"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

11/24/12


Perhaps its a better idea to shoot yourself and then walk away..




:(:
همه چیز اون موقع افتضاح می شه
که من برای خودم دل می سوزونم
سرم را ار روی کتابی که می خونم بلند می کنم
می بینم ساعت تازه پنج شده
و جز خوابیدن و پیاده روی 
و کتاب خوندن کار دیگه ای ندارم
بعد به خودم می گم
این تنهایی
اون تنهایی نیست که خودم بخوام
الان اون تنهایی هست
که من هیچ نقشی ندارم هیچ کجا
پیش هیچ کدومشون

هیچ کاراکتری نیستم




تف
اول فقط می خواستم برگردم خونه
به بی قرار بودنم ادامه بدم
به شکلات خوردن زیادم
غرمی زدم شدید

اما درخت ها را دیدم
و جاده
و روستاها
و تپه ها را
خفه شدم

مجبور شدم به هیچی فکر نکنم
سرم را تکیه بدم
 به شیشه ی سردشده ی ماشین
و فقط خوشحال باشم

11/17/12

انعکاس مرد جوان در شیشه







و روز به پایان می رسد

11/16/12

''I kept thinking of him coming early to the university with two full cans of gasoline- probably not searched ,because he was a privileged war veteran.I see him going into an empty classroom and pouring gasoline over his head.Next he would have struck a match and slowly set fire to himself -did he light himself just once or several places? then he ran down the hall and burst into his classroom ,shouting "They betrayed us !They lied to us! Look at what they did to us!" and that was last of his rhetoric.
One did not have to agree with him or approve of him to understand his position.He had returned from a war where he belonged, to a university he had never been a part of.No one wanted to hear his stories.only his moment of death could spark interest.It was ironic that this man, whose life had been so determined by doctrinal certainty, would now gain so much complexity in death.' 


"Reading Lolita In Tehran" by A.Nafisi



P.S:my cousin,she is one of the best so far.

11/12/12

استاد مبانی نظری مرمت با پنبه سر می برد
می نشیند جلوی کلاس
با چشم های نرمش نگاه با محبت می اندازد
می گوید:خب عزیزان من!امروز
می خوام گردن تک تکتون را با تبر بزنم
نظرتون چی هست؟



جمیعا کل کلاس هماهنگ با هم نظر مثبت
خودشون را اعلام می کنند
ترجیحا من را بزن روی زمین

بشین روی شکمم

و از چپ و راست مشت بکوب توی صورتم



:):

11/10/12

There is no sign of me in their lives...
not even an empty space...




:):





بعد من به خودم گفتم

اشکالی نداره

اشکالی نداره

اشکالی نداره 

اشکالی نداره

اشکالی نداره

مهم نیست

حقیقتا فکر می کنم
این سرمایی که جدیدا حس می کنم
مال هوا نیست
یک جور سرمای درونی هست


زل می زنم توی دوربین های حراست دانشگاه

یعنی ناخوداگاه سر بالا می کنم

رو به دوربین


گفتم که بگم که گفته باشم

11/7/12

They are beautiful girls posing in beautiful pictures
 showing their sad lonely lives with their
 love a charming artistic boyfriend...







at least from where im standing... 

10/29/12


اون:شهر عجیبی دارید

اسمان ابی و خورشیدی است

و همزمان شاهد رگبار هستی

گفت:چه ادم مهربونی هستی تو
دختر من می شی ؟

 در انتظار

بصیرتی

دانایی

بینایی

روشنایی

رحمتی



بیشتر در انتظار باران



با دختر دایی دوم می شد حرف زد
ولی از بس ایده ال بود زبانت بند می امد

کلا دختر دایی دوم را کم می بینی

ولی از ان ادمهایی است که دوست داری باشند

حرف بزنند با بقیه با خودشان

و بعد دختر دایی دوم می رود ان طرف اب دوباره

ظاهرا جای خالی اش چندان جای خالی به حساب نمی اید

اما بعدا که عکس ها را نگاه می کنی در البوم قدیمی

و دست نوشته های شوخ و شنگ را که ده سالی پیشتر نوشته

در مبل زیر افتاب جابه جا می شوی

و می بینی که نبودن همه ی ادمها در وقت خودش زیاد به
چشم می اید

10/27/12

فولکس قرمز در خیابان باران خورده













وامروز به پایان می رسد

10/24/12

شمس تبریز تورا عشق شناسد نه خرد

مولانا

10/21/12

بعد یک موقعی ادم دیگه از اینکه همه
چیز متناسب و خوب برای اونها پیش می رود شاد نمی شه
صرفا فقط دلش می خواد
برای خودش هم یک سری چیزها
خوب پیش برود

10/20/12

در نصف جهان باران بارید

و دوشیزه جی ژاکتش را دور خودش پیچید
 همانطور که در کوچه پس کوچه های
باران خورده راه می رفت

و پسری زیر طاقی خانه ای قدیمی
به دوست دخترش اصرار می کرد
که ویولن بنوازد

و دختر به دوشیزه جی
لبخند خجولانه زد

و دوشیزه که به اواسط کوچه رسید
صدای ویلن کوچه را پر کرد

و دنیا سفید بود
پر از بوی باران
کوچه های قدیمی
وصدای ویولن



10/19/12

اون:نگفتی ما مرده ایم یا زنده ایم؟؟؟؟

جی:نگران نباش!اگر مرده بودید خبرش بهم می رسید









:))))))))))):

10/17/12

اخرش به خودم گفتم چه اهمیتی داره
من  نشستم اینجا
به صدای باد گوش می دهم


باد خوب

باد  دوست داشتنی
از چهارده سالگی فقظ زندگی رومن گاری 
برایم جاذبه داشت
یک کلمه از داستانهایش را هم نمی فهمیدم
الان هم همچین معلوم نیست مقدار فهمیدنم

ولی این بشر عجیب بود
با اون نامه خودکشی "خیلی خوش گذشت.ممنون وخداحافظ"داشت می خندید
به همه
با اون چهار تا اسم مختلفی که برای 
نوشتن داشت


عجیب


تمدن ها اینده ندارند حال هم ندارند تمامی انچه دارند گذشته است.تمدن چیزی است
که بشریت به مدد جریان ان بر کرانه هایش ته نشین می شود.چیزی است
که انسان ها به مدد مردن پشت سرشان بنا می کنند
دوشیزه جی شین و یار را تصور می کند

و به تصویر خودش در شیشه اتوبوس لبخند می زند




رسالت ما دیدن و شنیدن است
و بعد رفتن


مکالمه ی تلفنی فردا
اون:چه عجب یادی از ما کردی
مهربون شدی بلاخره
زود فراموش می کنی

جی در ان طرف تلفن تفنگی
را به سمت مغز خود نشانه می رود
تا مغزش را متلاشی کند
و متلاشی های مغزش
چهارصد کیلومتر ان طرف تر
از گوشی تلفن بپاشد بیرون
روی صورت طرف




تف

10/14/12

And then there is this sound
,sound of church bells ,
 spreading  over the alley...
اونها را می بینی
با خط های طولانی قطع شده شان
و دیوارهای بلندشان
شعر زیر لب زمزمه می کنند
کتاب ورق می زنند
و بار تنهایی شون را مثل نون خشک
از این ور دانشگاه به اون ور 
می برند

10/10/12

یکی نیست بهم بگه
احمق
بشین سرجات

شاید هم باید
بگه احمق
از جایت بلند شو
یک کم
همه فکر می کنند دچار پوچی هستم
ادم منفی نگر و بدبین و کلا منفی بافی هستم


اره 
اره
من ادم منفی گرایی هستم
که هفته ای یکبار ساندویچ
کالباس با جعفری می خورم






بعد من مدت طولانی روی پله ها نشستم
دست در جیب داخل حیاط ایستادم
دنبال اقای طراحی از اینجا به اونجا رفتم
حقیقتا برای چی؟
بعد دیدم انگار لازمه یکی بهم سیلی بزنه
ته  ته اش دیدم جایم اونجا هم نیست
حتی اگر اقای طراحی لبخند بزنه که
بهمون سر بزنی خوشحالمون می کنی




Are you looking for a shortcut too?
یک جامعه تا چه اندازه
می تونه تولید فیلم ترسناک داشته باشه؟
فیلم ترسناک ببینه؟
و همچنان در باکس آفیس
یک فیلم ترسناک دیگه
وول بخوره




:):


9/30/12

و شین عزیز
ما می بینیم 
بقیه زیر پست هایتان
ابراز احساسات می کنند
و به اسم مان که تگ شده نگاه می کنیم
 وبه دلتنگی تان که از تنهایی نیست
و همچنان پیاده روی می رویم 
لیموناد می خوریم
اتوبوس سوار می شویم
هر از گاهی به صندلی خالی
روبه رومان نگاه می کنیم
یا به تصویرمان
در شیشه اتوبوس
و خودخواهانه
خوشحالیم
که جای خالی مان
در زندگی
مرتب شده ی یک 
نفر
دلتنگی  برای حرف های
گفته شده
و نگفته شده را
 می اورد
من حتی در خاطره هام 
هم جایم را گم کرد ه ام
احتمالا جای بقیه
را هم به همین
نسبت
گم کرد ه ام

استاد تاریخ هنر گقت:ما همون
ادمهایی هستیم
که برای زنده بودن حاضریم
انسان های دیگر را بخوریم

 
 انسان هوشمند


انسان بعد ازهومو نئاندرتال









گفتم اگر می تونی این دفعه سکوت کن
به ده دقیقه نکشید
دیدم نمی شه
کسی که روی صندلی کناری 
روبه رو
پشت سر
می شینه 
باید حرف بزنه
حرف بزنه
حرف بزنه
تا صدای 
خودت را نشنوی


گفت فرقی نکردی
هیچ فرقی نکردی
ف
ر
ق
ف
ر
ق
ف
ر
ق
ف
ر
ق

9/26/12

این هنر ی ها ترسناک هستند
 جمعیتی
در سالن تاریک شده ی گالری می ایستند
زل می زنند
به پرده ی پروژکتور
و ودیو-چیدمان
ویدیو-اجرا
یا کلا ویدیو ارت تماشا می کنند


باعث می شوند از همان
اول از پله ها برگردی
بالا

جواب اقای طراحی را ندهی
و بزنی بیرون



تف


گرسنه هستم
All i need is some attention,probably its all i need for now
and after that i'll be the same old me...
گفته ی این روزهای مامان:به
این مردم طناب هم مجانی بدی
خودشون را دار می زنند
بعد اونها تموم مدت
داخل حیاط دانشگاه می نشینند
در مورد
مردان جوان و دخترها
دخترهای مردان جوان و 
مردان جوان دخترها حرف می زنند

و قطعات سفالی را زیر
میکروسکپ بررسی می کنند
و لقب مرمت گر
اینده را یدک می کشند
 
و کلاس را زود تعطیل می کنند
چون خوابشان گرفته



و اهنگ شادمهر و معین گوش می کنند
و قلب های همه شان شکسته است



 
و
و
و
و
و
و

 






9/22/12

و نابغه ای زاده می شود

بله بله ما خیلی وقت هست
که زاده شده ایم


:):




"If you had been man, we could've lived a perfect love
Thats what I often thought....''
خودم را نگاه می کنم
بعد از مدت ها اونجا نشسته ام
با شال سبز و مانتوی مشکی
و تو جلویم نشستی
با مانتوی قهوه ای 
و روسری پهن شده بر روی شانه ات
هر ازگاهی طبق عادت گذشته
یک طرف موهایت را می زنی زیر روسری


بعد از مدت ها من لبخند می زنم
دوست دارم گوش بدم
خوابم نمی برد
و بعد هرشب با ترسهات می خوابی

 بعد یک روز از خواب پا می شی

می بینی دست مامانت

پر از چروک  و لکه های

پیری شده

و صدای اوازش را می شنوی

که داخل خونه می پیچه

با صبح قاطی می شه

دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

9/17/12

-Are you high???
-not particularly.


اینجور وقت ها مامان می گه
باید دوست هایی مثل شین را
ول نکنی
از بس که واقعی هستند


بعد یک روزی از خواب بیدار می شی
می بینی اونهایی که با تو موندند
صرفا این انتخاب را کرده اند
چون جای دیگه ای برای رفتن نداشتند