من همیشه یک هیولا بودم خودم متوجه نمی شدم
اروم اروم چیزی مثل زهررا می ریختم روی روح ادمها
یواشکی و اروم و اروم زجر می کشیدند
از اون زخم های کوچولو که کنار هم می نشست و یک ناراحتی بزرگ را به وجود می اورد
انوقت همچنان برای همه فرشته بودم
زیادی همه فکر می کردند خوبم
به حرفهاشون گوش می کردم در حالی که حوصله ام سر می رفت
پشت سرشون کلی با خودم می خندیدم
انوقت اونها از صمیمی ترین دوستانشون جدا می شدند
در حالی که من همچنان همون دختر خوبه ای بودم که بحثم
از بقیه ی ادمهای دنیاشون جدا بود
از بس فهمیده بودم
از بس گوش می دادم
از بس هیچی نمی گفتم
مطلقا هیچ چیزی که اونها را ناراحت بکنه
انوقت لابه لای حرفهام توقعاتم می زد بیرون
هیچ وقت نفهمیدند
نمی تونستند بفهمند؟
که یواشکی و اهسته دارند ناراحت می شوند
دارم به نور فکر می کنم به نوری که بتونم تویش ذوب بشم
ادمهای دور و برم مطلقا وجود خارجی ندارند
ازشون متنفرم چون هیچ تاثیری توی زندگی من ندارند
فقط خودم هستم
که مطمئن نیستم هستم
بدنم مال خودم نیست
شاید خودم هم نیستم
چه اهمیتی داره؟
دلم می خواد حرف بزنی
فقط تعریف کنی
شاید تو هم خسته شدی از اینکه من همه اش نوشتم
تو هم بنویس
فکر می کنم یک جای قلبت گرفته
بدجوری هم گرفته
من خسته ام
شاید هم خالی ام
احساسی که همه ی ادمها داشته اند و دارند
اما هیچ وقت از حرفهای تو خسته نمی شدم و نمی شم
البته اگر می گذاشتم که حرفی بزنی