دایی پنجم یک زمانی یک غول بود
غول با سیبیل های مشکی
می ایستاد توی پاگرد ساختمان
یا توی پارکینگ
جرات نمی کردی برای
دوچرخه سواری ازخونه بیای بیرون
الان غول نیست
عکس های فیس بوک را لایک می زنه
توی مهمونی ها دستت را با
محبت فشار می ده
نگرانه
که ساعت 11شب باید با اژانس برگردی خونه
گمونم بزرگ شدیم......
:)

2 comments:
اگه بزرگ شدن اینطوریه پس چیزه خوبی میتونه باشه :)
خوب!اخه بزرگتر که می شدم...رفتارهای بقیه کم کم باهام فرق کرد...
Post a Comment