"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

4/25/11


ایندفعه را اشتباه اومدی
من ادمی هستم تا مغز استخون احساساتی
فقط مشکلم این هست
وقتهایی که باید احساساتی باشم
یا بشوم

منطقی هستم
و زیادی فکر می کنم به همه چی



یعنی می زنم لحظه را خراب می کنم

اون الان داره به جای لاک گلبهی
لاک مشکی می زنه
تا تاثیر بیشتری بگذاره
اون الان فشرده تر درس می خونه
تا این مدتی که بیرون هست به عنوان رابط
عذاب وجدان نداشته باشه
اون الان به عنوان عشق قدیمی پسر داره
پسر جدید را قانع می کنه
که عصر همراهی شون کنه
پسر الان به عنوان
دوست پسر قدیم و پسر جدید داره
تصمیم می گیره که به
خاطر اون بیاد بیرون یا نه



جی همون موقع داره ناخنهایش را تماشا می کنه
خیلی وقته-بعد از 3ماه عملا التماس-فهمیده که
70درصد ادمهای دورو برش ممکنه چندان علاقه ای نداشته باشند که وقتشون
را وقتی می روند بیرون با هاش بگذرونند






مشکل جی این هست که هنوز
این فهمیده ها را هضم نکرده

4/22/11


i'm happy
who dare say i'm not?







but in sad and awful way!


در چنین روزهای عزیزی سال پیش
من فقط 14ساعت در کل درست و حسابی در طول هفته خوابیدم
چون هی یک پوستر را اجرا می کردم
برای خانم کارگاه گرافیک
برای جشنواره کوفتی

هی تغییر می دادم دوباره اجرا می کردم
اجرا کولاز یک عالم مربع رنگی
بود به حالت موزاییک کنار هم
شکل و خط و همه چیز پوستر را می ساختند



اخرش با معلم اون یکی گروه دعوایش شد
برای اینکه ثابت کنه اون خانمه توی این
جشنواره ی کوفتی با این ایده های مدرن و جدید رتبه نمی یاره
خودش را کشید کنار
و من را و پوستر کوفتی ده بار اجرا شده را


باید چی می گفتم؟


از اون به بعد کارهام را تحویل اخر ندادم
دیگه هیچ کاری نکردم
توی کارگاه می نشستم
و مسخره کردن اون را تحمل می کردم



یک چیزی بیشتر از احمق بود
یک جمع شلوغ را تصور کن
که دقیقا لحظه را انتخاب کردند برای ساکت بودن

مامان را تصور کن که دقیقا در لحظه می گه:قیافه ات را شبیه احمق ها نکن
من را تصور کن که دقیقا در لحظه جواب می دم:من احمقم لازم نی حتما قیافه ام را شبیه اشون کنم





دیگه نمی خواد چیزی را تصور کنی
نقاشی ها تقلید هستند
یک سایه ی محو
از یک موضوع و تصویر محو
ته ذهنم




به ارزش
یا بی ارزش
یا کلا ارزش

ما نشستیم اونجا
روبه روی هم
با هزارها کیلومتر فاصله
به اندازه ی یک قاره و نصفی و یک اقیانوس


وهی سعی می کنیم
نتیجه بگیریم کدوممون بدبختر و خسته تر و تنها تر هست







نمی گم کار بهار و الهه فلورا و کوپیدها هست

ولی شاید به لطف اونهاست
که اون دوست پسر پیدا کرده
که شین کراش پیدا کرده به یکی
اون با دوست پسرش دوست شده
اون با دوست پسرش رفته بیرون
و من نسخه ی سانسور نشده ی جودی ابوت
می بینم و کلی ذوق می کنم وقتی جودی می گه جرویس
و جرویس می گه جودی




بومب

4/16/11


خوب می دونی؟

اصلا برام مهم نیست عارف و عاشق و هر کس دیگه
چقدر سختی می کشه تا به خدا یا مرحله ی فنا یا معشوقه برسه

خسته شدم از این شعرها و از این ادم ها


دلم می خواد هزار و یک شب بخونم
یا تاریخ بیهقی
یا فروغ
یا خیام
یا لورکا گوش بدم




تا کی بایدهی از این هفت مرحله گذشت؟
هی بی خبر شد
هی به خدا رسید
هی التماس معشوقه کرد
هی عقل و عشق را با هم درگیر کرد
هی سوخت
هی جهان را قران مصور دونست






پوف

من تنهام



می فهمی یانه؟



حداقل قبلش غیر تنها نبودم که بگم
تنها شدم
وقتشه بزرگ بشی


نمی فهمم چرا نمی شی

اون دوباره طلبکاره

دوباره دوباره دوباره



و من فقط دلم می خواد دوباره بگم
این دخترها


دوباره دوباره دوباره


پوف

از حرفهای بقیه 70 درصد نمی فهمم




انگار کم کم دارم در حالت های عادی هم می خوابم

اون من را خواهر شوهر نمی دونه
من همیشه جی هستم برای اون
ادم17-18 ساله هستم
که می خواد بهم کمک کنه چیزهایی را داشته باشم
که وقتی خودش هم سن من بوده نداشته


خوشحالم که همیشه جی هستم
حداقل برای اون






دلم تنگ شده
شاید هم باد کرده

تصور کن یک بچه 6-7ساله
اصرار عجیبی داره از توالت فرنگی مثل توالت ایرانی استفاده کنه
یعنی روی کاسه توالت تعادلش را حفظ کنه و سرپا بشینه

حالا تو هی قربون صدقه برو که خاله جون راحتری که بشینی
خاله جون اینطوری می افتی اون تو
خاله جون فلان



اگر بچه خودم بود و توالت هم مال خودم بود
بهش اجازه می دادم


بهتره معمولا مسئولیت کامل بچه های مردم را قبول نکنی

اون هیچ وقت حرف نمی زنه
هیچ وقت نشنیدم در مورد اون موقع که پدرش تیر خورد
چیزی بگه
یا در مورد خود پدرش حرف بزند

همیشه برادر بزرگتر بوده
برادر بزرگتری که هیچ وقت خودش را خالی نمی کند
برادر بزرگتر که وقتی پایش می رسد اصفهان
تمام وسایل صوتی و تصویری و ارتباطی خانه درست می شوند
عوض می شوند و نو
برادری که دستت را می گیرد
و با خودتش به تک تک مهمانی ها
و کافه ها و جمع های بزرگانه می برد ا
تمام فیلم ها و اهنگ ها را می خرد
وقتی عشق هری پاتر داری
عروسک و کیف و کلاسور و لوازم التحریر و پوستر
و کتاب و فیلم هری پاتر را برایت می خرد


برادری که مطمئنی همیشه هست
حتی وقتی می خواهی فرار کنی و می ترسی
و ته دلش می داند که نباید به تو اجازه بدهد که دوباره فرار کنی
اما اجازه می دهد و خودش می رود جلو


فقط یکهو دلم برایش یک عالم تنگ شد
من فهمیدم
اینها ما را بچه و صد البته احمق حساب می کنند
چون خودشون وقتی 17-18ساله بودند احمق بودند و بچه


درذهنشون نمی گنجه که یک دهه 70ی می تونه غیر از یک ادم
ادااطواری پرسروصدا و سبک مغز باشه





در این حد

4/13/11


دختره شخصیت فرعی داستان پل استر عکاسی را استخدام کرده بوده تا تموم مدت تعقیب کنه دختر را
یا داستانی که در مورد کاراگاهی هست که استخدام می شه تا کارفرمایش را تماشا کنه
و تموم حرکات و رفتارهای اون را بنویسه و بعد برای خودش بفرسته



بعضی وقت ها بدم نمی یاد این کار را بکنم

فقط برای اینکه مطمئن بشم









I do observing and monitoring people!
but for once i need someone to do that for me!
دو کلمه گویای کاری هستند که وقتی بیرون نشستم انجام می دم


پوف












someone is crying for me!






زنه با مرده داشتند تصمیم می گرفتند کدوم کارت پستال قشنگ تر هس

از همون ها که عکس های طبیعت وازاین چیزها داره
با چنان شدتی از رنگ و اب و عکس ها حرف می زدند
که من دوباره پوزخند زدم و شروع کردم به گفتن
که یکهو بابا برگشت گفت

همه که مثل شوما ها با هنر ی که خودتون جزو کلیشه نمی دونید که اشنا نیستند
همین قدر هم باید خوشحال باشی که طرف داره علاقه نشون می ده وفلان وفلان و فلان






یعنی ده امتیاز مثبت برای بابا



تف به من که هنوز نفهمیدم
دختره گفت کمپوت اناناس خریده
بعد گفت برای اینکه فردا باعشقش بخوره
گفت اگر امروز عصر توی حیاط ببینه بهش می ده




من وسط اتوبوس از خنده ولو بودم




البته تو دلم


:دی

4/12/11

من یک چیزی هستم

که حتی خودم هم نمی خوام بدونم چی هستم





X-(

4/10/11


بهتره که در مورد اوضاع سیاسی و اجتماعی حرفی نزنیم

بعضی وقت ها بدم نمی یاد در این مورد هم فرار کنم
نبینم ونشنوم

وقتی هیچ کاری نمی تونم بکنم در برابر این همه اتفاق ناامید کننده
و ناراحت کننده واقعا به چه دردی می خورم؟؟؟؟





:(((((((
I'm The ONE
but the question is
which ONE!!!!!!?!!!!!!


:D
کلاه گروه بندی من را توی گریفیندور انداخت
چون ازش خواستم منو توی اسلایترین ننداره





کاملا درسته.همینه که باعث می شه
تو با تام ریدل فرق زیادی داشته باشی.هری این انتخاب های ماست
که حقیقت باطنی ما را نشون می ده نه توانایی های ما

اونها فکر می کنند چیزی یاد نگرفتند چون معلم بد درس می ده
نمی فهمند چون دنبالش نبوده و نیستند چیزی یاد نگرفته اند



این ترم با 2تا از احمق ترین پارتنر های عمرم دارم سروکله می زنم
در حدی که متعجبم چطوری به ادونس رسیده اند



کوچکترین چیزها را باید ترجمه کنم براشون
مثلا باید مکالمه داشته باشیم



پوف
I survived !



هورا برای من
بعد از یک کاسه پر کشک و بادمجان به همراه نیم بطری دوغ هنوز زنده هستم





خوشحالم فکر کنم

:دی

اون گفت نمی تونه هدیه ی تولدش را از من قبول کنه
چون هنوز هدیه ی عیدی که بهش دادم را جبران نکرده



نزدیک بود همون جا وسط کلاس سرش داد بزنم
اخه دختر حسابی
مگه من ماشین حساب دستم گرفتم
دفعات هدیه گرفتن وهدیه دادن را می شمارم؟





کنکور یک طرف این دخترها هم یک طرف




والا

4/6/11

1min silence
for ur grandma!



sry!

4/3/11

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود/نی نام زما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبدهیچ خلل/زین پس چو نباشیم همان خواهد بود



بعد از کمی تامل متوجه می شی که خیام کلا دیدگاه و شعر متقاوتی داشته با بقیه ی شعرای معروف گذشته
من اول با صدای شاملو شعرش را فهمیدم و الان وقتشه بروم و دنبالش را یگیرم



گاهی شک می کنم که واقعا کنکوری هستم یا نه:دی

3/28/11


excuse me,sir?!

u'r the one whom i fell in love, last night in my dreams!
همین روزها داوطبانه می رم جلوجلو کنکور می دهم


حوصله ام سر رفته






پ.ن:منظور این نیست که کامل درس خونده ام:دی

از جمله فعالیت های عید همین بس که
به مدت 2ساعت تا 3نیمه شب بیدار ماندیم
تا سگ سه ماهه ی برادرمان احساس ارامش و امنیت کند در نبودصاحبانش
و زوزه نکشد

در حالی که خودمان از شدت خواب در حال مرگ بودیم






مادر خوبی می شویم


:دی
به نظر می یاد این روزها من فقط دیوار نیستم
بیشتر شبیه این هس که من بین یک عالم دیوار زندگی می کنم



یعنی در این حد

من الان شبیه کسی هستم که از داشتن لپ تاب ذوق مرگ شده




:دی

3/21/11


یه مرگ تعظیم کن هری

فکر نمی کنم دردی داشته باشه اما من نمی دونم چون تا حالا نمردم



به مرگ تعظیم کن

خوب می دونی

خواب برانگیزاننده که شنیدی؟

فکر نمی کنم خوابهایی که می بینم این اسم را داشته باشند



اما نزدیک صبح توی حالت خواب و بیداری


همیشه دختر جوانی هستم
که درگیر یک ماجرای عاشقانه شده
به مدل های مختلف
در زمانهای مختلف هم اتفاق می افته
جدید یا دوره های دامن های بلند


به هر حال
صحنه ی جنسی وجود نداره
فقط اینکه یک نفر عاشقم شده
و کلی مشکل و رمز و راز و پیچ و واپیچ هم پیش اومده






می فهمی؟ادم شک می کنه نکنه کمبود محبت دارم
چون به هر حال خواب ها یک جورهایی ناخوداگاه انسان هستند

دالی اگر بود با من موافقت می کرد



هی
















پ.ن:یعنی در این حد من برای خودم مهم می باشم

اون پسر خوبی هس
فقط متاسفانه در حد زیادی احمق تشریف داره
مشکل اینجاست که خودش هنوز به این نتیجه نرسیده
هر یکسال یکبار
ایل و تبار گرام را ملاقات می کنیم
با یک دو جین ادم که سال تا سال همدیگر را نمی بینیم دست می دیم
و البته روبوسی
تبریک عید و یک خداحافظ
بعدش دیگه توی زندگی من نیستند


اصلا نمی فهمم چراهر سال عید دیدن ادمهایی
می ریم که عملا طردمون کرده اند
اونجا فقط چهارچشمی از سرتا پاهات را برانداز می کنند
و بهت تیکه می پرونند



یعنی اصراف وقت


والا
واقعا صدای من را نمی شنوه یا اصولا خوب بلد هس تظاهر کنه؟
واقعا چرنده
سال نو ادامه ی همون سال کهنه هست
اگر بیدار نمی موندم
و تلویزیون روشن نبود مطمئنن همون حس سال تحویل
را هم که تلویزیون القا می کرد نمی فهمیدم



به هر حال وقتی تغییری واقعی اتفاق نیافتاده نه در بعد اجتماعی ام نه در بعد فردی ام
چه فرقی می کنه تاریخ بزنم 1389یا1390؟این ارقام فقط بدرد مورخ هایی می خوره
که زمان را اندازه گیری می کنند




پوف


می دونی؟
هاروکی موراکامی به نظر من از اون نوسینده های نابغه ی معاصر هست
عالی
خصوصا پس از تاریکی فوق العاده بود


داستان اینطوری شروع می شه:((چشم ها شکل شهر را مشخص می کنند
با چشم های مرغ شب بلند پروازی صحنه را از هوا می بینیم....))و تمام قسمت های بعدی داستان چشم ها یا در واقع ناظر جای خودشون را تغییر می دهند


همه چیز حالت فراتر از خودش را دارد
می دونی؟مثل اینکه یکجور مه الود افسانه وار و مرموز
و سبک و پر هس
نمی دونم


انگار توی زندگی معمول هم می شه ماورا را نگاه کرد




رفتی دانشگاه
بگذار اول های لیست
کتاب هایی که باید بخونی



:دی

2/28/11

حق با تو هست
مهم نی




بلاخره یک روزی می فهمم که همه ی دنیا حول من نمی چرخه




:دی

2/26/11


desperately in need of friend
اونقدرها هم ادم بدی نیستم


هستم؟؟

2/25/11


هه...این که خیلی پیش پا افتاده بود


چیز بهتری نداری که ازش شکایت کنی و اه و ناله کنی؟


در برابر اتفاقاتی که هرروز برای خیلی از ادمها می افته

و توی دنیا و توی کشورمون در حال افتادن هست

تو زیادی پیش پا افتاده ای

تو فکرهات و حرفات


یک جورهایی بوی گند





:دی
اون سعی می کرد ما را قانع کنه که
اگر پسری پیدا کردیم باید عین کنه بهش بچسبیم
صبر کنیم و هرچی زد توی سرمون هیچی نگیم
تا بعد بتونیم ازدواج کنیم


اون سعی کرد اون را قانع کنه که برای پسره باید صبر کنه
تا دوست دخرش را ول کنه
بعد دوباره بدستش بیاره


اون سعی کرد به ما بفهمونه چرا اشتباه هست
که اون از خواستگاری توی 17 سالگی بدش می یاد



کلا در این موارد مابا اون خیلی مشکل داریم
پسرها که جای خود دارند
من هم از این دخترها متنفرم

کجاش شبیه زندگی هست؟؟
اوضاع کشور یک کم قاطی پاتی هست


مامان و بابا نگذاشتند 2تا تظاهرات قبلی را برم درحالی که خودشون رفتند


منتظر معجزه که نیستیم هستیم؟؟؟؟
ببین شین
بیا با هم دوست باشیم


من اوضاع خوبی ندارم
در نتیجه فکر می کنم و به خودم حق می دهم که فکر کنم
بقیه توی بهشت یا جهنم زندگی می کنند
و وسط برزخ معلق نیستند





مثلا اون چیزهایی که قرار بود بفرستم البته اون قسمتی که از جنس کاغذ بود را پاره کردم
و البته خیلی کارهای احمقانه دیگه هم توی این مدت کردم
و شرمنده ام عین سه نقطه

مثل کسی می مونم که بقیه صدایش را نمی شنوند



بیا اشتی







َ





After all,They live happily ever after???!!
کتابهای مسخ کافکا و شاهزاده و گدای مارک تواین را بیرون اورد
به اون نشون داد و اه کشید و گفت

حیف که مجبورم درس بخونم و سرم شلوغ هست
وگرنه این کتابها را تموم کرده بودم
بعد کتاب مسخ را بغل کرد و اضافه کرد که کافکا عشقش هست

اون خیلی تحت تاثیر قرار گرفت
من از اون پوزخندهای توجیحه ناپذیر داشتم می زدم

در نتیجه اون از من پرسید که تو هم این کتاب ها را خوندی؟
گفتم نه! چیزی که توی دنیا ازش متنفرم کتاب خوندن هست



بعد اون کاملا توجهش را داد به دختره
و به اه کشیدنها و قربون صدقه رفتنهایش گوش کرد


من به طرز احمقانه داشتم هنوز پوزخند می زدم


تصور کن شین؟
معلومه خیلی ناراحت شدی


الان حالت ادمی را دارم که یعنی خیلی چیز می فهمه
















I'm gonna say the bad word...


:D

2/4/11






برای شین



Let go...
قوی سیاه را ببین
فیلم برداری و نما و صد البته اهنگ شاهکاری داره
بازی خوبی داره
باعث شده با یک حس جدید
دوباره باله چایکوفسکی را گوش بدم

کلا خوش ساخته
تم روایی داستان هم جالبه
نمادین


رامونا و بیزوس را هم ببین
فیلم کودکانه
به نظرم یکی از بهترین اقتباس های سینمایی از کتاب کودکان هست
البته علاوه بر کورولاین


مجموعه کتابهای رامونا را شاید نخونده باشی وقتی بچه بودی
ولی دیدن فیلمش خالی از لطف نیست

خوش ساخته


هههههههههههههه
یک جورهایی به این سپهری حساسیت پیدا کردم


چون از شاعران معاصر خیلی معاصر فقط اون را می شناسند
موقع ارتباط معنایی
نصف بیشتر شعرهای عرفانی به شعر چشم ها را باید شست ارجاع داده می شوند
و در کتاب های هنر از نقاش های معاصر فقط اون را می شناسند


نزدیکه کم کم بگم بکش بیرون جان جدت اقای سپهری





ولی این حرفها واقعا چه اهمیتی داره؟
خودم را دارم گول می زنم؟


تف

این اس ام اس های تبلیغاتی
بیشتر از هرچیز برای این هستند
که به من ثابت کنند

سوای تموم حرفها و فکرها
بی اهمیت نشون دادنها

منتظرم که دوستها -!؟-به من تلفن بزنند و یا اس ام اس بدهند

و برایشون مهم باشه که من نیستم





ولی خوب اصلا اینطوری نیست
و اونها همیشه اس ام اس های تبلیغاتی هستند




تف

2/1/11


بهت نمی گم امیدوارم که صدسال عمر کنی
عمر با عزت و از این جور حرفها




چون وقتی همین الان نمی دونیم با این 2-3روززندگی چه کار کنیم
و نمی دونیم اون چیزی را که می خواهیم می تونیم بخواهیم یا باید عوضش کنیم
صد سال زندگی توی چنین سرگردانی و گیجی به چه دردی می خوره؟


در عوض امیدوارم تک تک لحظات عمرت
چه خوب و چه بد ازشون احساس رضایت نسبی داشته باشی
احساس ارضا شدگی




تولدت مبارک شین

1/26/11

اوهوی گوساله


مثل ادم حرف بزن


X-(


از قضای روزگار
همکلاسی های عجیبی دارم
که ساعت 1و2نصفه شب
یکهو یاد من می افتند و دل تنگم می شوند
و دقیقا در همون لحظه باید دلتنگی خودشون را به وسیله ی
پیام کوتاه وپیام بلندو تک زنگ و زنگ کامل
به سمع و نظر من برسونند



البته من امسال دوباره مرغ شدم و زود می خوابم
و اونها را شدیدا ضایع می کنم







ولی کم کم ادم مشکوک می شه
چرا باید نصفه شب یاد ادم بیفتند؟هان؟

:D

1/23/11


مطمئن نیستم خودم را احمق فرض کردم یا چیز دیگه ای

واقعا یعنی فکر می کنم حرف هایی که زدم واقعی بودند؟
و اقعا یعنی فکر می کردم زندگی همین قدر روشن و مشخصه؟
واقعا فکر می کردم با هدف و معنی وجرقه وار پیش رفتن تغییری به وجود می یاره؟

واقعا فکر می کردم می شه چیزی را تغییر داد؟



امیدوارم دختره حرفهام را درست و حسابی نشنیده باشه
همون طور که تموم مدت داشت یکریز حرف می زد
واز اون شاخه به اون شاخه می پرید
اون همه کار می خواست بکنه
ولی واقعا نه مایه برایشون می گذاشت نه واقعا برایش مهم بودند




تف
بیشتر به من

وقتی می خواستم بروم بیرون باهاش
از بس اضطراب و استرس داشتم
نزدیک بود بالا بیارم

حالا انگار قرار بود بروم خواستگاری که اینقدر حالم بد شده بود





یکی از بچه های دوم راهنمایی بود
راستش زیاد دلم نمی خواد کسایی را ببینم که فکر می کردند
دوستهای من هستند



اینجانب چقندری هستم به اندازه ی هویج بی احساس












پ.ن:تصویر سازی کتاب را داری؟بعضی از این ابنای بشر خیلی نابغه هستند

1/20/11

کاشانه هنر جای خیلی متفاوتی بود
در اصفهان
هنوز هم هست

اون موقع بچه ها افتخار می کردند که کاشانه ای هستند
سر این موضوع به هم حسودی می کردند
توی سرو کله ی هم می زدند تا اونجا کاراموزی بروند


فکر می کنم یک قسمتی اش مال این بود که دنبال جایگاهی برای خودمون می گشتیم
بچه دبیرستانی بودیم به قول اون هنری ها
ولی یک چیزهایی هم کمکم داشتیم یاد می گرفتیم
که باعث می شد نخواهیم بچه دبیرستانی باشیم


رفتارشون خوب بود اونجا با ما
با این همه اخرش جوجه بودیم


یک تعدادی که پرجرات تر و با اعتماد به نفس تر بودند
اونجا جا افتادند دوست پیدا کردند و جایگاه

یک سری از اول هم کم اوردند
تک توکی هم همون طرف ها می چرخیدند


قبلا همه دست جمعی عاشق اقای طراحی بودند
اما الان نیستند
اونهایی که جای مشخصی پیدا نکردند اونجا
و اونهایی که جایی پیدا کردند
هردو معتقد هستند که از وقتی کاشانه شلوغ شده
و کلاسها ی ارشد با استادهای تهرانی و کارگاه های نقد و نمایش و فلان و فلان راه افتاده

دیگه اون حالت جمع و جور و صمیمانه از بین رفته


می گویند اقای طراحی خیلی پولی شده


هوم..اخرش فرقی نمی کنه
هنوز هیچ کدوممون کلا جایگاهمون را پیدا نکردیم


:دی

به اقای طراحی مدتی هست که خیلی فکر می کنم
یعنی وقتهایی که فکرهام ته می کشند


یادم افتاد یا تازه فهمیدم
اونموقع که باهاش حرف می زدی
جوری رفتار می کرد
که انگار هیچ عجز و ناتوانی وجود نداره

نمی خوای بری دانشگاه خوب نرو
پشتیوانه ی مالی نداری خب وارد بازار بشو
نمی خوای اینجا باشی خب برو



نمی فهمید بعضی ادمها در بعضی مراحل نمی تونند
نمی فهمید بعضی شخصیت ها می تونند ترسو و بی اعتماد به نفس و عاجز باشند
نمی فهمید توی یک مرحله ای نمی تونی جلو بری
نمی فهمید وقتی برایت هیچی معنی نداره یعنی چه
وقتی نیاز داری در پناه دیگران باشی و بقیه بهت کمک کنند
نمی گرفت که تا حالا با شک و تردیدها و سوالهات رسیدی به همین جا
متوجه نمی شد وقتی فلج می شی دیگه نمی تونی تکون بخوری



فقط جواب های مستقیم و صریح می خواست
یا بهتر بگم انتظار داشت عملی انجام بدی


کلا بلد نبود دلداری بده حرف اروم کننده بزنه
وقتی درمونده بودی کلا نمی دیدت



:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

1/18/11


ُُshot me!


just do it!
بدجوری می ترسم


هنوز نمی دونم از چی




کم کم معلوم می شه
باید روزها بگذره
وقتی به خودت اعتماد نداری
به بقیه می تونی اعتماد کنی؟

اولین بار بود از کارتون های زاپنی لذت بردم
پر از رنگ بود و شخصیت ها و فضاهای تخیلی جالب
از همه بهتر موسیقی متن بود که حسابی به صحنه ها می خورد

می دونی؟نه از اون انیمشن های خاص و شخصیت های تیم برتونی بود
نه از انیمیشن های دیزینی و پیکسار که شخصیت ها
اشیا بی جان روزمره یا حیوانات هستند


یک جورهایی مزه ی فرهنگ خودشون را می داد



شاید هم من با این نوع داستان ها بیشتر حال می کنم

:()

1/11/11




یک زمانی هست که زندگی ادمها به پایان می رسه ولی نه عمرشون
لحظه ای که بعدش هیچ چیزی اهمیت نداره
زندگی می کنند چون زنده هستند
یک نقطه
نقطه ای که هم اوج داستانه و هم پایان داستان
توی کتاب کافکا در کرانه خیلی قشنگ در مورد این نقطه حرف می زنه:
وقتی عقربه های زمان خارج از روحت از حرکت می ایستند
زمان خارج از تو در جریانه ولی تاثیری بر تو نمی گذاره

تو یکتابهای دیگه هم زیاد درموردش گفتند
حتی نگفتند ولی از لفافی که دور داستان پیچیده شده
این را می فهمی

استعاره و تمثیل و تخیل

واقعا جالبه


من دارم بلاخره فکر میکنم
جدا از بحث کنکور
الان بزگترین معضل اونها این هست که

کافه دارهای هنری
و فروشنده ی هنری کتاب
ومردان جوان هنری کاشانه هنر


بهشون می گویند:بچه ها!فلان کار را هم بکنید



و صد البته به چشم یک خانم و ادم بزرگ بهشون نگاه نمی شه
خوب شین

از دستم ناراحت نشو

فکر می کردم یک چیزهایی هست
که در موردشون می خوای حرف بزنی
در همون لحظه در یک ان

ولی نمی تونی

هر ازگاهی توی فیس بوک چیزکی می نویسی کوتاه

ولی حق مطلب را ادا نمی کنه
یا تلفن که ادم فراموش می کنه چه چیزهایی برای گفتن داره
و یک ساعت کارت برای تعریف روال معمول زندگی مصرف می شه



می دونم وقت اصلا نداری
ولی شاید اگر بنویسی راحت بشی
نوشتن خیلی کمک می کنه
یا حتی نقاشی

شاید الان هم این کارها را می کنی


ولی اگر یک وقتی لازم داشتی کسی اون کارها را ببینه و بخونه
و باهاش حرف بزنی
من هستم


درسته دچار توهم کنکور هستم
اما بیشتر از یک میلیارد دقیقه برای دوستم وقت دارم















پ.ن:دارم یک بسته ی پستی برایت اماده می کنم!البته یک مدتی طول می کشه تا پرش کنم
کارهایی هست که هنوز انجام نشده

1/8/11


به ته مغزم رسیده ام شین

پس چرا حرفی نمی زنی؟


گفتم نمی خوام با کسی حرف بزنم

اما نگفتم که تو چیزی نگی

موضوع اینجا بود و هست
که یک چیزهایی را انگار نمی تونم بگم چون نمی دونم هستند
که بگم یا نه


تو همیشه ساکت بودی
این دفعه هم رویش





:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((
خوب

من فقط رفتم با بابا توی یک داروخونه ی بزرگ

و همون طور که داشتم فکر می کردم
شروع کردم بلند بلند روی قوطی ها ک*ندوم را خوندن

همون بسته بندی های تمیز و مرتب

و کلی خندیدم و بلند و بلند تیکه انداختم

بلند از خودم پرسیدم ک*ندومی گه دراز می کنه به چه دردی می یخوره!؟
و اینکه ک*ندوم توت فرنگی خیلی خنده داره



اینها هیچ کدوم فاجعه نبود


فاجعه وقتی بود که دیدم دکتر جلویم ایستاده و لبخند می زنه

تنها کاری که توی اون لحظه شوک انجام دادم
این بود که پشتم را کردم و یکراست اومدم بیرون


خوشحالم که فقط دکتره حرفهام را شنید

:(((
وقتی گم می کنی انها را
اخرش چطوری پیدا می شوند؟


وقتی گم می کنند تو را
چطوری اخرش پیدات می کنند؟
اونها از اون پسرها
یا بهتر بگم مردان جوانی هستند
که خیلی از همه نظر جالب توجه می باشند



ولی فقط می تونی نگاهشون کنی

از دور




:)

می دونی؟
فکر می کنم کلا میل ندارم حرفهایت را بفهمم


پوف

1/6/11

هیچکی یادش نمی یاد
...


شاید هم که نمی خوان یاد بیارن




پوف

تازه وقتی 17 ساله می شوی
شروع می کنی به فهمیدن و درک کردن
تازه برایت جالب می شود
و کتاب و موسیقی و نقاشی موردعلاقه را با فکر انتخاب می کنی
تازه شروع به فهمیدن فیلم ها می کنی


نصف چیزهایی که خوندم را نفهمیدم


نامیدکننده است
دختره تاحالا باکسی نبوده
بعد بهش تجاوز می کنند
درداورترین(!؟)بلا ها را سرش می اورند


بعد همونطور با پاهای باز و برهنه جلوی یک اینه با تصویر خودش روبرو اش می کنند

-خودت را خوب نگاه کن تو هیچ چیزی نیستی

تو
فقط یک وسیله ی بازی هستی



:|