"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

6/28/11


به همدیگر نگاه کردیم
لبخند زدیم
اون به جلو خم شد
پرسید خوبی؟اوضاع چطوره؟
عقب رفتم و به کاشی ها تکیه دادم
دستهام را توی جیب شلوارکم کردم
گفتم هوم!دارم سعی می کنم

اون هم به کاشی ها ی توی اینه تکیه داد
گفت:ناراحت نباش!من هم دارم سعی ام را می کنم

جلو رفتم که دقیق تر ببینمش
اون هم اومد جلو
چشمک زد
بعد دیگه نبود