"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

1/8/11

خوب

من فقط رفتم با بابا توی یک داروخونه ی بزرگ

و همون طور که داشتم فکر می کردم
شروع کردم بلند بلند روی قوطی ها ک*ندوم را خوندن

همون بسته بندی های تمیز و مرتب

و کلی خندیدم و بلند و بلند تیکه انداختم

بلند از خودم پرسیدم ک*ندومی گه دراز می کنه به چه دردی می یخوره!؟
و اینکه ک*ندوم توت فرنگی خیلی خنده داره



اینها هیچ کدوم فاجعه نبود


فاجعه وقتی بود که دیدم دکتر جلویم ایستاده و لبخند می زنه

تنها کاری که توی اون لحظه شوک انجام دادم
این بود که پشتم را کردم و یکراست اومدم بیرون


خوشحالم که فقط دکتره حرفهام را شنید

:(((

No comments: