به اون می گفتم
دختر طلایی ته ته ذهنم
بخاطر پوست سبزه
و سایه چشم طلایی اش
ساعت ها حرف می
زد
اونقدرکه سکوتش هم توی حرف زدنش پیدا می شد
مادر تموم دوستاش
و مادر مامانش و خواهرش .و حتی خودش بود
گاهی وقت ها ته
چشمش پوزخند می دیدی
می دونی؟می تونست
نمونه ی یک نقاشی فوتوریستی باشه از
بس روحا و فیزیکا
حرکت داشت
به هر حال سخته
ادم مادر همه ی دنیا باشه












