2/22/12
Her name is Aida
the name that was,first, chosen to be my name
She does every thing that i dont
and have a way of living that i dont have
She is free as im not
she can be any one in any time
and places
I invent her to be a person
that i wanted to be
and say things that i wanted to say
I kinda experience a life through her
:((((
پ.ن:انگلیسی ام افتضاحه
2/18/12
2/15/12
2/1/12
1/30/12
1/28/12
تئوری هست به نام جهان های موازی یا
Parallel universe
در اون دنیا یعنی دنیای موازی با اینجا من احتمالا وجود ندارم
چون انقلاب نشده
حکومتی داریم مشروطه ی سلطنتی احتمالا
بابک تیرباران نمی شه و مامان هیچ وقت تصمیم نمی گیره که با
بابا ازدواج کنه
بابا احتمالا به عنوان یک مردم شناس دنبال تحقیق
و این جور کارهاست
من هم هیچ وقت وجود ندارم
جالبه
:):
1/14/12
شعرهای امیلی دیکنسون می خونم
و برادران کارامازوف داستایوفسکی را برای دومین بار
روزی 4تا کیوی می خورم
به ناخن هام لاک صورتی می زنم
دختر ملیحی می شوم
سر نقاشی کردن عزا می گیرم
معتاد پاستیل می شوم
در کاشانه قهقه های بلند می زنم
که خجالت زده می شوم
نگران جنگ و تحریم
و فشار اقتصادی می شوم
ومطمئنم که دنیا سفید نیست
باد نیست برف هم نیست حتی برف گرم
هیچ جنبنده ای نیست
هیچ موجود زنده ای
من فعلا دارم پر می کنم
تنهایی های بقیه رو
ساعت ها به حرفهاشون در مورد
دوست پسر قبلی
دوست پسر بعدی
مردان جوانی که پیشنهاد می دهند
و مردان جوانی که پیشنهاد نمی دهند
گوش می دهم
یک دفعه وسط حرفها احساس می کنم
از خواب عمیقی بیدار شده ام
یعنی اینکه نصف حرفها راگوش ندادم
احساس می کنم بهشون خیانت کرده ام
تف
1/9/12
1/1/12
اون حالش بهتر شده دیگه از عشق رفته حرف نمی زنه دنبال عشق جدید هست
اون تازه فهمیده دوستش با کس دیگری هم دوست بوده
احساس حماقت از سرو روش می باره
اون زیر لب سوت می زنه و فاک نشون می ده به دنیا
اون برای تک تک روزهایی که قرار هست تهران درس بخونه برنامه ریزی کرده
اون پک های عمیق به سیگارش می زنه و سعی می کنه کتاب فلسفه بخونه
اون منشی صحنه ی تیاتر شده وخوشحاله
و دوشیزه جی روی صندلی اش جابه جا می شه
و به همه اشون لبخند می زنه





به عکس های قدیمی زیاد نگاه می کنم-یک شیفته-
به دختر عموهای حالا 60ساله
و پسرعموها و دختر عموها و دختر عمه هایی که ناپدید شده اند
تیر باران شده یا خیلی راحت
دیگر نیستند
به گذشته ای که در ان حضور ندارم
بامزه هست!درحال هم نیستم
ولی به این فکر می کنم که چرا در گذشته نبوده ام
فکر می کنم شاید یک کم دیر به دنیا اومدم
50-60سالی دیر
ولی اگر اینطور نگاه کنم که همه اش یک سلول بوده ام
سلولی در سلول مادر و پدرم و سلول مادر بزرگ و پدر بزرگ
و همینطور تا به اخر تا جدم در قرن هفتم
انوقت فقط در حال و اینده نیستم
انعکاس ادمهای گذشته ام هستم
انعکاس همه
انعکاس ادمهای قبل از خودم
تف
Subscribe to:
Posts (Atom)








