"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

8/18/11


اقای طراحی همچنان لبخند می زنه
می گه چه روسری خوشرنگی سرت کردی
کارها را نگاه می کنه
سر تکون می ده که جدیدا صبور تر شدی در مورد کارها


پسره می پرسه:خیلی تنها بودید انگار؟
شونه بالا می اندازم
اقای طراحی سر تکون می ده



انتخاب اولم می زنم مرمت اثار
بعد باستان شناسی


خسته ام

دلم می خواد گم و گور بشم
ترجیحا در بیابان