"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

12/19/13



Johnny boy, my friend,
It is the end
of the summertime.
In the wine,
in the tree:
You and me.
You'll recall all the tears.
I had fears.
You could not stop them from falling.
But you did, Johnny boy, my friend.
They're falling again!

Johnny boy, my friend,
Stop them again
for a lonely girl
In the world
of the stone buildings
That would turn brown
if they were born
In the town
where the trees are grown.
Johnny boy, I'm alone.
Please take me home!

Johnny boy, my friend,
Please hold my hand
In the middle of the night
When the world crashes with all its might.
Johnny boy, if you had pain
I would do the same.
Johnny boy, my friend,
You gotta help me again!

Johnny boy, my friend,
It is the end, it is the end
of the summertime,
In the wine,
in the tree:
You and me.
You'll recall all the tears.
I had fears.
You couldn't stop from falling
But you did, Johnny boy, Johnny boy, my friend, my friend.
You gotta help me!

Melanie


MM

11/30/13


خوردن آرامش بخش و تنها مایه ی امیدم شده است
باعث می شود این احساس تاریکی و تنهایی را
با خوردن نمک و شیرینی اضافه فراموش کنم
و خودم را می بینم بزرگ و پهن
با ران های غول پیکر و سینه های بزرگ
شبیه انسان های اولیه ای
که تصویر تکاملشان صفحات اول
کتاب تاریخ را  پر می کند
گاهی اوقات قبرستان را تصور می کنم
و گور ز را در تاریکی،هنگامی که باران می بارد
و یا هوا سرد است
و می بینمش که زیر لایه های خاک تجزیه می شود
تمام فکرهایش، رویاهایش،حرف هایی که زده
می خواسته بزند و تمام آینده اش تجزیه می شود
آن زیر ذره ذره

11/19/13

صدای باران در کانال کولر













و امشب به پایان می رسد
الف نشسته است در راس محکمه
و نظرات قطعی اش را در مورد هر چیز و هر کس
برهمگان نازل می کند
در جمع ادمهایی که قرار گرفته همیشه
نابغه ای خاص بوده است
و این خاص بودنش را با خودش اینور انور می کشد
و چشم دیدن جمع های دیگری را که نابغه های خاص خودشان
را دارند ندارد






تف

یکی از دردهای من این است
که نمی توانم بزنم توی صورت کلمات
قشنگ و شیرین شماها

به احترام تمام خاطراتی که داشته ایم
بعد استاد مرمت کاغذ از من می پرسه شما چیزیت هست امروز خانوم؟ خوبی؟
و من می گم بله استاد حالم خوبه
می گه نه خوب نیستی! همیشه در حال لبخند زدن بودی امروز ولی نمی خندی
و من می گم ببخشید استاد





Too big or too small???

11/5/13



On a dark desert highway
Cool wind in my hair, 
Warm smell of "colitas" 
Rising up through the air, 
Up ahead in the distance 
I saw a shimmering light,
My head grew heavy and my sight grew dim, 
I had to stop for the night. 

There she stood in the doorway, 
I heard the mission bell 
And I was thinkin' to myself :
"This could be heaven and this could be hell"
Then she lit up a candle,
And she showed me the way,
There were voices down the corridor, 
I thought I heard them say 

Welcome to the Hotel California, 
Such a lovely place, (Such a lovely place) Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California, 
Any time of year, (Any time of year) You can find it here

Her mind is Tiffany-twisted, 
She got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys 
she calls friends 
How they dance in the courtyard, 
Sweet summer sweat 
Some dance to remember, 
Some dance to forget

So I called up the Captain 
"Please bring me my wine" 
He said, "We haven't had that spirit here 
Since nineteen sixty-nine" 
And still those voices are calling from far away, 
Wake you up in the middle of the night 
Just to hear them say:

Welcome to the Hotel California, 
Such a lovely place, (Such a lovely place) Such a lovely face
They're livin' it up at the Hotel California, 
What a nice surprise, (What a nice surprise) Bring your alibis

Mirrors on the ceiling,
and pink champagne on ice, and she said:
"We are all just prisoners here, 
Of our own device" 
And in the master's chambers 
They gathered for the feast, 
They stabbed it with their steely knives, 
But they just can't kill the beast

Last thing I remember, I was running for the door,
I had to find the passage back to the place I was before, 
"Relax," said the night man, "We are programmed to receive, 
You can check out anytime you like... but you can never leave"

The Eagles

با سین می روم خوابگاه
برایم کشک و بادمجان می پزند
چون طبق گفته ی خودشان
ادمی هستم که هیچ چیزی نمی خورم
تا دو و سه شب بیدار می مانیم
الکی حرف می زنیم
می خندیم
سریال"ها آی مت یور مادر "می بینیم
و من برایشان ترجمه می کنم
به پسرها ی دانشگاه زنگ می زنند
و مزاحمشان می شوند
و قبل از خواب در مورد جن ها و فیلم های
ترسناک حرف می زنند



و شب تمام می شود


سین می گوید:تو زیادی قانون در زندگی ات داری

دو ساعت دیگر کلاس تمام می شود
و من به طرز عجیبی دوست دارم در جایی بنشینم
و ساعت ها به نقطه ی مقابلم خیره شوم




و کلاس ان ساعت جایش را با نشستن بر روی نیمکت
دستشویی دانشکده عوض می کند
س دو سال است که عاشق ب است
و سیگار پشت سیگار می کشد
زیر تگرگ راه می رود
و فیگور عاشق خسته را می گیرد
ب کرم پودر برنزه می زند
با لحن و ادای بچگانه ناز می کند
شوخی زیاد می کند و گاهی بدجنس می شود
از خیلی از پسرهای دانشگاه خوشش می اید
که س هیچ وقت جزو انها نخواهد بود


و میم می گوید: با وجود تیپ افتضاحی که س دارد اما ادم 
مهربانی است

11/2/13







Is it a warning? Is it an evil sign?
Is it a people who have lost their mind?
Is it the Darkness? Is it a man resigned?
Is it a best friend leaving you behind?
Is it ever gonna stop? Will they ever let you go?
You're in a rush, they don't care enough 'cause their lives are very slow.
Time is ticking on. You don't get a second shot,
And when you sell your soul for a leading role, will The Lost Souls be forgot?
And if I can't hear the music and the audience is gone,
I'll dance here on my own.
And I hope the Lonely Hearts' Club Band will play out one last song,
Before the sun goes down.
And is it envy? Should it really make you sick?
Is now the time that you realise you'd better get out quick?
'Cause time is ticking on too long to fake your smile,
But then you sold your soul for a leading role, so wear it for a while.
And if I can't hear the music and the audience is gone,
I'll dance here on my own.
And I hope the Lonely Hearts' Club Band will play out one last song,
Before the sun goes down,
And there she goes. And there she goes.
So run, Yoshimi, run. 'Cause Billy's got himself a gun,
And you're right to be afraid: they'll send you to your grave
'Cause you're strange and new.
So run, Yoshimi, run. 'Cause Billy's got himself a gun,
And you're right to be afraid: they'll send you to your grave
'Cause you're strange and new.
And if I can't hear the music and the audience is gone, I'll dance.

James Blunt
در نصف جهان باران می بارد
دوشیزه جی دو ساعت استراحت و ناهار
در دانشگاه را به پیاده روی می گذراند









و امروز به پایان می رسد

10/27/13


10/20/13



مرگ وقتی خودش را از کلمات و تصاویر 
کتاب ها و نقاشی ها و عکس ها جدا کرد
که بدن ز پیچیده در پارچه ی کفن
داخل گور گذاشته شد
و تصویر خاکی که ریخته می شد
 بر رویش
هر ساعتی از روزهای بعد
ناخواسته خودش را تکرار می کرد
با پسزمینه ای از صدای 
کل کشیدن ادمها
و فریاد مادرش
که می گفت
عروسم به دیدن پدرش می رود








There are times in life ,you wish that you'v never been born

10/18/13

و مرگ ز باعث شد
 که ما باز هم بشویم دخترهای چهارده پانزده ساله ی هنرهای زیبا
 که فراموش کنیم دوسال پیش راهمان را جدا کردیم
 و پشت سرمان هم نگاهی نینداختیم 
باعث شد صدای گریه ی همدیگر را بعد از مدت ها بشنویم 
از کیلومترها فاصله همدیگر را بغل کنیم 
و همچنان که ماه کامل امشب را تماشا می کنیم 
به این فکر کنیم 
که مرگ اتفاقی غیر طبیعی است

10/16/13


بعد من همین طور که لاک خاکستری می خریدم
از خودم می پرسیدم: مردم برای چی لاک خاکستری می خرند آیا؟؟؟؟




:D

10/15/13

اومدید خرید کنید عزیزم؟

نه! اومدم شما را که پشت پیشخوان ایستادید تماشا کنم لابد





:D

10/13/13


معلم ایلتس زن جوان ظریفی است با پوست گندمی طلایی
لهجه ای قشنگی دارد وقتی بلبل وار انگلیسی صحبت
می کند!  
لبخندهایش پر از شور و شوق و تعجب است 
پر از سوال
مثل اینکه باور نمی کند ما وجود داریم
نشسته ایم در کلاس
و حرف می زنیم









من به خودم قول دادم که دیگه حرفی نزنم
همینطور که نشسته بودم
روی نیمکت داخل دستشویی دانشکده



  :(((
ب می گوید حرف هایت آرام می کنند ادم را
این همه تجربه از کجا پیدا کرده ای؟

می گویم:از روابطم با لشکری از آدم ها  در ذهنم






How hilarious I am :////:

من مردی را می شناختم که نه تنها از کسانی که دوست می داشت
بلکه از هستی خودش محروم شد
با مرگ؟
نه بیشتر با زندگی

10/10/13




And  she knew at that very moment ...

10/8/13



و لحظاتی هست که دوشیزه جی
عمیقا ساکت و خسته می شود
موجود بی قرار عجیب داخل بدنش
از خواب بیدار می شود
و سنگینی عجیبش را می اندازد روی شانه هایش
و با دستانش گلوی او را فشار می دهد
و دوشیزه جی نمی داند چه می خواهد بکند
فقط می خواهد در ان لحظه در ان جایی که هست نباشد

به نظر می رسد این بانوان جوان
از سن مشخصی که رد می شوند
ترس برشان می دارد
و با هر بنی بشری که سرراهشان قرار 
می گیرد در صورتی که از جنس ذکور باشد
رابطه شان را جدی می کنند

10/6/13


“And in that moment, I swear we were infinite.”

“I don’t know if you’ve ever felt like that.
 That you wanted to sleep for a thousand years.
 Or just not exist. Or just not be aware that you do exist. 
Or something like that."

10/5/13



لابد آدم وقتی بدجنس می شود

که می خواهد چیزی را بگوید

اما از راه آدم وار نمی تواند

یا کسی نیست که گوش بدهد

ومنتظر می شود تا آن یک 

نفر بلاخره بگوید:چه مرگت است تو؟




Mean
 دوشیزه جی با 47دختر دیگر در آمفی تاتر
نشسته و به صحبت های بانوی روانشناس
در مورد دلایل صحیح ازدواج گوش می دهد











و دیروز به پایان می رسد
به پایان هفته های آخر 5ماه نگهداری اشک نزدیک می شویم
یکی از همین روزها باید غده های اشکی مان را خالی کنیم

10/2/13





"Bright star, would I were stedfast as thou art-- 
Not in lone splendour hung aloft the night
And watching, with eternal lids apart,
Like nature's patient, sleepless Eremite,
The moving waters at their priestlike task
Of pure ablution round earth's human shores,
Or gazing on the new soft-fallen mask
Of snow upon the mountains and the moors--
No--yet still stedfast, still unchangeable,
Pillow'd upon my fair love's ripening breast,
To feel for ever its soft fall and swell,
Awake for ever in a sweet unrest,
Still, still to hear her tender-taken breath,
And so live ever--or else swoon to death. "

9/30/13

الف می گوید
دوست من از تو می ترسد

و در توضیحات اضافه می کنم
که دوست الف حداقل 2 سال از من بزرگتر است
و زبان درازی هم دارد





:))))))):


دوشیزه جی زیادی به  مردجوان کچل نگاه می کند
اما کی به دوشیزه جی نگاه می کند؟هیچ کس

پس وی همچنان  به کول بودن خود  
با  خواندن یک کتاب
ادامه می دهد
توی یکی از دفتر خاطرات های دوران دبیرستانم 

نوشته ام :حتی اگر مامان و بابا هم ناراحت نشدند

خودت باید سرت را بکوبی به دیوار




:(:



 It Was a long and dark December
From the rooftops I remember
There was snow
White snow

Clearly I remember
From the windows they were watching
While we froze down below

When the future's architectured
By a carnival of idiots on show
You'd better lie low

If you love me
Won't you let me know?

Was a long and dark December
When the banks became cathedrals
And the fog became God

Priests clutched onto bibles
Hollowed out to fit their rifles
And the cross was held aloft

Bury me in honor
When I'm dead and hit the ground
A love back home it unfolds

If you love me
Won't you let me know?

I don't want to be a soldier
Who the captain of some sinking ship
Would stow, far below

So if you love me
Why'd you let me go?

I took my love down to violet hill
There we sat in snow
All that time she was silent still

So if you love me
Won't you let me know?

If you love me,
Won't you let me know


Coldplay

9/23/13


دوشیزه جی فکر می کندعاقلانه تر است که به جای
کلاس ایلتس رفتن
به یک نفر پول بدهد 
که بشیند و به حرف هایش گوش بدهد
و با هم حرف بزنند
 Really?you dont care when you  are going to die?you dont care if you die young?

When im dead , im dead!its no longer my problem


آره عزیزم بهتره آدم توی جهنم زندگی کنه
تا توی یک هیچی بزرگ
اینطوری حداقل می دونه که جایی که تویش هست
جهنمه!فقط جهنم

9/22/13

و مامان که می خواد دلداری بده می گه
بهش فکر نکن
دماغت اتفاقا خیلی تشخص داره

9/21/13

زخم تا کجا عمیق باشد خوب می شود؟"
"این را امید ی می گفت که به دشواری نفس می کشید


وقتی مادر گرام توی تاریکی اتاق کنار پنجره
می شینه و گریه می کنه و کل 
جروبحث که قرار هست نمک زندگی مشترک باشه
به این جمله ها تبدیل می شه"بزرگترین اشتباه زندگی ام این ازدواج بود""زندگی ام کاملا از دست رفت" اون موقع دوباره و سه باره از خودم می پرسم
چی می شه که حجم زیادی ازآدمها به نقطه ای می رسند که می خواهند برگردند عقب به جایی که اولش را شروع کرده اند باید زندگی دیگه ای می داشتند و رویا ها و آرزوهای دیگری ولی الان توی این نقطه هستند ؟از خودم می پرسم 10سال دیگه 20 سال دیگه ایا من هم توی نقطه ای ایستادم ودارم از خوم می پرسم چرا همه چیز اینطوری شد؟ الان می گم این انتخاب منه این زندگی منه ولی تصویر سی ساله ام چی قرار هست بگه؟

حقیقتا این همه جملات در مورد پاس داشتن لحظات زندگی  از کجای این نویسنده ها در اومده؟این همه جمله در مورد اینکه خودت باش و زندگی خودت را بکن؟جدا کدومشون توی اون نقاط مخصوص زندگی انگشت وسطشون را نشون دنیا دادند؟؟؟




فکر می کنم بیش از اندازه با مامان و بابا و ادمهای گذشته و داستانهاشون زندگی کردم






تف




9/17/13

یعنی این موضوع های 
آیلتس را باید قاب گرفت
از بس ادونتج و دیس ادونتج
مسایل اجتماعی را نوشتم
حالم بد شد



این تو دیز سوسایتی بلاه بلاه بلاه
استادها عکس ازمرمت های غیر حرفه ای نشان می دهند
و ما هی نقد می کنیم
و چرا چرا می کنیم
ده سال دیگر 
ما همان هایی هستیم
که روی هوا هر چیزی
به دستمان رسید را با
سرهم بندی مرمت خواهیم کرد













مکتوب

9/12/13



نمی هستی

نمی هستم

نمی هست
این هم از تابستون جهنم امسال


دست می کشم روی دیوارهای 700ساله

پهن می شوم وسط شبستان خلوت تاریک روشن

به خودم می گم:جی!کجای کاری تو!؟

اگر همین علاقه ی کوچک به تاریخ نبود

زنده نبودی
دایی چهارم در سال دوم طلاقش است

و از پس زندگی مجردی بر نمی آید

مادر گرام هم خصیصه ی مادرترزا بودنش

می زند بیرون و صبح تا شب نگران

این برادر زیادی نرم و پف کرده است

تا حدی که شب ها از شدت نگرانی تمی تواند بخوابد


خانه را تصور می کنم ، از داخل
شبیه شبستان های مسجد جامع اصفهان کارشده است
با اجر
از بیرون هم تلفیقی از کاشی کاری های دوره ی صفوی کار میکنیم
با مقرنس ها ی لونه زنبوری در مدخل
راهروی ورودی به شبستان ، گچ کاری ایلخانی می شود
برق هم ندارد
صبح ها نور از نورگیرهای طاق شبستان تامین می شود
شب هم مشعل روشن می کنیم
احتیاطا تارک دنیا می شویم.
مایه ی شرمساری است
ولی این مردهایی که
پیراهن یقه دار خیلی شیکی می پوشند
با شلوار فاستونی
و ساعت سواچ می بندند
زیادی جذابند
فرقی هم نمی کندمدیر جایی باشند
یا فروشنده ی این مغازه های لوکس


9/8/13


“When we lose people we love, we should never disturb their souls, whether living or dead. Instead. we should find consolation in an object that reminds you of them, something...I don't know...even an earring” 

8/27/13

لازم نیست تا ابد سعی در این داشته باشی
که نشون بدی ،هستی

دوشیزه جی بی احساس و خالی است
متاسفانه پریود هم نیست
شب قبل از اینکه خوابش ببرد به 
خودش می گوید اخرش  همه چیز را خراب می کنم
در بازار برای خودش می گردد
در مسجد
تنها نقطه ی امیدش ان علاقه ی
کوچکی است که نسبت به تاریخ
احساس می کند و بقیه اش همه اش باد است
باد خوب دوست داشتنی
و توی خواب من گرمای بدن اون را حس می کردم
و نقش کشیدنش را
هر دو واقعی و زنده بودیم

شاید زیادی





احمق

دوست داشتم تموم تابستون عصرها بیرون ول باشم
این مانتو را بپوشم با کفش مورد علاقه ام







لابد تنهایی ول بودن به ادم خوش نمی گذره

8/22/13



فکر کنم هیچ وقت نمی تونم اون جوهر زن بودن را بدست بیارم
هر کاری هم که بکنم اون جذابیت وجود نداره










احمق
اخرش به دوستام بیش از اندازه دل می بندم









احمق

8/16/13




“One could not do without repetition in life, like the beating of the heart, but it was also true that the beating of the heart was not all there was to life.”


از محل های مورد نظر برای مردن باید به دره ها و دشت های
کردستان که سرتا سرش از مزارع و باغات پوشیده شده
اشاره نمود.

به کردستان می گویند سرزمین خورشید
 خورشیدش دیرتر غروب می کند



پدر گرام:برو یک کار دیگه بکن

جی:خسته شدم از بس که یک کار دیگه کردم
اگر میراث رفتن را از روزهایم حذف کنم
عملا چیزی باقی نمی ماند



دنیا اصلا رنگ ندارد
اصلا وجود ندارد

8/2/13

و طبق وظیفه ی مقدس یک دوست
باید