کتابهای مسخ کافکا و شاهزاده و گدای مارک تواین را بیرون اورد
به اون نشون داد و اه کشید و گفت
حیف که مجبورم درس بخونم و سرم شلوغ هست
وگرنه این کتابها را تموم کرده بودم
بعد کتاب مسخ را بغل کرد و اضافه کرد که کافکا عشقش هست
اون خیلی تحت تاثیر قرار گرفت
من از اون پوزخندهای توجیحه ناپذیر داشتم می زدم
در نتیجه اون از من پرسید که تو هم این کتاب ها را خوندی؟
گفتم نه! چیزی که توی دنیا ازش متنفرم کتاب خوندن هست
بعد اون کاملا توجهش را داد به دختره
و به اه کشیدنها و قربون صدقه رفتنهایش گوش کرد
من به طرز احمقانه داشتم هنوز پوزخند می زدم
تصور کن شین؟
به اون نشون داد و اه کشید و گفت
حیف که مجبورم درس بخونم و سرم شلوغ هست
وگرنه این کتابها را تموم کرده بودم
بعد کتاب مسخ را بغل کرد و اضافه کرد که کافکا عشقش هست
اون خیلی تحت تاثیر قرار گرفت
من از اون پوزخندهای توجیحه ناپذیر داشتم می زدم
در نتیجه اون از من پرسید که تو هم این کتاب ها را خوندی؟
گفتم نه! چیزی که توی دنیا ازش متنفرم کتاب خوندن هست
بعد اون کاملا توجهش را داد به دختره
و به اه کشیدنها و قربون صدقه رفتنهایش گوش کرد
من به طرز احمقانه داشتم هنوز پوزخند می زدم
تصور کن شین؟

No comments:
Post a Comment