"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

4/16/11


اون هیچ وقت حرف نمی زنه
هیچ وقت نشنیدم در مورد اون موقع که پدرش تیر خورد
چیزی بگه
یا در مورد خود پدرش حرف بزند

همیشه برادر بزرگتر بوده
برادر بزرگتری که هیچ وقت خودش را خالی نمی کند
برادر بزرگتر که وقتی پایش می رسد اصفهان
تمام وسایل صوتی و تصویری و ارتباطی خانه درست می شوند
عوض می شوند و نو
برادری که دستت را می گیرد
و با خودتش به تک تک مهمانی ها
و کافه ها و جمع های بزرگانه می برد ا
تمام فیلم ها و اهنگ ها را می خرد
وقتی عشق هری پاتر داری
عروسک و کیف و کلاسور و لوازم التحریر و پوستر
و کتاب و فیلم هری پاتر را برایت می خرد


برادری که مطمئنی همیشه هست
حتی وقتی می خواهی فرار کنی و می ترسی
و ته دلش می داند که نباید به تو اجازه بدهد که دوباره فرار کنی
اما اجازه می دهد و خودش می رود جلو


فقط یکهو دلم برایش یک عالم تنگ شد
من فهمیدم
اینها ما را بچه و صد البته احمق حساب می کنند
چون خودشون وقتی 17-18ساله بودند احمق بودند و بچه


درذهنشون نمی گنجه که یک دهه 70ی می تونه غیر از یک ادم
ادااطواری پرسروصدا و سبک مغز باشه





در این حد

4/13/11


دختره شخصیت فرعی داستان پل استر عکاسی را استخدام کرده بوده تا تموم مدت تعقیب کنه دختر را
یا داستانی که در مورد کاراگاهی هست که استخدام می شه تا کارفرمایش را تماشا کنه
و تموم حرکات و رفتارهای اون را بنویسه و بعد برای خودش بفرسته



بعضی وقت ها بدم نمی یاد این کار را بکنم

فقط برای اینکه مطمئن بشم









I do observing and monitoring people!
but for once i need someone to do that for me!
دو کلمه گویای کاری هستند که وقتی بیرون نشستم انجام می دم


پوف












someone is crying for me!






زنه با مرده داشتند تصمیم می گرفتند کدوم کارت پستال قشنگ تر هس

از همون ها که عکس های طبیعت وازاین چیزها داره
با چنان شدتی از رنگ و اب و عکس ها حرف می زدند
که من دوباره پوزخند زدم و شروع کردم به گفتن
که یکهو بابا برگشت گفت

همه که مثل شوما ها با هنر ی که خودتون جزو کلیشه نمی دونید که اشنا نیستند
همین قدر هم باید خوشحال باشی که طرف داره علاقه نشون می ده وفلان وفلان و فلان






یعنی ده امتیاز مثبت برای بابا



تف به من که هنوز نفهمیدم
دختره گفت کمپوت اناناس خریده
بعد گفت برای اینکه فردا باعشقش بخوره
گفت اگر امروز عصر توی حیاط ببینه بهش می ده




من وسط اتوبوس از خنده ولو بودم




البته تو دلم


:دی

4/12/11

من یک چیزی هستم

که حتی خودم هم نمی خوام بدونم چی هستم





X-(

4/10/11


بهتره که در مورد اوضاع سیاسی و اجتماعی حرفی نزنیم

بعضی وقت ها بدم نمی یاد در این مورد هم فرار کنم
نبینم ونشنوم

وقتی هیچ کاری نمی تونم بکنم در برابر این همه اتفاق ناامید کننده
و ناراحت کننده واقعا به چه دردی می خورم؟؟؟؟





:(((((((
I'm The ONE
but the question is
which ONE!!!!!!?!!!!!!


:D
کلاه گروه بندی من را توی گریفیندور انداخت
چون ازش خواستم منو توی اسلایترین ننداره





کاملا درسته.همینه که باعث می شه
تو با تام ریدل فرق زیادی داشته باشی.هری این انتخاب های ماست
که حقیقت باطنی ما را نشون می ده نه توانایی های ما

اونها فکر می کنند چیزی یاد نگرفتند چون معلم بد درس می ده
نمی فهمند چون دنبالش نبوده و نیستند چیزی یاد نگرفته اند



این ترم با 2تا از احمق ترین پارتنر های عمرم دارم سروکله می زنم
در حدی که متعجبم چطوری به ادونس رسیده اند



کوچکترین چیزها را باید ترجمه کنم براشون
مثلا باید مکالمه داشته باشیم



پوف
I survived !



هورا برای من
بعد از یک کاسه پر کشک و بادمجان به همراه نیم بطری دوغ هنوز زنده هستم





خوشحالم فکر کنم

:دی

اون گفت نمی تونه هدیه ی تولدش را از من قبول کنه
چون هنوز هدیه ی عیدی که بهش دادم را جبران نکرده



نزدیک بود همون جا وسط کلاس سرش داد بزنم
اخه دختر حسابی
مگه من ماشین حساب دستم گرفتم
دفعات هدیه گرفتن وهدیه دادن را می شمارم؟





کنکور یک طرف این دخترها هم یک طرف




والا

4/6/11

1min silence
for ur grandma!



sry!

4/3/11

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود/نی نام زما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبدهیچ خلل/زین پس چو نباشیم همان خواهد بود



بعد از کمی تامل متوجه می شی که خیام کلا دیدگاه و شعر متقاوتی داشته با بقیه ی شعرای معروف گذشته
من اول با صدای شاملو شعرش را فهمیدم و الان وقتشه بروم و دنبالش را یگیرم



گاهی شک می کنم که واقعا کنکوری هستم یا نه:دی

3/28/11


excuse me,sir?!

u'r the one whom i fell in love, last night in my dreams!
همین روزها داوطبانه می رم جلوجلو کنکور می دهم


حوصله ام سر رفته






پ.ن:منظور این نیست که کامل درس خونده ام:دی

از جمله فعالیت های عید همین بس که
به مدت 2ساعت تا 3نیمه شب بیدار ماندیم
تا سگ سه ماهه ی برادرمان احساس ارامش و امنیت کند در نبودصاحبانش
و زوزه نکشد

در حالی که خودمان از شدت خواب در حال مرگ بودیم






مادر خوبی می شویم


:دی
به نظر می یاد این روزها من فقط دیوار نیستم
بیشتر شبیه این هس که من بین یک عالم دیوار زندگی می کنم



یعنی در این حد

من الان شبیه کسی هستم که از داشتن لپ تاب ذوق مرگ شده




:دی

3/21/11


یه مرگ تعظیم کن هری

فکر نمی کنم دردی داشته باشه اما من نمی دونم چون تا حالا نمردم



به مرگ تعظیم کن

خوب می دونی

خواب برانگیزاننده که شنیدی؟

فکر نمی کنم خوابهایی که می بینم این اسم را داشته باشند



اما نزدیک صبح توی حالت خواب و بیداری


همیشه دختر جوانی هستم
که درگیر یک ماجرای عاشقانه شده
به مدل های مختلف
در زمانهای مختلف هم اتفاق می افته
جدید یا دوره های دامن های بلند


به هر حال
صحنه ی جنسی وجود نداره
فقط اینکه یک نفر عاشقم شده
و کلی مشکل و رمز و راز و پیچ و واپیچ هم پیش اومده






می فهمی؟ادم شک می کنه نکنه کمبود محبت دارم
چون به هر حال خواب ها یک جورهایی ناخوداگاه انسان هستند

دالی اگر بود با من موافقت می کرد



هی
















پ.ن:یعنی در این حد من برای خودم مهم می باشم

اون پسر خوبی هس
فقط متاسفانه در حد زیادی احمق تشریف داره
مشکل اینجاست که خودش هنوز به این نتیجه نرسیده
هر یکسال یکبار
ایل و تبار گرام را ملاقات می کنیم
با یک دو جین ادم که سال تا سال همدیگر را نمی بینیم دست می دیم
و البته روبوسی
تبریک عید و یک خداحافظ
بعدش دیگه توی زندگی من نیستند


اصلا نمی فهمم چراهر سال عید دیدن ادمهایی
می ریم که عملا طردمون کرده اند
اونجا فقط چهارچشمی از سرتا پاهات را برانداز می کنند
و بهت تیکه می پرونند



یعنی اصراف وقت


والا
واقعا صدای من را نمی شنوه یا اصولا خوب بلد هس تظاهر کنه؟
واقعا چرنده
سال نو ادامه ی همون سال کهنه هست
اگر بیدار نمی موندم
و تلویزیون روشن نبود مطمئنن همون حس سال تحویل
را هم که تلویزیون القا می کرد نمی فهمیدم



به هر حال وقتی تغییری واقعی اتفاق نیافتاده نه در بعد اجتماعی ام نه در بعد فردی ام
چه فرقی می کنه تاریخ بزنم 1389یا1390؟این ارقام فقط بدرد مورخ هایی می خوره
که زمان را اندازه گیری می کنند




پوف


می دونی؟
هاروکی موراکامی به نظر من از اون نوسینده های نابغه ی معاصر هست
عالی
خصوصا پس از تاریکی فوق العاده بود


داستان اینطوری شروع می شه:((چشم ها شکل شهر را مشخص می کنند
با چشم های مرغ شب بلند پروازی صحنه را از هوا می بینیم....))و تمام قسمت های بعدی داستان چشم ها یا در واقع ناظر جای خودشون را تغییر می دهند


همه چیز حالت فراتر از خودش را دارد
می دونی؟مثل اینکه یکجور مه الود افسانه وار و مرموز
و سبک و پر هس
نمی دونم


انگار توی زندگی معمول هم می شه ماورا را نگاه کرد




رفتی دانشگاه
بگذار اول های لیست
کتاب هایی که باید بخونی



:دی

2/28/11

حق با تو هست
مهم نی




بلاخره یک روزی می فهمم که همه ی دنیا حول من نمی چرخه




:دی

2/26/11


desperately in need of friend
اونقدرها هم ادم بدی نیستم


هستم؟؟

2/25/11


هه...این که خیلی پیش پا افتاده بود


چیز بهتری نداری که ازش شکایت کنی و اه و ناله کنی؟


در برابر اتفاقاتی که هرروز برای خیلی از ادمها می افته

و توی دنیا و توی کشورمون در حال افتادن هست

تو زیادی پیش پا افتاده ای

تو فکرهات و حرفات


یک جورهایی بوی گند





:دی
اون سعی می کرد ما را قانع کنه که
اگر پسری پیدا کردیم باید عین کنه بهش بچسبیم
صبر کنیم و هرچی زد توی سرمون هیچی نگیم
تا بعد بتونیم ازدواج کنیم


اون سعی کرد اون را قانع کنه که برای پسره باید صبر کنه
تا دوست دخرش را ول کنه
بعد دوباره بدستش بیاره


اون سعی کرد به ما بفهمونه چرا اشتباه هست
که اون از خواستگاری توی 17 سالگی بدش می یاد



کلا در این موارد مابا اون خیلی مشکل داریم
پسرها که جای خود دارند
من هم از این دخترها متنفرم

کجاش شبیه زندگی هست؟؟
اوضاع کشور یک کم قاطی پاتی هست


مامان و بابا نگذاشتند 2تا تظاهرات قبلی را برم درحالی که خودشون رفتند


منتظر معجزه که نیستیم هستیم؟؟؟؟
ببین شین
بیا با هم دوست باشیم


من اوضاع خوبی ندارم
در نتیجه فکر می کنم و به خودم حق می دهم که فکر کنم
بقیه توی بهشت یا جهنم زندگی می کنند
و وسط برزخ معلق نیستند





مثلا اون چیزهایی که قرار بود بفرستم البته اون قسمتی که از جنس کاغذ بود را پاره کردم
و البته خیلی کارهای احمقانه دیگه هم توی این مدت کردم
و شرمنده ام عین سه نقطه

مثل کسی می مونم که بقیه صدایش را نمی شنوند



بیا اشتی







َ





After all,They live happily ever after???!!
کتابهای مسخ کافکا و شاهزاده و گدای مارک تواین را بیرون اورد
به اون نشون داد و اه کشید و گفت

حیف که مجبورم درس بخونم و سرم شلوغ هست
وگرنه این کتابها را تموم کرده بودم
بعد کتاب مسخ را بغل کرد و اضافه کرد که کافکا عشقش هست

اون خیلی تحت تاثیر قرار گرفت
من از اون پوزخندهای توجیحه ناپذیر داشتم می زدم

در نتیجه اون از من پرسید که تو هم این کتاب ها را خوندی؟
گفتم نه! چیزی که توی دنیا ازش متنفرم کتاب خوندن هست



بعد اون کاملا توجهش را داد به دختره
و به اه کشیدنها و قربون صدقه رفتنهایش گوش کرد


من به طرز احمقانه داشتم هنوز پوزخند می زدم


تصور کن شین؟
معلومه خیلی ناراحت شدی


الان حالت ادمی را دارم که یعنی خیلی چیز می فهمه
















I'm gonna say the bad word...


:D

2/4/11






برای شین



Let go...
قوی سیاه را ببین
فیلم برداری و نما و صد البته اهنگ شاهکاری داره
بازی خوبی داره
باعث شده با یک حس جدید
دوباره باله چایکوفسکی را گوش بدم

کلا خوش ساخته
تم روایی داستان هم جالبه
نمادین


رامونا و بیزوس را هم ببین
فیلم کودکانه
به نظرم یکی از بهترین اقتباس های سینمایی از کتاب کودکان هست
البته علاوه بر کورولاین


مجموعه کتابهای رامونا را شاید نخونده باشی وقتی بچه بودی
ولی دیدن فیلمش خالی از لطف نیست

خوش ساخته


هههههههههههههه
یک جورهایی به این سپهری حساسیت پیدا کردم


چون از شاعران معاصر خیلی معاصر فقط اون را می شناسند
موقع ارتباط معنایی
نصف بیشتر شعرهای عرفانی به شعر چشم ها را باید شست ارجاع داده می شوند
و در کتاب های هنر از نقاش های معاصر فقط اون را می شناسند


نزدیکه کم کم بگم بکش بیرون جان جدت اقای سپهری





ولی این حرفها واقعا چه اهمیتی داره؟
خودم را دارم گول می زنم؟


تف

این اس ام اس های تبلیغاتی
بیشتر از هرچیز برای این هستند
که به من ثابت کنند

سوای تموم حرفها و فکرها
بی اهمیت نشون دادنها

منتظرم که دوستها -!؟-به من تلفن بزنند و یا اس ام اس بدهند

و برایشون مهم باشه که من نیستم





ولی خوب اصلا اینطوری نیست
و اونها همیشه اس ام اس های تبلیغاتی هستند




تف

2/1/11


بهت نمی گم امیدوارم که صدسال عمر کنی
عمر با عزت و از این جور حرفها




چون وقتی همین الان نمی دونیم با این 2-3روززندگی چه کار کنیم
و نمی دونیم اون چیزی را که می خواهیم می تونیم بخواهیم یا باید عوضش کنیم
صد سال زندگی توی چنین سرگردانی و گیجی به چه دردی می خوره؟


در عوض امیدوارم تک تک لحظات عمرت
چه خوب و چه بد ازشون احساس رضایت نسبی داشته باشی
احساس ارضا شدگی




تولدت مبارک شین

1/26/11

اوهوی گوساله


مثل ادم حرف بزن


X-(


از قضای روزگار
همکلاسی های عجیبی دارم
که ساعت 1و2نصفه شب
یکهو یاد من می افتند و دل تنگم می شوند
و دقیقا در همون لحظه باید دلتنگی خودشون را به وسیله ی
پیام کوتاه وپیام بلندو تک زنگ و زنگ کامل
به سمع و نظر من برسونند



البته من امسال دوباره مرغ شدم و زود می خوابم
و اونها را شدیدا ضایع می کنم







ولی کم کم ادم مشکوک می شه
چرا باید نصفه شب یاد ادم بیفتند؟هان؟

:D

1/23/11


مطمئن نیستم خودم را احمق فرض کردم یا چیز دیگه ای

واقعا یعنی فکر می کنم حرف هایی که زدم واقعی بودند؟
و اقعا یعنی فکر می کردم زندگی همین قدر روشن و مشخصه؟
واقعا فکر می کردم با هدف و معنی وجرقه وار پیش رفتن تغییری به وجود می یاره؟

واقعا فکر می کردم می شه چیزی را تغییر داد؟



امیدوارم دختره حرفهام را درست و حسابی نشنیده باشه
همون طور که تموم مدت داشت یکریز حرف می زد
واز اون شاخه به اون شاخه می پرید
اون همه کار می خواست بکنه
ولی واقعا نه مایه برایشون می گذاشت نه واقعا برایش مهم بودند




تف
بیشتر به من

وقتی می خواستم بروم بیرون باهاش
از بس اضطراب و استرس داشتم
نزدیک بود بالا بیارم

حالا انگار قرار بود بروم خواستگاری که اینقدر حالم بد شده بود





یکی از بچه های دوم راهنمایی بود
راستش زیاد دلم نمی خواد کسایی را ببینم که فکر می کردند
دوستهای من هستند



اینجانب چقندری هستم به اندازه ی هویج بی احساس












پ.ن:تصویر سازی کتاب را داری؟بعضی از این ابنای بشر خیلی نابغه هستند

1/20/11

کاشانه هنر جای خیلی متفاوتی بود
در اصفهان
هنوز هم هست

اون موقع بچه ها افتخار می کردند که کاشانه ای هستند
سر این موضوع به هم حسودی می کردند
توی سرو کله ی هم می زدند تا اونجا کاراموزی بروند


فکر می کنم یک قسمتی اش مال این بود که دنبال جایگاهی برای خودمون می گشتیم
بچه دبیرستانی بودیم به قول اون هنری ها
ولی یک چیزهایی هم کمکم داشتیم یاد می گرفتیم
که باعث می شد نخواهیم بچه دبیرستانی باشیم


رفتارشون خوب بود اونجا با ما
با این همه اخرش جوجه بودیم


یک تعدادی که پرجرات تر و با اعتماد به نفس تر بودند
اونجا جا افتادند دوست پیدا کردند و جایگاه

یک سری از اول هم کم اوردند
تک توکی هم همون طرف ها می چرخیدند


قبلا همه دست جمعی عاشق اقای طراحی بودند
اما الان نیستند
اونهایی که جای مشخصی پیدا نکردند اونجا
و اونهایی که جایی پیدا کردند
هردو معتقد هستند که از وقتی کاشانه شلوغ شده
و کلاسها ی ارشد با استادهای تهرانی و کارگاه های نقد و نمایش و فلان و فلان راه افتاده

دیگه اون حالت جمع و جور و صمیمانه از بین رفته


می گویند اقای طراحی خیلی پولی شده


هوم..اخرش فرقی نمی کنه
هنوز هیچ کدوممون کلا جایگاهمون را پیدا نکردیم


:دی

به اقای طراحی مدتی هست که خیلی فکر می کنم
یعنی وقتهایی که فکرهام ته می کشند


یادم افتاد یا تازه فهمیدم
اونموقع که باهاش حرف می زدی
جوری رفتار می کرد
که انگار هیچ عجز و ناتوانی وجود نداره

نمی خوای بری دانشگاه خوب نرو
پشتیوانه ی مالی نداری خب وارد بازار بشو
نمی خوای اینجا باشی خب برو



نمی فهمید بعضی ادمها در بعضی مراحل نمی تونند
نمی فهمید بعضی شخصیت ها می تونند ترسو و بی اعتماد به نفس و عاجز باشند
نمی فهمید توی یک مرحله ای نمی تونی جلو بری
نمی فهمید وقتی برایت هیچی معنی نداره یعنی چه
وقتی نیاز داری در پناه دیگران باشی و بقیه بهت کمک کنند
نمی گرفت که تا حالا با شک و تردیدها و سوالهات رسیدی به همین جا
متوجه نمی شد وقتی فلج می شی دیگه نمی تونی تکون بخوری



فقط جواب های مستقیم و صریح می خواست
یا بهتر بگم انتظار داشت عملی انجام بدی


کلا بلد نبود دلداری بده حرف اروم کننده بزنه
وقتی درمونده بودی کلا نمی دیدت



:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

1/18/11


ُُshot me!


just do it!
بدجوری می ترسم


هنوز نمی دونم از چی




کم کم معلوم می شه
باید روزها بگذره
وقتی به خودت اعتماد نداری
به بقیه می تونی اعتماد کنی؟

اولین بار بود از کارتون های زاپنی لذت بردم
پر از رنگ بود و شخصیت ها و فضاهای تخیلی جالب
از همه بهتر موسیقی متن بود که حسابی به صحنه ها می خورد

می دونی؟نه از اون انیمشن های خاص و شخصیت های تیم برتونی بود
نه از انیمیشن های دیزینی و پیکسار که شخصیت ها
اشیا بی جان روزمره یا حیوانات هستند


یک جورهایی مزه ی فرهنگ خودشون را می داد



شاید هم من با این نوع داستان ها بیشتر حال می کنم

:()

1/11/11




یک زمانی هست که زندگی ادمها به پایان می رسه ولی نه عمرشون
لحظه ای که بعدش هیچ چیزی اهمیت نداره
زندگی می کنند چون زنده هستند
یک نقطه
نقطه ای که هم اوج داستانه و هم پایان داستان
توی کتاب کافکا در کرانه خیلی قشنگ در مورد این نقطه حرف می زنه:
وقتی عقربه های زمان خارج از روحت از حرکت می ایستند
زمان خارج از تو در جریانه ولی تاثیری بر تو نمی گذاره

تو یکتابهای دیگه هم زیاد درموردش گفتند
حتی نگفتند ولی از لفافی که دور داستان پیچیده شده
این را می فهمی

استعاره و تمثیل و تخیل

واقعا جالبه


من دارم بلاخره فکر میکنم
جدا از بحث کنکور
الان بزگترین معضل اونها این هست که

کافه دارهای هنری
و فروشنده ی هنری کتاب
ومردان جوان هنری کاشانه هنر


بهشون می گویند:بچه ها!فلان کار را هم بکنید



و صد البته به چشم یک خانم و ادم بزرگ بهشون نگاه نمی شه
خوب شین

از دستم ناراحت نشو

فکر می کردم یک چیزهایی هست
که در موردشون می خوای حرف بزنی
در همون لحظه در یک ان

ولی نمی تونی

هر ازگاهی توی فیس بوک چیزکی می نویسی کوتاه

ولی حق مطلب را ادا نمی کنه
یا تلفن که ادم فراموش می کنه چه چیزهایی برای گفتن داره
و یک ساعت کارت برای تعریف روال معمول زندگی مصرف می شه



می دونم وقت اصلا نداری
ولی شاید اگر بنویسی راحت بشی
نوشتن خیلی کمک می کنه
یا حتی نقاشی

شاید الان هم این کارها را می کنی


ولی اگر یک وقتی لازم داشتی کسی اون کارها را ببینه و بخونه
و باهاش حرف بزنی
من هستم


درسته دچار توهم کنکور هستم
اما بیشتر از یک میلیارد دقیقه برای دوستم وقت دارم















پ.ن:دارم یک بسته ی پستی برایت اماده می کنم!البته یک مدتی طول می کشه تا پرش کنم
کارهایی هست که هنوز انجام نشده

1/8/11


به ته مغزم رسیده ام شین

پس چرا حرفی نمی زنی؟


گفتم نمی خوام با کسی حرف بزنم

اما نگفتم که تو چیزی نگی

موضوع اینجا بود و هست
که یک چیزهایی را انگار نمی تونم بگم چون نمی دونم هستند
که بگم یا نه


تو همیشه ساکت بودی
این دفعه هم رویش





:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((
خوب

من فقط رفتم با بابا توی یک داروخونه ی بزرگ

و همون طور که داشتم فکر می کردم
شروع کردم بلند بلند روی قوطی ها ک*ندوم را خوندن

همون بسته بندی های تمیز و مرتب

و کلی خندیدم و بلند و بلند تیکه انداختم

بلند از خودم پرسیدم ک*ندومی گه دراز می کنه به چه دردی می یخوره!؟
و اینکه ک*ندوم توت فرنگی خیلی خنده داره



اینها هیچ کدوم فاجعه نبود


فاجعه وقتی بود که دیدم دکتر جلویم ایستاده و لبخند می زنه

تنها کاری که توی اون لحظه شوک انجام دادم
این بود که پشتم را کردم و یکراست اومدم بیرون


خوشحالم که فقط دکتره حرفهام را شنید

:(((
وقتی گم می کنی انها را
اخرش چطوری پیدا می شوند؟


وقتی گم می کنند تو را
چطوری اخرش پیدات می کنند؟
اونها از اون پسرها
یا بهتر بگم مردان جوانی هستند
که خیلی از همه نظر جالب توجه می باشند



ولی فقط می تونی نگاهشون کنی

از دور




:)

می دونی؟
فکر می کنم کلا میل ندارم حرفهایت را بفهمم


پوف

1/6/11

هیچکی یادش نمی یاد
...


شاید هم که نمی خوان یاد بیارن




پوف

تازه وقتی 17 ساله می شوی
شروع می کنی به فهمیدن و درک کردن
تازه برایت جالب می شود
و کتاب و موسیقی و نقاشی موردعلاقه را با فکر انتخاب می کنی
تازه شروع به فهمیدن فیلم ها می کنی


نصف چیزهایی که خوندم را نفهمیدم


نامیدکننده است
دختره تاحالا باکسی نبوده
بعد بهش تجاوز می کنند
درداورترین(!؟)بلا ها را سرش می اورند


بعد همونطور با پاهای باز و برهنه جلوی یک اینه با تصویر خودش روبرو اش می کنند

-خودت را خوب نگاه کن تو هیچ چیزی نیستی

تو
فقط یک وسیله ی بازی هستی



:|

12/29/10


الان که بهش فکر می کنم
می بینم اینقدر هم مهم نبود
درد اور و رنج دهنده نبود

هیچ تاثیری نداشت


شاید باید به زبون می اوردم تا می فهمیدم
همه چیز خیلی عالی تر از اون چیزی که من احساس می کردم
هست

بابا داره غرور و تعصب می خونه
فقط برای اینکه بفهمه چرا توی فیس بوک یک پیج برای طرفدارهای اقای دارسی هست
و اینکه چرا من اینقدر عاشق جین استین هستم



اخرین دفعه که سعی کرد کتابهایی از نویسنده های مورد علاقه ی من را بخونه
یک فصل از موج های ویرجینیا ولف را خوند
و بعدش گفت:نمی فهمم چطوری این کتابها را می خونی




نوشتن وولف چقدر با جیمز جویس متفاوته!؟
که اون می شه این کتابها وکارهای اون یکی می شه یکی از جالبترین رمان های ادبیات انگلستان؟


والا

پ.ن:خوب شد تصمیم نگرفت هری پاتر بخونه
:دی


برای اولین بار 15 ساعت دینی خوندم
یعنی 2روز تمام داشتم مزخرفترین درس دنیا را حفظ می کردم

انوقت سوال های چرند و کلی مثل این می دهند
*کدام مرحله موجودات به اراده ی خداوند نیازمند هستند؟
*عملی که مطابق دستورات الهی انجام شود دارای ...است
*میان بعد فردی توحید عملی و اجتماعی ان...و...وجود دارد

اخه کدوم عاقلی سوال از تزیینات جمله می ده؟
می دونی؟!باعث تاسفه چون ادم را از درسخوندن منصرف می کنند

دفعه ی دیگه همون 4ساعت را وقت می گذارم


چون اخرش با چنین سوالهایی فرقی نمی کنه
چقدر توی سرم زدم تا این درس را بخونم



:D

12/25/10

چیه؟
نکنه فکر کردی خیلی خوشم می اید همه اش از خودم حرف بزنم؟






تف

12/24/10

روابط اجتماعی ام به صفر رسیده
مگر اینکه اتوبوس سوار شدن و دیدن ادمها توی خیابون هم جزو روابط حساب بشه




یعنی دراین حد من دارم خوش می گذرونم






:(



پ.ن:فیس بوک چه حکمی داره؟
این نامردی هست که پسرها یا بهتر بگم مردان جوان بوی سیگار می دهند
چون ما را وسط خیابان یاد خاطرات خوش سیگار نکشیدن می اندازند

یعنی یک دوره ای میخواستم برای تنوع بکشم
چون بچه ها توی جو روشنفکر و هنری می کشیدند
و اخرش نشد

چه دورانی بود




:دی

ساکت بودن و دیوار بودن به هیچ دردی نمی خوره
خصوصا وقتهایی که حرف می زنی چرت و پرت بگی





یعنی تف

12/20/10


اینقدر به تو می خنده
و حرفها و کارها و فکرهایت را مسخره می کنه
و بهت تیکه می اندازه و کلی ضایع می شی




که خودت ترجیح می دی داوطلبانه سرت را توی کاسه ی توالت فرنگی فرو کنی




12/12/10


ببین شین

بهم نگو بی معرفت
چون دچار وجدان درد نمی شوم
چون از تک تک دقایق تنها بودنم دارم لذت می برم
چون اونقدر خالی ام که به احساسات دوستم فکر نمی کنم
چون دلم می خواهد که تا اخر فقط خودم باشم
با خونه و وسایل خونه و کتاب ها و اهنگ ها
و درس ها و پیاده روی ها و دویدن های خودم

با شب های نارنجی و صبح های زرد و خاکستری و درخت های خشک

دلم می خواد یک خاطره باشم یا فقط یک اسم یا بهتر از اون یک داستان 2-3دقیقه ای



می دونم بلاخره حالم خوب می شه

اما فعلا می خوام هیچ جایی نباشم جز اینکه در کنار خودم نشسته باشم
و هر از گاهی به این فکر کنم که بقیه ممکنه هر از گاهی به من فکر کنند!؟


تف





;)
خوب باشی


پ.ن:این موضوع در نفی این نیست
که مزخرفترین حالت زندگی تحمل کردن خودت هست

می دونی شین؟
خیلی بامزه هست که یکی در میان کتاب های اقای بیضایی را که باز می کنم تو پشتش چیزی نوشتی

پشت کتاب یکی از نویسنده های مورد علاقه ام را دوست مورد علاقه ام نوشته


خیلی خوبه که دوتا چیز را با هم داشته باشی


پ.ن:نمایش در ایران خیلی به دردم خورد!از منابع کنکور نیست
ولی چیزهای زیادی اضافه تر یاد گرفتم

:D

عادت بدی پیدا کرده که هروقت من را می بینه
فورا می گه من می خواستم بهت زنگ بزنم که با هم برویم بیرون
یکشنبه می خواستم زنگ بزنم
چهارشنبه می خواستم زنگ بزنم
فلان روز می خواستم زنگ بزنم

کلا زیادی روی خواستن دور می زنه
نمی فهمه که اجباری برای بیرون رفتن وجود نداره




اخرش مجبورم می کنه خودم بهش زنگ بزنم

یک روزگاری خیلی دوست داشتم بگم چه قیافه ی هنری چه کافه ی هنری چه تیپ هنری
هنوز هم عشق می کنم با لباس پوشیدن های بامزه ی بقیه از کافه های دنج و جالب


ولی حوصله ام سررفته از دست این اکیپ های هنری باحال
از اینکه هی هنری و غیر هنری می کنند


شده مثل اول های سال هنرستان که بچه ها هر نمونه کاری را که نمی فهمیدند می گفتند انتزاعی کار کرده



تف

بیشتر به خودم
در یک عملیات شهادت طلبانه اتاقم را مرتب کردم

هردفعه که مرتب می کنم به اندازه ی 6 کیسه زباله طراحی می ریزم دور
معلوم نیست کی این کارها را کردم که به طور مرتب باید تصفیه اشون کنم


خوشحالم که مراکز بازیافت وجود دارند
چون ممکن بود از احساس گناهی که نسبت به درخت ها دارم
بمیرم



:D
خوشال باش