"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

2/7/17


و بعد من به خودم گفتم
این همه آدم 
زندگی اشون را می کنند
بدون ذره ای توجه
بدون این حجم غلیظ و انباشته ی فکر
چرا نمی تونم؟





P.S:"That is how the men and women lived,walking,finding no rest."

And my dreams were  the sequels to my reality

1/24/17


ضعیف شدنش را می بینم
تحلیل رفتن ماهیچه ها
لرزش دست
و ذره ذره آب شدنش
 و با وجود همه ی اینها
سه چهار ساعتی با هم ابرها 
 برف و گنجشگ ها را
تماشا می کنیم
و حرف می زنیم


They say "Home is where the heart is"

where should you go
when you are tired of searching?

به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود"
"چنانکه پای به برف فرو شود به عشق فرو شدم.



احتمالا باید مطابق با تعبیر بایزید بسطامی به این متن فکر کنم
ولی بدون دو خط بعدی اش می شود  تعبیر پر احساس
و زمینی را پیدا کرد
مخصوص ما
زمینیان





He asked me what is it that i see in him?
i could've gone on and on about
how kind, funny,smart,likable,
sometimes lost he is
i could've named fifty more
general adjectives to describe
him
but non of that matters 
its just that i dont feel weird and
out of place with him
he is just right
right
r
i
g
h
t

1/19/17


از آن لحظه هایی بود 
که با خودم حفظ می کنم ، 
می برم جلو ،
و وقتی آرام گرفتم برای آخرین بار
همراهم ذره ذره می شود و به پایان می رسد.

و فکر کردن بودنت گوجه گیلاسی جانم  
از فکرهای آرامش بخش این دنیا است
 وقتی تا نیمه های شب بخاطر حجم بیش از اندازه ی فکر نمی شود خوابید.


در تمام زندگی خواب باد را دیده ام
به صدایش گوش داده ام 
ساعت ها و ساعت ها
 سرنوشتمان این است عزیز جان که باد همیشه
ناگهانی پیدایش شود
در زندگی مان
باد عزیز و دوست داشتنی 
بادی که نمی ماند هیچ وقت

1/18/17


What is it about human heart  that you can be happy at the same time you feel sorrow?!

1/11/17

و من هم دلم برایت تنگ می شود
برای حرف هایی که می زنی
روراستی که غافلگیرم می کند
سکوتی که شریک می شویم
خاطراتی که تعریف می کنی
و می گویی :عمر دنیا برمن گذشته است گلی.
و باعث می شود من یاد داستان های هزار و یکشب بیفتم
یاد آدمهای جهاندیده ای
که در قهوه خانه ای می نشستند
و با وجود جوانی ظاهری 
از کهن ترین اسرار خبر داشتند



1/9/17

تلاش برای نزدیک شدن به یک ادم
مثل زبان زدن به استیل منجمد؟
یا تعبیر پراحساس تری می شود
پیدا کرد؟






We hate too soon
We love too quickly 
Living in our own bubble 
I hope you find your 
Way out



پ.ن:"در سخت ترین وضعیت ها و تنهاترین زمان ها قابلیت این را داریم که از دیگران متنفر شویم.
از دیگران برای نبودنشان ،برای تلاش ناچیز و کمرنگ شان در نزدیک شدن به لایه ی اصلی درد در ما."ج.ن







رنگ لاک ارتباط مستقیمی دارد با احساسی که می کنیم
با کسی که هستیم 
من الان کی هستم؟ 
دخترغرغرویی از طبقه ی متوسط

شاید هم نزدیک پریودم است


فیلینگ بلو؟
آر 
یو 
مای 
بلو؟
برای لغو امتحان فردا
حتما باید یک نفر می مرد این وسط
اینکه یک نفری نبود
که انتظارش را داشتیم
بحث اش جدا است 


:)))

1/7/17

It is all about
What you want
And what you don't know
You desire deep down 
ز:اخرش اسم همه ی این ترکیبات 
را اشتباه می نویسیم 
استاد هم از اون خنده های ملیحش
انجام می دهد

دوشیزه جی: حداقل جلوی روی خودمون
برگه تصحیح نمی کنه
از دور مورد تمسخر قرار بگیریم
خیلی مهم نیست

و این چنین است تلاش و کوشش
دانشجویان ارشد برای 
به خاطر سپردن اسم 
گالاکتوگلوکومانان
یا 
آرابینوگلوکونوروزایلان




هیچ کداممان یادمان نبود
امروز روز تولد مامان است
کیک خانگی ، گل های رنگارنگ
و یک عالم بغل کردن و بوسیدن
برای پایان خوب امروزش کافی است؟
 یا فقط شش ساعتی که در بیمارستان
گذراند را به یاد می آورد؟ 




نور خورشید
تا وسط خانه خودش را بکشد جلو
فقط برای اینکه 
زمانی که برای مدت کوتاهی 
روی فرش دراز می کشی
یادآور این باشد 
که همه ی دنیا
تا چه اندازه می تواند
گرم و درخشان باشد 

1/3/17

می تونستم روی آش کشک
دوغ بخورم
که تا فردا یک دور
کامل بمیرم
و زنده بشوم
تا اندازه ای شبیه
به جنازه باشم
که کسی از من
نخواد 
ارائه درمورد هیچ 
موضوعی بدهم
.




ولی این کار را نکردم
چرا؟
هنوز این سوال را از خودم می پرسم




:)))))
As i was sitting there
told myself that i have to 
be more courageous
have to,it is a "must"
so that i can ...
و دیشب دوباره
سرو کله  ی موجود کوچولوی 
بی قرار پیدا شد
نشست وسط ذهنم
و شروع کرد به جویدن ریز ریز همه چیز
 برای همین وقت هاست
که خدا را اختراع می کنند
یا برنامه ی تمام زندگی شان
را با جزییات کامل می نویسند.
He said he is old.
and i thought i've been feeling
old since i was 21 or so as if 
 life has nothing 
no more 
what makes us feel old?
the passing of days,months,years 
or the burden we carry?
the memories 
the feelings 




پ.ن: "کدام بیشتر سنگینی می کند بر کمر آدم ،غم ها یا خاطرات؟" پ.نرودا


1/1/17

و زندگی همه اش بشود
اگر اینطور
اگر آن طور


"What if?"

12/31/16


خواب مادربزرگ را می بینم
زن آرام و ساکت زندگی ام
با چشم های سبز و موهای قهوه ای روشن
با تمام زن های فامیل که مرده اند
نشسته اند دور تا دور اتاق
هبچ کدام نگاهم نمی کنند
حتی مامان جون
همه چیز زیادی خاکستری
مه آلود و گرفته است
فقط همهمه ی آرامی
از حرف زدن
همزمان به گوش می رسد.


12/30/16

روز خوش
روز خوش 
روز خوش
روز
خوش
ر
و
ز
خ
و
ش

12/29/16


شبیه راهبه ای شده ام
که برای گناه نکردن
با میل جنسی اش مبارزه می کند
در اینجا مسئله دقیقا میل جنسی نیست

خارش و سوزش و میلی ته وجودم است
برای فکر کردن به تو
و صحبت کردن با تو
که سعی می کنم در عمیق ترین
قسمت های ذهنم پنهان کنم


"Though it is a hopeless act"





پسردایی دوم تا دو سال پیش
زبان کُره ای می خواند
عاشق بازیگر های کره ای 
فیلم ها
و داستانهایشان بود
قرار بود طراح بازی های کامپیوتری شود
و برود کره
از آنجا کارت پستال بفرستد
و دل ما را آب کند

و امروز با لپ های گل انداخته
در مورد اینکه 
برای دوست دخترش چه بخرد می پرسد


:))))

12/28/16





Back to real life.
Long nights 
Tones of unfinished works
Unsaid words
Unseen dreams
Untold stories



"Time is a healer but also a killer."
در مورد پ می نویسم در دفتر یادداشتم
بخش زیادی از زندگی 
گنج دفن شده ای زیر خروارها خاک است
در اعماق 
گرم 
گرم 
گ
ر
م
دستت را جلو ببری و گوشت و پوستش را حس کنی
از همه ی اینها رد بشوی
به قلب برسی به شش ها ، به حرکت هرآنچه سرخ است
و زنده
برای مدت کوتاهی 
بدون اینکه به ادامه ای فکر کنی 
به جلو رفتنی

برخلاف همیشه اینبار تمامش 
نه برای سرپوش گذاشتن بر احساس گناه
و عذاب وجدان
که برای خودم بود

12/27/16

یک بخشی از شناختِ بقیه
حرفهاشون در مورد خودشون هست
توصیفات و تعریفاتشون از "خود" و بخشی
حرف ها و رفتارها و کارهایی
که می بینیم ازشون
غیر ارادی و ناآگاه




"Think of it as a whole"

12/26/16












It was one of those days,hours,moments
That you wish life had a stop bottom
To freez the wind, the rain,the silence,the person;you are sharing all of those things with
To stop everything
To become infinite



But all you can do
Is taking  mental pictures
For the times you are lost and hopless again.

12/24/16

Can i trust myself 
to be my true self 
on that day?
شین عزیزم دیروز وسط 
حرف زدن هایت 
ع هم سرو کله اش پیدا شد
که از مریض شدن و حال روحی بدش حرف می زد
و بعد میم و ف 
در حالی که من در تلاش بودم
بر روی کار دانشگاهم 
تمرکز کنم
و جواب تو را درست و حسابی  بدهم
وسط همه ی این نقش مشاور بازی کردن
به روزی فکر کردم 
که در دبیرستان 
وقتی در مورد جعفر پناهی حرف زدی
 من به خودم گفتم
بلاخره پیدا کردم آدمی 
خارج از این حلقه ی روشنفکرهای دوستان
و خانواده را
که علاقه ی من به ادبیات و تاریخ و فیلم برایش
مسخره نیست
که برخلاف تمام دخترهای 
مدرسه است
کمی دیوانه است
عجیب و غریب است
آتشش تند است
و کم مانده همه ی ما را به سوختن دهد
باورکن این محیط های کوچک و بسته 
مثل مدرسه که می رفتیم
نه فقط در ونکوور خودشان 
را تکرار کرده اند
که در اینجا هم 
هزار باره تکثیر شده اند
حتی در میان این آدمهای سیگار به دست
که حرف از فلسفه می زنند
و به مارکسیسم باور دارند
یا زیادی مدرن هستند
و تمام سنت و تاریخ گذشته را زیر سوال می برند
و انگشت وسطشان رو به همه چیز و همه کس است
همه ی این آدمهایی که از آزادی دم می زنند
آنها هم بلد هستند
خوب همه چیز را کثیف کنند
پشت سر آدمها حرف بزنند
زندگی شان را با پرچسب ها تعریف کنند
آخرش باید فاصله ات را حفظ کنی
برای خودت جلو بروی
به دور از همه ی این هیاهو ها
و رنگ ها 
و کلمات درخشان 




 Sometimes i just dont want to understand
human mind 





The magnificent and fearful death




12/20/16

امشب با تصویر دوران کودکی ام
به پایان می رسد
از اسیر شدن خورشید به 
د ست اهریمن
و به درازا کشیدن شب
بی انتها
 تاریکی تا ابد 



صدای باران در این تاریکی

Then i promised myself i would never ever be that person again.
have i kept my promise?





پ.ن:"زندگی قرار بود رشته ای بی پایان از تصمیمات اخلاقی پی در پی باشد." ک.فوئنتس
ازدواج کردی ؟
از اولین سوال های راننده ی تاکسی بود که در ترمینال گرفتم
برای گشتن اطراف کاشان
داشتم به این فکر می کردم
که مطابق با تربیت و روش های مادر عزیزم در طی این سالها عمل کنم
که شامل باز کردن در تاکسی و پرت کردن خود به بیرون و یا استفاده از کوله پشتی برای کتک زدن
راننده می شد یا روش خودم را در پیش بگیرم
که آخرش روش خودم را در اختراع داستان به کار گرفتم
و از نامزد مرده در اثر سرطان صحبت کردم
ممکن است این وسط یکی دو قطره اشک هم ریخته باشم
که باعث شد دو، سه ساعت گشتن در اطراف کاشان
همراه شود با سخنرانی طولانی راننده 
درباره ی سرطان
و صحبت کردن با جزییات از دوستان و آشناهایی که 
همه به نحوی سرطان داشتند.



پ.ن:باید  باید باید رانندگی کنم
پ.ن:راننده های تاکسی شیرازم آرزوست 


:)))

Dad has this thing (obsession,interest?!!)about giving you life lessons by telling stories of his past with the addition of complete analysis on human feelings and behavior .today he was talking about his youth days when he first arrived in Tehran,how sensitive and shy he was.how  awkward he seemed to others when he stayed with my uncle ,the one who was mayor of Tehran at the time and lived a modern life among the rich and powerful .Dad felt humiliated facing all those glorious people and things so eventually he left uncle's house to escape that life style.He had difficulty talking to woman, acting all mighty and ignorant but this was all just a way to hide his shyness and interest ,to hide his fears.
i believe he was in love with a Russian girl in a Iran-Soviet Union institute and the girl was interested in him as well but he never got the courage to ask her out .all those things disappeared when he joined the left party and dissolved .
I've heard these tales all my life, they never get old ,just makes me wonder about how right i can be with my judgments when half the truth about human behavior is hidden?

12/18/16

بهترین بخش این هفته سفر تنهایی فردا به کاشان است
و ترسناک ترین بخش تصور همه در این مورد  است که اتفاقی برایم می افتد .
معلوم نیست بعضی آدمها واقعا نگران می شوند یا چون  عادت کرده اند برای خودشان نگرانی می سازند ؟! 

12/16/16

آقای دکتر
دکتر
دکتر
دکتر
د
ک
ت
ر

12/15/16



که
نود و ششمین گوشواره ام را خریدم
از همین الان احساس بهتری دارم نسبت به دنیا



ترم دیگر تصمیمم را عملی کنم
و انصراف بدهم از این  دوره ی ارشدی
که در زرورق پیچیده شده بود
و بدون مقدمه در دستم گذاشتند
 آنوقت این تصمیم از سر ترسم است
از ادامه دادن و راه حل مورد علاقه ام که فرار کردن است؟
یا واقعا احساس می کنم
نه من قرار است چیزی به این 
دوره اضافه کنم
و نه این دوره چیزی به من ؟
یا مریضی پدر گرام است
که توجیه کارهای نکرده ی
این روزهایم شده؟؟؟


دلم می خواهد مطمئن باشم که
مشکلم پدر گرام نیست
که اصرار می کند
مقاله هایم را کامل کنم
در کنار ایتالیایی ،آلمانی
وژاپنی مورد علاقه ام را هم بخوانم
نقاشی کنم
 بروم ازبکستان
ودنیا را بیشتر و بیشتر کشف کنم
حتی یک جورهایی به جایش زندگی کنم


You were right to tell me that we are just a dreamer .we are still those 14-13 year old girls ,always dreaming and making stories about everything.
Somehow I'm  tired of it.
 somehow I want to grow up .
and somehow I know those dreams and stories are part of who we are
فکر می کنم اگر استاد فن شناسی شمشیر خیالی اش را از 
نیام بیرون بکشد و سرم را گوش تا گوش ببرد
به خودش لطف می کند
و کمی هم به من



البته همیشه در حال نواختن
تار و سه تار تصورش کرده ام
شاید بهتر باشد
تار یا سه تار خیالی اش
را محکم به سرم بکوبد





12/13/16

و این متون همه اش فقط و فقط  بازی با کلمات است
کلمات پرپیچ و تاب و شاعرانه
در واقعیت دیوارنگاره های مذهبی
د راین زمان ، در این بخش از تاریخ مان
نشانگر چه بخشی از جامعه هستند؟
هنوز توانایی ایجاد احساس غرور ملی و مذهبی را دارند؟
یا صرفا هستند چون همیشه بوده اند؟

آرزوی مرگ می کردم

این آخرین حرف زن جوانی بود
که از دست قاچاقچیان انسان نجات پیدا کرده بود



چندبار در زندگی مان آرزوی مرگ کرده ایم؟
آقای ط مسنول کارگاه های دانشکده است
امروز به اجبار سه ساعت دفترش را با من شریک شد
برایم تعریف کرد که می خواهد پست کاری اش را تغییر بدهد
برود جای دیگری از دانشگاه،کار کم دردسرتر 
و سخت گیری می کنند و حاضر نیستند چنین اجازه ای به او بدهند
در مقابلِ " آقای ط در این چهار سال نصف مشکلات من را در دانشگاه
مسزولیت پذیری و دقت شما حل کرده 
"و حتما برای همین مسئولیت سنگینی که اینقدر خوب از پسش برآمده اید نمی گذارند بروید
چشمانش شد ازآن  نگاه هایی که می گویند خوب داری سرم را شیره می مالی 
و کاسه ام را چرب می کنی در عین حال که با کمی خوشحالی و تعجب هم همراه بود
آخرش با خنده گفت که بقیه هم با همین حرف ها اجازه نمی دهند بروم
و بعد همه ی وجودش شد نا امیدی و خستگی





12/11/16

یکی  از بدترین بخش های کارهای اداری
بیرون کشیدن قرنها اسم ورسم خانوادگی است
که شاید این وسط اسم آشنایی
بیرون بیاید
برای یکی دو روز جلو افتادن
کار باید اسم قلان دکتر و بهمان دکتر
را تف کرد توی صورت آدمهای آن طرف میز
در عین حال که به این فکر می کنی
 بقیه ی آدمها چه می شوند؟
کسانی که هیچ چیزی ندارند؟
نه این طناب های دراز اسم را
و نه بقیه ی طناب های
 دنیا را
نمی دونم کجا قدمهایم را اشتباه برداشته ام
که به جای اینکه به شیمی و ساختار مواد برسم
به موضوعاتی رسیده ام 
که کسی جز خودم را راضی نمی کنند

چه کسی قرار است در آینده 
در چشمانت غرق شود گوجه گیلاسی جانم؟؟
بابا دچار تب و لرز می شود
و به نظر می رسد به همراهش
مامان ، خانه و کل زندگی مان
دچار تب و لرز می شود
شاپرک را بعد از شش سال در اتوبوس می بینم
رژ قرمزی دارد و گیس بافته بلند سیاهی از زیر شال نارنجی زرد خوشحالش 
بیرون افتاده است
اول فکر می کنم که قرار است به روی خودمان نیاوریم 
که همدیگر را می شناسیم
بعد تصمیمش عوض می شود
در مورد نامزدش حرف می زند
عکسش را نشانم می دهد
و تمام وجودش یک لبخند بزرگ است وقتی
از روز آشنایی شان صحبت می کند
الان در یک خیریه کار می کند
مربوط به بچه های بی سرپرست
اصرار می کند که "برای تو هم خوب است بیایی ،
 مخصوص شخصیت تو است این کارها"و در همان حال من در ذهنم 
لیست بلند کارهای نکرده ای که می خواهم انجام بدهم را مرور می کنم
مجبورم بسنده کنم به این فکر که هر ماه مبلغی  کمک می کنیم
به خیریه های مختلف 
و در جواب تمام شوق و ذوقش فقط لبخند بزنم.

I had this weird dream about my Prof marrying his wife Naz again in a remote mountain village,
and there was that man again , couldn't make out his face , but i knew he was someone familiar, a friend maybe, a friend from another dream, he didn't talk.he simply was there.
not sure what i fear most,the things that are going to happen or the ones that never happened?

12/10/16

شین یکی از آن وقت هایی است
که می خواهم دیوانه شوم
و نامه ی بلندبالایی بنویسم 
و با میخ بکوبم به پیشانی 
این مرد روشنفکر زندگی ات
سرش داد بزنم که بساط 
دوستت دارم هایش را جمع کند
وقتی نمی تواند مسئولیتش
را بپذیرد
می گویند شاه می بخشد وزیر نمی بخشد
من وزیر این داستان هستم ظاهرا
و این خرد نیاکانمان که در 
یک جمله به ما رسیده است 
نمی تواند تمام حسم را به قضیه تغییر دهد
 وقتی می بینم... نه ...می شنوم
می خوانم که تنها در شب نشسته ای
مقاله هایت را می نویسی و برف را تماشا می کنی

12/8/16


They have invented a new phrase "Poetry in rundown places"
the poetic feeling you get, seeing  ruins is understandable
but is it right to encourage romanticizing destruction?

امروز تصمیم می گرفتم
از همین شهر بلیط بگیرم و ادامه بدهم
شهر بعدی و شهر بعدی
هیچ وقت برنگردم 
تبدیل بشوم به بخشی از ترس های
دوران نوجوانی ام
بی خانمانی که گم شده

12/7/16

You are an old soul
you know that,don't you?

فکر می کنی اگر تجربه ی زندگی 
طولانی مدت در دنیاهای دیگر را می داشتم
 تمام مکان هاو اشیایی که در 
اینجا برایم معنا دار و 
تعجب برانگیز هستند 
معنایشان را از دست می دادند؟
مطمئنم که شبیه داستان پرنده ای نیستم
که چون دنیای دیگری را نمی شناخت
قفس اش بهشت بود برایش

من فقط وفادارم به مکان ها
و اشیا

نمی دونم تا کی باید به خواب دیدن ادامه داد
به خواب بودن

 داشتم دنبال موضوع دیگری در کتابخانه می گشتم 
چشمم به یک ردیف کامل کتاب از هنرهای ژاپن افتاد 
 وسوسه ای  گریبانم را گرفت و یک ساعتی تمام کتاب ها را دیدم
در همین دیدن ها بود که جرقه ای زده شد در ذهنم که چرا تا این اندازه  به ادبیات
ژاپن علاقه مند شده ام و برایم جذاب است 
در کنار لطافت و ادب بی اندازه و اهمیتی که به هرچه زیبا است 
 می دهند سردی و خشونت پنهانی وجود دارد در فرهنگ شان آنچنان
دقیق و ظریف در بین آن همه آرامش و نرمی پیچیده شده است
که تا مدت ها نمی فهمی وجود دارد

مثلا در حال بریدن سر یک نفر هستی 
و زیر لب یکی از عاشقانه ترین 
و رمانتیک ترین شعرهای جهان
را می خوانی 



12/5/16

دوازده سیزده ساله بودم
و او یکی از زن های الگوی زندگی ام
کتابدار کتابخانه بود با ناخن های بلند لاک زده
موهای مشکی صاف که همیشه سیگار می کشید
و قهوه می خورد
با من فلسفه می خواند
مثلا می خواست امتحان کند
که فلسفه درس دادن به یک مبتدی
چطور است
و یک روزبی دلیل
صحبت هایش رسید به اینکه
بگوید یک زن باید همیشه اسرار آمیز باشد
تمام وجودش گنج نهفته ای باشد
که کسی نبیند و نفهمد
ذره ذره بیرون بریزد 
و در آخر هم نگذارد شریک زندگی اش
یا کلا مردها به روح و قلبش دست پیدا کنند
و ساعت ها سرزنش شدم که بیش از اندازه
وجودم شفاف و مشخص است
بعد از آن روز دیگر نرفتم ببینمش 
فاصله را حفظ کردم 
و پشت مادر گرام که دوستش بود پنهان می شدم


امروز که دیدمش هنوز نمی توانستم راحت حرف بزنم
صرفا ادب تکراری بود
پیر شده بود
چندین کتاب فلسفه نوشته بود
سیگار نمی کشید
قهوه نمی خورد
هنوز گنج نهفته اش را داشت؟
یا شریک زندگی اش را؟
قلب و روح چطور؟






please bury me with my earrings when i die 
so that future humans if any still roamed the world 
and did some archaeology can find a
grave of a woman obsessed with earrings





:))))
یکی از مفاهیمی که الان برای "صلیب" هست تداعی 
چهارجهت زمین و نقطه ی تلاقی اونها در مرکز و به نوعی آسمان هست
جالبی اش اینجاست که صلیب شکل و سمبلی نیست
که با مسیحیت به وجود بیاد
ولی قبل از مسیحیت چنین معنایی نداشته
مسیح را به صلیب کشیدند و بعد برای صلیب 
معناسازی کردند
به صلیب معنا بخشیدند که به یک شخص معنا و قدرت ببخشند
یا برعکس یک شخص با مرگش بر یک"فرم"به اون معنا و قدرت سمبولیک داد؟؟




12/4/16



کلافه ام ، شب نمی توانم بخوابم
و صبح ها نمی توانم تمرکز کنم 
بر مسیر و رابطه ای که بین
دیوارنگاری مذهبی ایران ، اوایل مسیحیت
با قدرت سیاسی پیدا کرده ام 
موجود بی قرار داخل وجودم
 دوباره سرو کله اش پیدا شده است
شروع کرده است به جویدن آرام
ذهنم 
حتی ادبیات هم نمی تواند آرامش کند
کتاب هایم را نصفه رها می کنم

موجود وقت شناسی نیست

After all these years ,it is unbelievable  that the only thing they ask is why i haven't find a man in my life .
Then they all nod and say:"you were  always the strange one."


:))))) 
گاهی وقت ها اصلا متوجه نقشم 
نمی شوم در زندگی  بقیه ی آدمها
آنقدر در تلاش برای این هستم
که زنی فروتن و ملایم ومتین باشم
با تمام قوانین و چهارچوب هایم 
سازگاربشوم
  ناخودآگاه جلوی خودم را می گیرم برای حرف زدن
برای گفتن از چیزهای که ممکن است مهم باشند

12/2/16

در نصف جهان باران می بارد
و من هربار که برای پیاده روی زیر باران 
و تماشای خیابان های خیس می روم 
حرف تو را به یاد می آورم شین
که می گفتی 
"دقیقا چه چیز باران را تماشا می کنی؟"


:)))))

آیدین سخت مستاصل است 
و تلاش می کند در دو ساعت بحث از پشت تلفن
پدرگرام را قانع کند که باید امیدوار باشد 
و پدر گرام با آرامش  تارک دنیا واری 
برایش توضیح می دهد 
که مرگ موضوعی است که مدت ها برایش حل شده
مرز و قدرت مرگ و زندگی را می شناسد 
و دلیلی برای حرف های برآب و تاب 
و رنگارنگ نیست

پدرگرام می فهمد که آیدین می ترسد
ترسی که از کودکی وقتی پدراصلی اش
جلوی چشمانش تیرباران شد 
در وجودش رخنه کرده و تا الان همراهش آمده
بابا خیلی خوب می فهمد 
که برادرم ترس ها و ناراحتی هایش
را پشت نقاب همین بحث ها پنهان می کند 
و ذره ذره در همین سکوت و نهفتگی است
که غرق می شود 
  
الف را می بینم 
چیپس و پنیر می خوریم و از دانشگاه ، زندگی ای که جا گذاشته ایم
و کتاب های تیاتر صحبت می کنیم 
و روزمان در دیوانگی فاجعه باری در اتاقک پرو
فروشگاه های بزرگ به پایان می رسد 
در حالی که عکس می گیریم و می خندیم 

11/30/16

And 
the 
world
is 
going 
to be 
a
hell
you just 
have 
to wait
for 
the 
war 
to happen
here,
to 
you.
نمی دونم چرا حساسیت پیدا می کنم به وقتی که کسی می گوید "هیچ تغییری نکرده ای"انگار بیش از اندازه به توصیفات از زن های جوان در کتاب ها معتاد شده ام که همه شان چشم های غمگینی دارند
که با تو صحبت می کند و عمق و ژرفایش رازهایی را در خود پنهان کرده است.





شدیدا دلم می خواهد یک کار دیوانه وار بکنم شین
از آن کارهایی که همیشه از بس ملایم و محتاط بوده ام 
فرار کرده ام از انجامش 
مثلا حرف تو را گوش کنم 
و ای میل بزنم به او
و بگویم برویم بیرون 


نیاز دارم به کتک شاید هم پفک




:))))
They always say "we can not imagine what you are going through.","it must be really hard for you." 
And I just want to scream that I don't pity myself or
 my life so I don't need you to do it for me.




But smiling is all I do
I have  butterflies in my stomach,with a heart heavy and beating anxiously,the tears start to run down my face and I'm reading "understanding of early Christian art".
 can't find the connection between the book and my tears.


:))))):
خانه ی سین بزرگ ،سفید و پر نور است 
پر از گیاه 
و لاله های چراغ قدیمی ،قرمز و پرخون 
ساعت ها در مورد خاطرات دانشگاه ، دیوانگی های ب و زندگی زناشویی حرف می زنیم 
بعد جلوی سماور می نشینیم ، سین چای می ریزد 
و در سکوت و نور آفتاب در پناهگاهش 
به دور از تمام شلوغی های دنیا به هم لبخند می زنیم.

11/29/16

They have changed dad's medications . I was right to think that there is no hope  for cure just endless years of drugs and injections to keep the cancer at its first stages . They all insist on; me, living my life to the fullest . They think I have to leave Iran ,finding  a new life ,new experiences to become  who I really am. They want me to study , to fall in love , to find myself.
But what is family but a part of my life,part of who I am?
I should at least try.
I owe this to myself,to them.
فردا قرار است سین را ببینم
بعد از پنج ماه
سین ازدواج کرده است 
با مردی سبزه رو و قد بلند که لهجه ی اصفهانی غلیظی دارد
و حرف هایی به من می زند که شدیدا آن روی زنانه ام را بالا می آورد و عصبانی ام می کند
روزهای گرم و پخته ی چهلستون را بیاد می آورم
 که ساعت ها در حالی که داخل دیوارها چسب تزریق می کردیم 
با سین بحث می کردم در مورد اینکه
 چرا حق طلاق و حق حضانت و تحصیل و خیلی حق های دیگرش را نمی خواهد 
چرا باید همه چیز را بپذیرد 
سکوت کند و لیست خواسته هایی که برای خودش داشته را تکه تکه کوتاه کند 
شاید من نمی فهمم ،درک درستی از وضعیت و شرایط آدمها ندارم.
 بیش از اندازه در جعبه ام فرو رفته ام که ببینم  واقعا چه چیزهایی برای بقیه مهم است.

11/28/16

زن جوانی است هم سن و سال من
با چشم های بی تفاوت و خسته ای که فکر می کنی 
هیچ وقت قرار نیست از شادی بدرخشند
با پوست آفتاب سوخته و دست های خشک و شکم برآمده از فرزند سوم
پسرکوچکش در بخش مراقبت های ویژه است
تمام خانواده اش در روستایی درصد کیلومتری نصف جهان
و خودش در شرف زایمان است
منتظر است آمبولانسی بیاید و برود به بیمارستان دیگری 
که بخش زایمان دارد
پرستارها در مورد اینکه چه کسی همراهش برود با همدیگر بحث می کنند
آنقدر هاله ی تنهایی و خستگی اش قوی است 
که نمی شود برای همدردی کنارش نشست و حرف های دلگرم کننده ی احمقانه زد 

امشب بعد از سی و سه سال 
آدمی از گذشته ها دوباره در زندگی مان پیدایش شد
از رفقای کمونیستی که در سال های اوایل انقلاب
 در بین شلوغی آدمها گم می شدند
و نمی شد به یافتنشان امیدی بست
پیغامش در فیس بوک به مادر گرام می رسد 
تمام گذشته برای هزارمین بار زنده می شود 
اشک هایش را نگاه می کنم و هیجانش برای زنده یافتن بخشی از گذشته
هرچند دور و رنگباخته
خیلی ها در گوشه های خاطرات منتظر نشسته اند که کسی پیدایشان کند

11/27/16

In my sleep i keep going back to that same place,
A house, old one,probably was built around the first decades of  Pahlavi period. 
everything is in black and white like old movies, there is no one, no movement,no sound.
standing there with a heart beating furiously i know something is going to happen but it never does.

شین ، واقعا لازم هست که دوباره رانندگی کنم
نیاز فاجعه باری دارم به  مکان های تنهایی
که در خواب نیمروزی زیر آفتاب نفس می کشند.

My obsession with women in old family photos 
is just a constant reminder of what kind of woman i want 
to be.
پ را می بینم در ذهنم که بزرگ شده
با چشم های درشت مشکی و موهای انبوه مجعد
پ بازیگوشی که دیوانه وار می خندد
ممکن است عمه صدایم کند 
دور خانه بچرخد 
و مجبورم کند همبازی بازی های اختراعی اش بشوم
شهربازی برویم و پارک 
الان اما بزرگ شدنش را از پشت دوربین های گوشی می بینیم
در اولین بارهایش نیستیم
و سخت اندوه آور است که مادر و پدری که تمام این سالها منتظر نوه بوده اند 
با تولدش در وضعیتی هستند که نمی توانند
در کنارش باشند و وقتی برای اولین بار غذا می خورد یا می نشیند 
با لبخند همراهی اش کنند.

11/26/16

مادر گرام نگران است 
مرغ سرکنده ای است که دور خودش می چرخد 
نظم طبیعی رخدادها دیگر معنی نمی دهند 
با وجود تمام سختی های زندگی اش 
می بینم که اینبار بین ادامه دادن و سکون را انتخاب کردن مردد است
یکبار ، سال ها پیش مردی را از دست داد
 که فکر می کرد زندگی شان قرار است 
تا ابد ادامه پیدا کند 
و امروز ،فکر می کنم از اینکه دوباره باقی بماند
.و زندگی را با جای خالی دیگری ادامه دهد سخت می ترسد



I've preserved myself from fire for such a long time 
that i can not remember its light nor its warmth.
inside this void , like  first humans, i am waiting 
for that sparkle , that flame; Prometheus brought to earth.
می دونی ؟ اول نمی فهمیدم این علاقه ام به تصاویر مذهبی اسلامی از کجا می یاد
فکر می کردم دنباله ی کار پروژه نهایی دانشگاهم هست.
وهرچه که بیشتر جلو رفتم بیشتر متوجه شدم که به ریشه های قلبی ام در اساطیر و افسانه ها و داستان های مردمی برمی گرده .
به اون بخشی از علایقم که از بچگی بهشون چنگ زده بودم و با خودم آوردم بالا
به مطالعاتی که درباره ی اساطیر داشته ام.
شین ، ظاهرا من هنوز امیدوارم به جلو رفتن
چون هربار جایی قرار می گیرم که برایم بی اندازه آشنا هست

We tried really hard to be someone
to define ourselves by choosing our future job.
i can see the idiocy in it now,I've seen it before but back then
i was thinking it would be possible to live with titles, to live with 
this endless rows of labels,thought it be easier this way.
its just so unfair to this world that constantly moves and changes its form in a sarcastically repeated ways.

11/25/16

I am metaphorically a tree,rooted to this land so deep that it frightens me sometimes.
Shin sees me differently,they all do.
maybe i am talking way too much about freedom.
they probably see that other person in me.

10/25/16

Dear miss G
Im now writing this  as your 23self.im still alone,Shin is still my BFF though she might not know it.M & F are still my buddies.im not that sad and hopless anymore . now i begin to embrace the fact that im a giver(how arrogant and egoistic that sounds)   , being kind and taking care of people around me is part of who i am, there are times when I hate all of them for leaving me behind for not trying to listen for once but i accomplished  what you tried so hard to achieve "it doesn't matter ".i found that the most important loves in my life are my books, history and art.they are the ones that saved me over and over and im happy to tell you we did a great job in finding peace with ourselves. There are times when i become that coward  one ,but well we have come a longe way there is still a road ahead. I haven't been in  love with a stranger and i dont think that ever gonna happen so we should get used to living by ourselves and working .im way pass that stage of making love with your work and university major ,we are practically a married couple of four years .Dad has cancer and as you know im not one of those optimistic people who belive in a cure but im trying really hard to enjoy the present with him and with my mom going all anxious and depressed.stay strong and quite :)))
Yours
MissG,23
P.s:i now have 90 pairs of earings,yay for us :)))

7/3/14






one,once said when you try your hardest to show 
others that you are happy and everything is perfect 
is the time when you are the least happy.my situation pictures
this moment perfectly,by putting photos on Insta and FB
i just wanna show my friends "SHIN" and others that
im happy and satisfied without them in my life
and its a lie.
a big fat lie
surly they dont care either way.


7/2/14




Mr.Kh is one of  my supervisors at work.he gives me the feeling that im doing everything wrong. he and the other supervisor,Mr.T has their differences in methods of conservation.when i do something according to what Mr.T had told me, he acts as if its my own idea and puts the blame on me.
just give me a break. :(((

6/20/14

iv got my twenty fifth pair of earnings today,only a few of these earnings were bought by others  ,so they are basically reminders of the days i spent alone wandering streets ,thinking and struggling.they are rewards of surviving another shitty day,a kind of day that you wish you have never been born.

6/14/14







I told her that im in love with someone
at the university 
then we laughed so hard that it hurt.
i couldn't tell her stories
of a different me.
she knew me to well to fall for that.





I have lived here all my life,i'v thought about leaving  for a bigger and more civilized country,somewhere you can be  free in the reality of your daily life ,but there is this part of me that always betrays that idea ,the part that  in may dreams and mental pictures  places me in a village far from people and cities.a quite place hidden in Iran's western mountains or in its deserts .maybe she is the one that knows my most honest desire , the desire of  being at peace with myself.

2/1/14



تولدت مبارک