
امروز
خانمه با اون چادر سیاهش صورت ترگل و ورگل و زبون چرب و نرمش
گیر داد به حجاب من
و شروع کرد به حرف زدن در مورد حجاب
و ایه و حدیث و تفسیر و دلیل و مدرک اورد
و هی حرف زد و حرف زد و حرف زد و حرف زد
و من شروع کردم به شمردن درخت ها
از پشت پنجره های اتوبوس
بعد به ناخنهام نگاه کردم
که از ته کوتاهشون می کردم همیشه
به دستهام که چون موهاش را نمی زدم بقیه بهم می خندیدند
به روپوشم که سبز ماشی بود نگاه کردم که گشاد و خسته کننده و کوتاه بود
به نوک کفش هام نگاه کردم
بعد چندتا دختر واردمثلا بحث شدند
و شروع کرد دلیل و مدرک اورد و توجیه کردن
و من به گلوله ها فکردم که شلیک شدند
به تنهایی و خستگی فکر کردم
به دوستهام که دوره راهنمایی خنده هاشون متشنج و عصبی بو
د به اهنگ هایی که نمی دونستم از کجا گیر بیارم
به کارهایی که می خواستم بکنم ولی چون می ترسیدم نکردم
به مدیرمون فکر کردم که فریاد می زد اینجا مدرسه است
به شین فکردم
و میم و نون و خیلی ها که مجبور شدند بروند
به مامانم و زن عموم و عمه ام و مامان های دیگه فکر کردم
که هنوز هم که هنوزه بعد از 29سال گریه می کنند
به هاله سحابی فکر کردم
و به ادمهایی که رفتند و بقیه که موندند با کلی زخم
به این فکر کردم که زیادی زود به جایی رسیدم که حوصله ی جنگیدن ندارم
بعد به خانمه نگاه کردم
که همچنان در مورد قران و خدا و حجاب حرف می زد
و گفتم ایندفعه بعد از مدت ها خیلی بلند:سخنان گهربارت تموم شد؟
به بقیه نگاه کردم که معمولا هیچی به زبون نمی اورند
و پیاده شدم از اتوبوس
بعد فکر کردم من زیادی مودبانه حرف می زنم
با این کسایی که همه چیز را ازما گرفته اند
خانمه با اون چادر سیاهش صورت ترگل و ورگل و زبون چرب و نرمش
گیر داد به حجاب من
و شروع کرد به حرف زدن در مورد حجاب
و ایه و حدیث و تفسیر و دلیل و مدرک اورد
و هی حرف زد و حرف زد و حرف زد و حرف زد
و من شروع کردم به شمردن درخت ها
از پشت پنجره های اتوبوس
بعد به ناخنهام نگاه کردم
که از ته کوتاهشون می کردم همیشه
به دستهام که چون موهاش را نمی زدم بقیه بهم می خندیدند
به روپوشم که سبز ماشی بود نگاه کردم که گشاد و خسته کننده و کوتاه بود
به نوک کفش هام نگاه کردم
بعد چندتا دختر واردمثلا بحث شدند
و شروع کرد دلیل و مدرک اورد و توجیه کردن
و من به گلوله ها فکردم که شلیک شدند
به تنهایی و خستگی فکر کردم
به دوستهام که دوره راهنمایی خنده هاشون متشنج و عصبی بو
د به اهنگ هایی که نمی دونستم از کجا گیر بیارم
به کارهایی که می خواستم بکنم ولی چون می ترسیدم نکردم
به مدیرمون فکر کردم که فریاد می زد اینجا مدرسه است
به شین فکردم
و میم و نون و خیلی ها که مجبور شدند بروند
به مامانم و زن عموم و عمه ام و مامان های دیگه فکر کردم
که هنوز هم که هنوزه بعد از 29سال گریه می کنند
به هاله سحابی فکر کردم
و به ادمهایی که رفتند و بقیه که موندند با کلی زخم
به این فکر کردم که زیادی زود به جایی رسیدم که حوصله ی جنگیدن ندارم
بعد به خانمه نگاه کردم
که همچنان در مورد قران و خدا و حجاب حرف می زد
و گفتم ایندفعه بعد از مدت ها خیلی بلند:سخنان گهربارت تموم شد؟
به بقیه نگاه کردم که معمولا هیچی به زبون نمی اورند
و پیاده شدم از اتوبوس
بعد فکر کردم من زیادی مودبانه حرف می زنم
با این کسایی که همه چیز را ازما گرفته اند

No comments:
Post a Comment