"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

5/15/12

چای عطر بهار نارنج داره
چای می خورم با بوی شیراز توی... دماغم ...مغزم و روزهام
عصرها را به نشستن کنار مادی می گذرونم
سبز سبز و خارش اور و دل تنگ کننده
خیلی وقته لاک نمی زنم
شلوار جین می پوشم مانتوی رنگ و رو رفته ی سرمه ای
کفش ادیداس و یه مقنعه می کشم سرم
به ردیف مانتو های هنری توی کمدم نگاه می کنم
و می ترسم

سرگرمی جدید پیدا می کنم
خرده ریزهای کوچکی
به عنوان یادگاری
برای شین می خرم

دفتر خاطرات نمی نویسم
کمیک بوک می خونم
داستان های زرد و سطحی


اخبار گوش می دم
روی مبل جابه جا می شم
به این فکر می کنم که یک
موقع می خواستم رئیس جمهور بشم




خیلی وقته دنیا رنگ نداره
دنیای بی رنگ کم خون





افسار افکارم از دستم در رفته
متاسفانه رم نکرده اند
 در یک حلقه به دور
خود می چرخند

5/5/12

وقتی می فهمی تنهایی
که می خوای بری کفش بخری
وکسی نیست همراهی کنه


:(((

5/4/12




چی می شد اگر تو هم می گفتی


می نوشتی


من می خوندم




اقای طراحی
اگر تصمیم گرفت جلسه ی
دیگه
من را کتک بزنه

بهش کاملا حق می دم




:((((((((((((
قرار گذاشتیم3تا پیر دختر باشیم
من و 2تا دختر دایی هام

یک خونه ی قدیمی توی یک محله قدیمی
را انتخاب کنیم برای زندگی

که همه ی بچه ها ازش بترسند
داستانی سرزبون ها باشه
من باب اینکه 3تا جادوگر بدجنس
توی خونه ی انتهای کوچه
زندگی می کنند
چراغ های خونه که روشن و خاموش بشوند
مردم به خودشون بلرزند
هر ازگاهی برای محکم کاری
دود بنفش هم از دودکش بدیم بالا






برای اینده کلی برنامه ریختیم

چی فکر کردی...!!!؟؟؟



:)))))))))))))
بعد از قرنی همدیگر را دیدیم
اولین چیزی که پرسید
این بود:با کسی دوست شدی یا نه؟




می دونستم اینقدر همه مشتاق هستند
من دوست پسر پیدا کنم
زودتر خودم استین بالا می زدم



:))))))):
دایی پنجم یک زمانی یک غول بود
غول با سیبیل های مشکی
می ایستاد توی پاگرد ساختمان
یا توی پارکینگ
جرات نمی کردی برای
دوچرخه سواری ازخونه بیای بیرون

الان غول نیست
عکس های فیس بوک را لایک می زنه
توی مهمونی ها دستت را با 
محبت فشار می ده
نگرانه
که ساعت 11شب باید با اژانس برگردی خونه





گمونم بزرگ شدیم......



:)
اولین شی تاریخی ام را می گیرم توی دستم
یک بشقاب برنزی
اواخر یک دوره ی دور
باید ترسیم کنم
انالیز کنم
توی دستم می چرخونم
لمسش می کنم
نوازشش می کنم
بو می کنم
بوی فلز

نه ساعت رویش کار می کنم
رفیقهای خوبی می شیم برای هم


توی اتوبوس
اهنگ گوش می دهم
بیرون را نگاه می کنم

دستهام را بو می کنم
بوی فلز می دهند
بوی برنز
بوی یک دوره ی طولانی
که با خودم
حمل می کنم




وقتی یک جا اضافه هستم
فقط جسما نیست
روحا و فکرا هم اضافه ام

4/28/12

مسافرت شیراز یک موهبت بود
پر شدم از جاهای خالی پر شده



:):



گاهی وقت ها یک جمله می گی
یک کلمه
که بهم یاد اوری می کنه
مطئنم می کنه
که هنوزشین هستی
شین 

خاطره نشدی هنوز





با یک فوج دختر ناامید سرو کار دارم
همه یک جوری غصه دار و تنها
و خسته
و درک نشده




دیگه نمی تونم حتی لبخند بزنم
و بگم می گذره
بلاخره تموم می شه
لباس محلی قشقایی ام
شده معشوقم
هر از چند دقیقه ای رویش دست می کشم
نوازشش می کنم
لمسش می کنم
به صدای خش خش اش گوش می دم



دوست دارم حتی شب هم باهاش بخوابم
گیر کردم وسط یک هیچ جا
نمی تونم احساس ها ی واقعی ام را به ادم های اطرافم بگم
چون می ترسم از دستشون بدم



:(:
جاه طلبی هام 3تا هستند
اول اینکه سر کلاسی یا جای عمومی حالم بد بشه
دوم اینکه یک روزی یک جایی غش کنم
سوم اینکه ناپدید بشم



کلا ادم ارمان گرایی هستم



:دی

4/15/12

"به جا درد مشترک حس مشترک"

یک سیلی بود
گاهی وقت ها لازمه بقیه بهم سیلی بزنند
مال خودم تاثیرشون را از دست دادند

4/5/12

دو سه سال پیش فکر نمی کردم دو سه سال بعدی 
همون زندگی را خواهم داشت که دارم
فکر نمی کردم همون جایی بمونم که هستم
خوب خودم تغییر نکردم
دلیلی نداره روابطم
مکانم و چیزهای دیگه تغییر کنه
زیر باران راه می رم
به این فکر می کنم که دلم می خواد یک عالم حرف بزنم
حرف بزنم و حرف بزنم
بعد چترم را باز می کنم
چون تا مغز استخون خیس شدم
و به این فکر می کنم فقط دلم می خواد حرف بزنم
ولی حرفی برای گفتن ندارم





Whatever..
I think im too real to be loved
 by someone like Howl
 :D