"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

9/6/11

اعتراقات روسو را برای دومین بار می خونم
می رم استخر فقط برای اینکه عصای دست مامانم باشم
ولگردی هام توی خیابون های شهر شروع می شه
به این نتیجه می رسم که عاشق این شهر لعنتی هستم
دوباره تنها می شم
زمان را به شدت می کشم
در به در دنبال کسی می گردم که باهام بیاد بیرون
شب ها نمی تونم بخوابم و صبح ها نمی تونم بیدار باشم
به طرز احمقانه ای به صدای نفس های اقای طراحی کنار گوشم فکر می کنم
وقتی که خم می شه تا چیزی را برام توضیح بده



کی اعترافات یک ادم دیگه را 2دفعه می خونه؟
اون هم یک فیلسوف نابغه ی رمانتیک
حدود 754صفحه در2کم نیست


:))):