11/24/12
همه چیز اون موقع افتضاح می شه
که من برای خودم دل می سوزونم
سرم را ار روی کتابی که می خونم بلند می کنم
می بینم ساعت تازه پنج شده
و جز خوابیدن و پیاده روی
و کتاب خوندن کار دیگه ای ندارم
بعد به خودم می گم
این تنهایی
اون تنهایی نیست که خودم بخوام
الان اون تنهایی هست
که من هیچ نقشی ندارم هیچ کجا
پیش هیچ کدومشون
هیچ کاراکتری نیستم
تف
11/17/12
11/16/12
''I kept thinking of him coming early to the university with two full cans of gasoline- probably not searched ,because he was a privileged war veteran.I see him going into an empty classroom and pouring gasoline over his head.Next he would have struck a match and slowly set fire to himself -did he light himself just once or several places? then he ran down the hall and burst into his classroom ,shouting "They betrayed us !They lied to us! Look at what they did to us!" and that was last of his rhetoric.
One did not have to agree with him or approve of him to understand his position.He had returned from a war where he belonged, to a university he had never been a part of.No one wanted to hear his stories.only his moment of death could spark interest.It was ironic that this man, whose life had been so determined by doctrinal certainty, would now gain so much complexity in death.'
"Reading Lolita In Tehran" by A.Nafisi
P.S:my cousin,she is one of the best so far.
11/12/12
11/10/12
11/7/12
10/29/12
با دختر دایی دوم می شد حرف زد
ولی از بس ایده
ال بود زبانت بند می امد
کلا دختر دایی
دوم را کم می بینی
ولی از ان
ادمهایی است که دوست داری باشند
حرف بزنند با
بقیه با خودشان
و بعد دختر دایی
دوم می رود ان طرف اب دوباره
ظاهرا جای خالی
اش چندان جای خالی به حساب نمی اید
اما بعدا که عکس
ها را نگاه می کنی در البوم قدیمی
و دست نوشته های
شوخ و شنگ را که ده سالی پیشتر نوشته
در مبل زیر افتاب
جابه جا می شوی
و می بینی که
نبودن همه ی ادمها در وقت خودش زیاد به
چشم می اید
10/27/12
10/24/12
10/20/12
و دوشیزه جی ژاکتش را دور خودش پیچید
همانطور که در کوچه پس کوچه های
باران خورده راه می رفت
و پسری زیر طاقی خانه ای قدیمی
به دوست دخترش اصرار می کرد
که ویولن بنوازد
و دختر به دوشیزه جی
لبخند خجولانه زد
و دوشیزه که به اواسط کوچه رسید
صدای ویلن کوچه را پر کرد
و دنیا سفید بود
پر از بوی باران
کوچه های قدیمی
وصدای ویولن
10/19/12
10/17/12
برایم جاذبه داشت
یک کلمه از داستانهایش را هم نمی فهمیدم
الان هم همچین معلوم نیست مقدار فهمیدنم
ولی این بشر عجیب بود
با اون نامه خودکشی "خیلی خوش گذشت.ممنون وخداحافظ"داشت می خندید
به همه
با اون چهار تا اسم مختلفی که برای
نوشتن داشت
عجیب
تمدن ها اینده ندارند حال هم ندارند تمامی انچه دارند گذشته است.تمدن چیزی است
که بشریت به مدد جریان ان بر کرانه هایش ته نشین می شود.چیزی است
که انسان ها به مدد مردن پشت سرشان بنا می کنند
10/14/12
10/10/12
9/30/12
و شین عزیز
ما می بینیم
بقیه زیر پست هایتان
ابراز احساسات می کنند
و به اسم مان که تگ شده نگاه می کنیم
وبه دلتنگی تان که از تنهایی نیست
و همچنان پیاده روی می رویم
لیموناد می خوریم
اتوبوس سوار می شویم
هر از گاهی به صندلی خالی
روبه رومان نگاه می کنیم
یا به تصویرمان
در شیشه اتوبوس
و خودخواهانه
خوشحالیم
که جای خالی مان
در زندگی
مرتب شده ی یک
نفر
دلتنگی برای حرف های
گفته شده
و نگفته شده را
می اورد
9/26/12
بعد اونها تموم مدت
داخل حیاط دانشگاه می نشینند
در مورد
مردان جوان و دخترها
دخترهای مردان جوان و
مردان جوان دخترها حرف می زنند
و قطعات سفالی را زیر
میکروسکپ بررسی می کنند
و لقب مرمت گر
اینده را یدک می کشند
و کلاس را زود تعطیل می کنند
چون خوابشان گرفته
و اهنگ شادمهر و معین گوش می کنند
و قلب های همه شان شکسته است
و
و
و
و
و
و
Subscribe to:
Posts (Atom)

.jpg)









+by+Jasper+Johns.jpg)



