"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

3/17/12

اقای طراحی و خانمش

بد شکل درک می کنند ادم را

اینکه تو را می فهمند ترسناک است

خانم اقای طراحی

همه اش می خند د . مهربان نگاه می کند

و ویفر تعارف می کند

و اقای طراحی...

اقای طراحی است دیگر

تعریف ندارد

خودش است



دوشیزه جی بر اسب مراد می تازاند
مشکل اینجاست که مدت مدیدی است
زین را برعکس بسته است

3/7/12

جلسه ی پیش کلی اقای طراحی وقت گذاشت 
تا من شوق و اشتیاق به همراه موضوع برای کارم پیدا کنم
به تصویر برسم
اخرش یعنی رسیدم و کلی خوشحال و سرحال شدم

جلسه ی بعد دوباره از اول
ناراحت و افسرده و بی حرف
و خالی


اگر در اون لحظه اقای طراحی کتکم می زد 
تعجبی نداشت
:)))))))






پ.ن:هر چند ایندفعه هم منطقی برخورد کرد
قول داده بودم بزرگ بشم


:):

2/22/12

انگلیسی ام داره نم می کشه


:D

می افتم توی تخت خواب
سر ساعت نه و نیم
دوباره به جمع مرغ ها می پیوندم
اونقدر خسته ام که به هیچ چیز نمی تونم فکر کنم
حتی به اون دختری که همیشه برایش داستان می ساختم
اون هم کمرنگ شده
نشسته ته ته های ذهنم
خیلی وقته عاشق نشده. حرف نزده .کارهای عحیب و غریب نکرده
خودکشی نکرده. مسافرت نرفته. نمرده
اون هم می خوابه سر ساعت نه و نیم
اون هم از صبح تا عصر دانشگاه بوده

اقای طراحی توی اینه نگاه می کنه
نور را تنظیم می کنه
تا من پرتره ی خودم را بکشم
نمی تونم نخندم
از فشار خنده و خجالت سرخ می شوم

من عاشق رشته ام هستم
ولی هر دقیقه ای که می گذره
بلندتر از خودم می پرسم
می تونی بری جلو؟
Her name is Aida
the name that was,first, chosen to be my name
She does every thing that i dont
and have a way of living that i dont have
She is free as im not
she can be any one in any time
and places
I invent her to be a person 
that i wanted to be
and say things that i wanted to say
I kinda experience a life through her
:((((
پ.ن:انگلیسی ام افتضاحه

2/18/12

گفت اگه از فرصت دانشگاه رفتن
یک جای دیگه یک شهر دیگه استفاده نکنی
همون نقطه ای که بودی باقی می مونی
همون زندگی را ادامه می دی 
که قبلا داشتی
ور دل مامان و بابا










 

2/15/12


همه اشون رفتند
ما با همدیگر غریبه شدیم
نشدیم؟


last Year At Marienbad




فیلم فوق العاده بود
فقط باید تعظیم می کردی به کلیه ی
دست اندرکاران ساختش


گرسنگی ادم را از بین می برد

پاستیل می خورم
که سعی کنم
استرس ها و ترسهام را فراموش کنم
نگرانی هام را
بقیه ی ادمها را
تنهایی هام را




مامان خوشحاله
که چیز دیگه ای نمی خورم

2/1/12


تولدت مبارک شین
خوشحالم که هستی











پ.ن:من اون پشت یعنی دارم بهت تبریک می گم..:دی

1/30/12


lead me to a place
beyond the reach of time dead and life
where i can sleep peacefully
with my fears hops and dreams.

1/28/12

با تو کاملا موافقم

باید تمومش کنم


:D
تئوری هست به نام جهان های موازی یا 
Parallel universe
در اون دنیا یعنی دنیای موازی با اینجا من احتمالا وجود ندارم
چون انقلاب نشده 
حکومتی داریم مشروطه ی سلطنتی احتمالا
بابک تیرباران نمی شه و مامان هیچ وقت تصمیم نمی گیره که با 
بابا ازدواج کنه
بابا احتمالا به عنوان یک مردم شناس دنبال تحقیق 
و این جور کارهاست
 من هم هیچ وقت وجود ندارم



جالبه


:):
دوشیزه جی ای پاد خریده
اونقدر اهنگ گوش داده
که سوراخ گوش هاش درد می کنه



فعلا تا مدتی طرف صحبت کسی نیست

1/14/12

گفت خودت را مسخره نکن
چند دفعه تا حالا تصمیم گرفتی نقاشی نکنی
طراحی نکنی
و تنونستی تحمل کنی و دوباره شروع کردی؟
قبول کن که در بدترین حالت
که از خودت و کارهات متنفر بودی
یا کارهات کم کیفیت هم بود نتونستی ول کنی


ادم توی ذهنم ادم خوبی
فقط زیاد حرف می زنه






:D
شعرهای امیلی دیکنسون می خونم
و برادران کارامازوف داستایوفسکی را برای دومین بار
روزی 4تا کیوی می خورم
 به ناخن هام لاک صورتی می زنم
دختر ملیحی می شوم
 سر نقاشی کردن عزا می گیرم
معتاد پاستیل می شوم
در کاشانه قهقه های بلند می زنم
که خجالت زده می شوم
نگران جنگ و تحریم
و فشار اقتصادی می شوم



ومطمئنم که دنیا  سفید نیست
باد نیست برف هم نیست حتی برف گرم
هیچ جنبنده ای نیست


هیچ موجود زنده ای



من فعلا دارم پر می کنم
تنهایی های بقیه رو
ساعت ها به حرفهاشون در مورد
دوست پسر قبلی 
دوست پسر بعدی
مردان جوانی که پیشنهاد می دهند
و مردان جوانی که پیشنهاد نمی دهند
گوش می دهم
یک دفعه وسط حرفها احساس می کنم
از خواب عمیقی بیدار شده ام
یعنی اینکه نصف حرفها راگوش ندادم

احساس می کنم بهشون خیانت کرده ام




تف

جی کتاب شعرانگلیسی امیلی دیکنسون به دست رو به پدر:این
کتاب را باید در حالی که لباس های دوره ناپلئون را پوشیدی
و زیر یک درخت در یک منظره ی انگلیسی نشستی خوند

پدر:ولی دیکنسون امریکایی بوده
جی در حالت بور شدگی:منظورم تصویر کلی این کار بود 


:D

1/13/12

اون را می شه تصور کرد
با سینه های برجسته
پوست برنزه
بیکینی 
لم داده کنار دریا
در ساحلی با شن های سفید


همچنان در حال حرف زدن

1/9/12


Men may be martyred
Any where
In desert, cathedral
Or Public Square.
In no Rush of Action
This is our doom
To Drag a Long Life out
In a Dark Room.
وحشتناکه
اقای طراحی همچنان لبخند می زنه
خانم اقای طراحی لبخند می زنه
من و اون از دو طرف میز به هم نگاه می کنیم و لبخند می زنیم
منشی کاشانه لبخند می زنه
پسرخاله ی اقای طراحی لبخند می زنه
نامزد پسرخاله ی اقای طراحی لبخند می زنه
فروشنده کاشانه لبخند می زنه


:):

دوست دارم بروم خیابون گردی
دوباره
اما جای خالی کنارم پر شده باشه
فقط در حد اینکه خالی نباشه
سعی نکنه حرف بزنه
یا من را بفهمه
کلا هیچی
فقط کنار هم راه برویم
مجبور نباشم به حرفهایش گوش بدم
سرتکون بدم
دلداری اش بدم
برایش غصه بخورم
از عالم و ادم عصبانی نباشه
کلا هیچی نگه
هیچی نگم


صرفا فقط باشیم

1/1/12


باید بهت کریسمس را تبریک بگم
باید بگم دلم برایت تنگ شده شین
که جات خالی هست
که من دارم به یک مسافرت 2تایی فکر می کنم
به یک جای جادویی قدیمی مدرن
 بایدبگم شین من خیلی خسته ام

باید ای میل بزنم با عنوان
'شعله ی عزیزم'


اما نمی دونم چرا نمی گم
چرا نمی کنم
 
 
:(((((((
اون حالش بهتر شده دیگه از عشق رفته حرف نمی زنه دنبال عشق جدید هست
اون تازه فهمیده دوستش با کس دیگری هم دوست بوده
احساس حماقت از سرو روش می باره
اون زیر لب سوت می زنه و فاک نشون می ده به دنیا
اون برای تک تک روزهایی که قرار هست تهران درس بخونه برنامه ریزی کرده
اون پک های عمیق به سیگارش می زنه و سعی می کنه کتاب فلسفه بخونه
اون منشی صحنه ی تیاتر شده وخوشحاله




و دوشیزه جی روی صندلی اش جابه جا می شه
و به همه اشون لبخند می زنه