"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

6/13/11


من الان شبیه کسی هستم که
روز جمعه هفت ساعت تموم با دختر دایی اش
خندیده و حرف زده اونقدر که گلوش گرفته
بعد روز شنبه با دیدن پارازیت اونقدر گریه کرده
که چشمهاش باد کرده
بعد روز یکشنبه از شدت درد پریود
می خواسته موهاش را بکنه
بعد روز دوشنبه فهمیده مسافرت کجا می خواد بره
و از خوشحالی بالا و پایین پریده




روزگار عجیبی دخترم





:((((((((:

No comments: