2/18/17
2/12/17
2/7/17
1/24/17
He asked me what is it that i see in him?
i could've gone on and on about
how kind, funny,smart,likable,
sometimes lost he is
i could've named fifty more
general adjectives to describe
him
but non of that matters
its just that i dont feel weird and
out of place with him
he is just right
right
r
i
g
h
t
1/19/17
1/11/17
و من هم دلم برایت تنگ می شود
برای حرف هایی که می زنی
روراستی که غافلگیرم می کند
سکوتی که شریک می شویم
خاطراتی که تعریف می کنی
و می گویی :عمر دنیا برمن گذشته است گلی.
و باعث می شود من یاد داستان های هزار و یکشب بیفتم
یاد آدمهای جهاندیده ای
که در قهوه خانه ای می نشستند
و با وجود جوانی ظاهری
از کهن ترین اسرار خبر داشتند
1/9/17
1/7/17
1/3/17
1/1/17
12/30/16
12/29/16
12/28/16
12/27/16
12/24/16
شین عزیزم دیروز وسط
حرف زدن هایت
ع هم سرو کله اش پیدا شد
که از مریض شدن و حال روحی بدش حرف می زد
و بعد میم و ف
در حالی که من در تلاش بودم
بر روی کار دانشگاهم
تمرکز کنم
و جواب تو را درست و حسابی بدهم
وسط همه ی این نقش مشاور بازی کردن
به روزی فکر کردم
که در دبیرستان
وقتی در مورد جعفر پناهی حرف زدی
من به خودم گفتم
بلاخره پیدا کردم آدمی
خارج از این حلقه ی روشنفکرهای دوستان
و خانواده را
که علاقه ی من به ادبیات و تاریخ و فیلم برایش
مسخره نیست
که برخلاف تمام دخترهای
مدرسه است
کمی دیوانه است
عجیب و غریب است
آتشش تند است
و کم مانده همه ی ما را به سوختن دهد
باورکن این محیط های کوچک و بسته
مثل مدرسه که می رفتیم
نه فقط در ونکوور خودشان
را تکرار کرده اند
که در اینجا هم
هزار باره تکثیر شده اند
حتی در میان این آدمهای سیگار به دست
که حرف از فلسفه می زنند
و به مارکسیسم باور دارند
یا زیادی مدرن هستند
و تمام سنت و تاریخ گذشته را زیر سوال می برند
و انگشت وسطشان رو به همه چیز و همه کس است
همه ی این آدمهایی که از آزادی دم می زنند
آنها هم بلد هستند
خوب همه چیز را کثیف کنند
پشت سر آدمها حرف بزنند
زندگی شان را با پرچسب ها تعریف کنند
آخرش باید فاصله ات را حفظ کنی
برای خودت جلو بروی
به دور از همه ی این هیاهو ها
و رنگ ها
و کلمات درخشان
12/20/16
ازدواج کردی ؟
از اولین سوال های راننده ی تاکسی بود که در ترمینال گرفتم
برای گشتن اطراف کاشان
داشتم به این فکر می کردم
که مطابق با تربیت و روش های مادر عزیزم در طی این سالها عمل کنم
که شامل باز کردن در تاکسی و پرت کردن خود به بیرون و یا استفاده از کوله پشتی برای کتک زدن
راننده می شد یا روش خودم را در پیش بگیرم
که آخرش روش خودم را در اختراع داستان به کار گرفتم
و از نامزد مرده در اثر سرطان صحبت کردم
ممکن است این وسط یکی دو قطره اشک هم ریخته باشم
که باعث شد دو، سه ساعت گشتن در اطراف کاشان
همراه شود با سخنرانی طولانی راننده
درباره ی سرطان
و صحبت کردن با جزییات از دوستان و آشناهایی که
همه به نحوی سرطان داشتند.
پ.ن:باید باید باید رانندگی کنم
پ.ن:راننده های تاکسی شیرازم آرزوست
:)))
i believe he was in love with a Russian girl in a Iran-Soviet Union institute and the girl was interested in him as well but he never got the courage to ask her out .all those things disappeared when he joined the left party and dissolved .
I've heard these tales all my life, they never get old ,just makes me wonder about how right i can be with my judgments when half the truth about human behavior is hidden?
12/18/16
12/16/16
12/15/16
ترم دیگر تصمیمم را عملی کنم
و انصراف بدهم از این دوره ی ارشدی
که در زرورق پیچیده شده بود
و بدون مقدمه در دستم گذاشتند
آنوقت این تصمیم از سر ترسم است
از ادامه دادن و راه حل مورد علاقه ام که فرار کردن است؟
یا واقعا احساس می کنم
نه من قرار است چیزی به این
دوره اضافه کنم
و نه این دوره چیزی به من ؟
یا مریضی پدر گرام است
که توجیه کارهای نکرده ی
این روزهایم شده؟؟؟
دلم می خواهد مطمئن باشم که
مشکلم پدر گرام نیست
که اصرار می کند
مقاله هایم را کامل کنم
در کنار ایتالیایی ،آلمانی
وژاپنی مورد علاقه ام را هم بخوانم
نقاشی کنم
بروم ازبکستان
ودنیا را بیشتر و بیشتر کشف کنم
حتی یک جورهایی به جایش زندگی کنم
مشکلم پدر گرام نیست
که اصرار می کند
مقاله هایم را کامل کنم
در کنار ایتالیایی ،آلمانی
وژاپنی مورد علاقه ام را هم بخوانم
نقاشی کنم
بروم ازبکستان
ودنیا را بیشتر و بیشتر کشف کنم
حتی یک جورهایی به جایش زندگی کنم
12/13/16
آقای ط مسنول کارگاه های دانشکده است
امروز به اجبار سه ساعت دفترش را با من شریک شد
برایم تعریف کرد که می خواهد پست کاری اش را تغییر بدهد
برود جای دیگری از دانشگاه،کار کم دردسرتر
و سخت گیری می کنند و حاضر نیستند چنین اجازه ای به او بدهند
در مقابلِ " آقای ط در این چهار سال نصف مشکلات من را در دانشگاه
مسزولیت پذیری و دقت شما حل کرده
"و حتما برای همین مسئولیت سنگینی که اینقدر خوب از پسش برآمده اید نمی گذارند بروید
چشمانش شد ازآن نگاه هایی که می گویند خوب داری سرم را شیره می مالی
و کاسه ام را چرب می کنی در عین حال که با کمی خوشحالی و تعجب هم همراه بود
آخرش با خنده گفت که بقیه هم با همین حرف ها اجازه نمی دهند بروم
و بعد همه ی وجودش شد نا امیدی و خستگی
12/11/16
یکی از بدترین بخش های کارهای اداری
بیرون کشیدن قرنها اسم ورسم خانوادگی است
که شاید این وسط اسم آشنایی
بیرون بیاید
برای یکی دو روز جلو افتادن
کار باید اسم قلان دکتر و بهمان دکتر
را تف کرد توی صورت آدمهای آن طرف میز
در عین حال که به این فکر می کنی
بقیه ی آدمها چه می شوند؟
کسانی که هیچ چیزی ندارند؟
نه این طناب های دراز اسم را
و نه بقیه ی طناب های
دنیا را
شاپرک را بعد از شش سال در اتوبوس می بینم
رژ قرمزی دارد و گیس بافته بلند سیاهی از زیر شال نارنجی زرد خوشحالش
بیرون افتاده است
اول فکر می کنم که قرار است به روی خودمان نیاوریم
که همدیگر را می شناسیم
بعد تصمیمش عوض می شود
در مورد نامزدش حرف می زند
عکسش را نشانم می دهد
و تمام وجودش یک لبخند بزرگ است وقتی
از روز آشنایی شان صحبت می کند
الان در یک خیریه کار می کند
مربوط به بچه های بی سرپرست
اصرار می کند که "برای تو هم خوب است بیایی ،
مخصوص شخصیت تو است این کارها"و در همان حال من در ذهنم
لیست بلند کارهای نکرده ای که می خواهم انجام بدهم را مرور می کنم
مجبورم بسنده کنم به این فکر که هر ماه مبلغی کمک می کنیم
به خیریه های مختلف
و در جواب تمام شوق و ذوقش فقط لبخند بزنم.
and there was that man again , couldn't make out his face , but i knew he was someone familiar, a friend maybe, a friend from another dream, he didn't talk.he simply was there.
not sure what i fear most,the things that are going to happen or the ones that never happened?
12/10/16
شین یکی از آن وقت هایی است
که می خواهم دیوانه شوم
و نامه ی بلندبالایی بنویسم
و با میخ بکوبم به پیشانی
این مرد روشنفکر زندگی ات
سرش داد بزنم که بساط
دوستت دارم هایش را جمع کند
وقتی نمی تواند مسئولیتش
را بپذیرد
می گویند شاه می بخشد وزیر نمی بخشد
من وزیر این داستان هستم ظاهرا
و این خرد نیاکانمان که در
یک جمله به ما رسیده است
نمی تواند تمام حسم را به قضیه تغییر دهد
وقتی می بینم... نه ...می شنوم
می خوانم که تنها در شب نشسته ای
مقاله هایت را می نویسی و برف را تماشا می کنی
12/8/16
12/7/16
چشمم به یک ردیف کامل کتاب از هنرهای ژاپن افتاد
وسوسه ای گریبانم را گرفت و یک ساعتی تمام کتاب ها را دیدم
در همین دیدن ها بود که جرقه ای زده شد در ذهنم که چرا تا این اندازه به ادبیات
ژاپن علاقه مند شده ام و برایم جذاب است
در همین دیدن ها بود که جرقه ای زده شد در ذهنم که چرا تا این اندازه به ادبیات
ژاپن علاقه مند شده ام و برایم جذاب است
در کنار لطافت و ادب بی اندازه و اهمیتی که به هرچه زیبا است
می دهند سردی و خشونت پنهانی وجود دارد در فرهنگ شان آنچنان
دقیق و ظریف در بین آن همه آرامش و نرمی پیچیده شده است
که تا مدت ها نمی فهمی وجود دارد
دقیق و ظریف در بین آن همه آرامش و نرمی پیچیده شده است
که تا مدت ها نمی فهمی وجود دارد
مثلا در حال بریدن سر یک نفر هستی
و زیر لب یکی از عاشقانه ترین
و رمانتیک ترین شعرهای جهان
را می خوانی
12/5/16
دوازده سیزده ساله بودم
و او یکی از زن های الگوی زندگی ام
کتابدار کتابخانه بود با ناخن های بلند لاک زده
موهای مشکی صاف که همیشه سیگار می کشید
و قهوه می خورد
با من فلسفه می خواند
مثلا می خواست امتحان کند
که فلسفه درس دادن به یک مبتدی
چطور است
و یک روزبی دلیل
صحبت هایش رسید به اینکه
بگوید یک زن باید همیشه اسرار آمیز باشد
تمام وجودش گنج نهفته ای باشد
که کسی نبیند و نفهمد
ذره ذره بیرون بریزد
و در آخر هم نگذارد شریک زندگی اش
یا کلا مردها به روح و قلبش دست پیدا کنند
و ساعت ها سرزنش شدم که بیش از اندازه
وجودم شفاف و مشخص است
بعد از آن روز دیگر نرفتم ببینمش
فاصله را حفظ کردم
و پشت مادر گرام که دوستش بود پنهان می شدم
امروز که دیدمش هنوز نمی توانستم راحت حرف بزنم
صرفا ادب تکراری بود
پیر شده بود
چندین کتاب فلسفه نوشته بود
سیگار نمی کشید
قهوه نمی خورد
هنوز گنج نهفته اش را داشت؟
یا شریک زندگی اش را؟
قلب و روح چطور؟
یکی از مفاهیمی که الان برای "صلیب" هست تداعی
چهارجهت زمین و نقطه ی تلاقی اونها در مرکز و به نوعی آسمان هست
جالبی اش اینجاست که صلیب شکل و سمبلی نیست
که با مسیحیت به وجود بیاد
ولی قبل از مسیحیت چنین معنایی نداشته
مسیح را به صلیب کشیدند و بعد برای صلیب
معناسازی کردند
به صلیب معنا بخشیدند که به یک شخص معنا و قدرت ببخشند
یا برعکس یک شخص با مرگش بر یک"فرم"به اون معنا و قدرت سمبولیک داد؟؟
12/4/16
کلافه ام ، شب نمی توانم بخوابم
و صبح ها نمی توانم تمرکز کنم
بر مسیر و رابطه ای که بین
دیوارنگاری مذهبی ایران ، اوایل مسیحیت
با قدرت سیاسی پیدا کرده ام
موجود بی قرار داخل وجودم
دوباره سرو کله اش پیدا شده است
شروع کرده است به جویدن آرام
ذهنم
حتی ادبیات هم نمی تواند آرامش کند
کتاب هایم را نصفه رها می کنم
موجود وقت شناسی نیست
12/2/16
آیدین سخت مستاصل است
و تلاش می کند در دو ساعت بحث از پشت تلفن
پدرگرام را قانع کند که باید امیدوار باشد
و پدر گرام با آرامش تارک دنیا واری
برایش توضیح می دهد
که مرگ موضوعی است که مدت ها برایش حل شده
مرز و قدرت مرگ و زندگی را می شناسد
و دلیلی برای حرف های برآب و تاب
و رنگارنگ نیست
پدرگرام می فهمد که آیدین می ترسد
ترسی که از کودکی وقتی پدراصلی اش
جلوی چشمانش تیرباران شد
در وجودش رخنه کرده و تا الان همراهش آمده
بابا خیلی خوب می فهمد
که برادرم ترس ها و ناراحتی هایش
را پشت نقاب همین بحث ها پنهان می کند
و ذره ذره در همین سکوت و نهفتگی است
که غرق می شود
11/30/16
11/29/16
They have changed dad's medications . I was right to think that there is no hope for cure just endless years of drugs and injections to keep the cancer at its first stages . They all insist on; me, living my life to the fullest . They think I have to leave Iran ,finding a new life ,new experiences to become who I really am. They want me to study , to fall in love , to find myself.
But what is family but a part of my life,part of who I am?
I should at least try.
I owe this to myself,to them.
But what is family but a part of my life,part of who I am?
I should at least try.
I owe this to myself,to them.
فردا قرار است سین را ببینم
بعد از پنج ماه
سین ازدواج کرده است
با مردی سبزه رو و قد بلند که لهجه ی اصفهانی غلیظی دارد
و حرف هایی به من می زند که شدیدا آن روی زنانه ام را بالا می آورد و عصبانی ام می کند
روزهای گرم و پخته ی چهلستون را بیاد می آورم
که ساعت ها در حالی که داخل دیوارها چسب تزریق می کردیم
با سین بحث می کردم در مورد اینکه
چرا حق طلاق و حق حضانت و تحصیل و خیلی حق های دیگرش را نمی خواهد
چرا باید همه چیز را بپذیرد
سکوت کند و لیست خواسته هایی که برای خودش داشته را تکه تکه کوتاه کند
شاید من نمی فهمم ،درک درستی از وضعیت و شرایط آدمها ندارم.
بیش از اندازه در جعبه ام فرو رفته ام که ببینم واقعا چه چیزهایی برای بقیه مهم است.
11/28/16
زن جوانی است هم سن و سال من
با چشم های بی تفاوت و خسته ای که فکر می کنی
هیچ وقت قرار نیست از شادی بدرخشند
با پوست آفتاب سوخته و دست های خشک و شکم برآمده از فرزند سوم
پسرکوچکش در بخش مراقبت های ویژه است
تمام خانواده اش در روستایی درصد کیلومتری نصف جهان
و خودش در شرف زایمان است
منتظر است آمبولانسی بیاید و برود به بیمارستان دیگری
که بخش زایمان دارد
پرستارها در مورد اینکه چه کسی همراهش برود با همدیگر بحث می کنند
آنقدر هاله ی تنهایی و خستگی اش قوی است
که نمی شود برای همدردی کنارش نشست و حرف های دلگرم کننده ی احمقانه زد
امشب بعد از سی و سه سال
آدمی از گذشته ها دوباره در زندگی مان پیدایش شد
از رفقای کمونیستی که در سال های اوایل انقلاب
در بین شلوغی آدمها گم می شدند
و نمی شد به یافتنشان امیدی بست
پیغامش در فیس بوک به مادر گرام می رسد
تمام گذشته برای هزارمین بار زنده می شود
اشک هایش را نگاه می کنم و هیجانش برای زنده یافتن بخشی از گذشته
هرچند دور و رنگباخته
خیلی ها در گوشه های خاطرات منتظر نشسته اند که کسی پیدایشان کند
11/27/16
In my sleep i keep going back to that same place,
A house, old one,probably was built around the first decades of Pahlavi period.
everything is in black and white like old movies, there is no one, no movement,no sound.
standing there with a heart beating furiously i know something is going to happen but it never does.
پ را می بینم در ذهنم که بزرگ شده
با چشم های درشت مشکی و موهای انبوه مجعد
پ بازیگوشی که دیوانه وار می خندد
ممکن است عمه صدایم کند
دور خانه بچرخد
و مجبورم کند همبازی بازی های اختراعی اش بشوم
شهربازی برویم و پارک
الان اما بزرگ شدنش را از پشت دوربین های گوشی می بینیم
در اولین بارهایش نیستیم
و سخت اندوه آور است که مادر و پدری که تمام این سالها منتظر نوه بوده اند
با تولدش در وضعیتی هستند که نمی توانند
در کنارش باشند و وقتی برای اولین بار غذا می خورد یا می نشیند
با لبخند همراهی اش کنند.
11/26/16
مادر گرام نگران است
مرغ سرکنده ای است که دور خودش می چرخد
نظم طبیعی رخدادها دیگر معنی نمی دهند
با وجود تمام سختی های زندگی اش
می بینم که اینبار بین ادامه دادن و سکون را انتخاب کردن مردد است
یکبار ، سال ها پیش مردی را از دست داد
که فکر می کرد زندگی شان قرار است
تا ابد ادامه پیدا کند
و امروز ،فکر می کنم از اینکه دوباره باقی بماند
.و زندگی را با جای خالی دیگری ادامه دهد سخت می ترسد
می دونی ؟ اول نمی فهمیدم این علاقه ام به تصاویر مذهبی اسلامی از کجا می یاد
فکر می کردم دنباله ی کار پروژه نهایی دانشگاهم هست.
وهرچه که بیشتر جلو رفتم بیشتر متوجه شدم که به ریشه های قلبی ام در اساطیر و افسانه ها و داستان های مردمی برمی گرده .
به اون بخشی از علایقم که از بچگی بهشون چنگ زده بودم و با خودم آوردم بالا
به مطالعاتی که درباره ی اساطیر داشته ام.
شین ، ظاهرا من هنوز امیدوارم به جلو رفتن
چون هربار جایی قرار می گیرم که برایم بی اندازه آشنا هست
We tried really hard to be someone
to define ourselves by choosing our future job.
i can see the idiocy in it now,I've seen it before but back then
i was thinking it would be possible to live with titles, to live with
this endless rows of labels,thought it be easier this way.
its just so unfair to this world that constantly moves and changes its form in a sarcastically repeated ways.
Subscribe to:
Posts (Atom)































