"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

12/5/16

یکی از مفاهیمی که الان برای "صلیب" هست تداعی 
چهارجهت زمین و نقطه ی تلاقی اونها در مرکز و به نوعی آسمان هست
جالبی اش اینجاست که صلیب شکل و سمبلی نیست
که با مسیحیت به وجود بیاد
ولی قبل از مسیحیت چنین معنایی نداشته
مسیح را به صلیب کشیدند و بعد برای صلیب 
معناسازی کردند
به صلیب معنا بخشیدند که به یک شخص معنا و قدرت ببخشند
یا برعکس یک شخص با مرگش بر یک"فرم"به اون معنا و قدرت سمبولیک داد؟؟




12/4/16



کلافه ام ، شب نمی توانم بخوابم
و صبح ها نمی توانم تمرکز کنم 
بر مسیر و رابطه ای که بین
دیوارنگاری مذهبی ایران ، اوایل مسیحیت
با قدرت سیاسی پیدا کرده ام 
موجود بی قرار داخل وجودم
 دوباره سرو کله اش پیدا شده است
شروع کرده است به جویدن آرام
ذهنم 
حتی ادبیات هم نمی تواند آرامش کند
کتاب هایم را نصفه رها می کنم

موجود وقت شناسی نیست

After all these years ,it is unbelievable  that the only thing they ask is why i haven't find a man in my life .
Then they all nod and say:"you were  always the strange one."


:))))) 
گاهی وقت ها اصلا متوجه نقشم 
نمی شوم در زندگی  بقیه ی آدمها
آنقدر در تلاش برای این هستم
که زنی فروتن و ملایم ومتین باشم
با تمام قوانین و چهارچوب هایم 
سازگاربشوم
  ناخودآگاه جلوی خودم را می گیرم برای حرف زدن
برای گفتن از چیزهای که ممکن است مهم باشند

12/2/16

در نصف جهان باران می بارد
و من هربار که برای پیاده روی زیر باران 
و تماشای خیابان های خیس می روم 
حرف تو را به یاد می آورم شین
که می گفتی 
"دقیقا چه چیز باران را تماشا می کنی؟"


:)))))

آیدین سخت مستاصل است 
و تلاش می کند در دو ساعت بحث از پشت تلفن
پدرگرام را قانع کند که باید امیدوار باشد 
و پدر گرام با آرامش  تارک دنیا واری 
برایش توضیح می دهد 
که مرگ موضوعی است که مدت ها برایش حل شده
مرز و قدرت مرگ و زندگی را می شناسد 
و دلیلی برای حرف های برآب و تاب 
و رنگارنگ نیست

پدرگرام می فهمد که آیدین می ترسد
ترسی که از کودکی وقتی پدراصلی اش
جلوی چشمانش تیرباران شد 
در وجودش رخنه کرده و تا الان همراهش آمده
بابا خیلی خوب می فهمد 
که برادرم ترس ها و ناراحتی هایش
را پشت نقاب همین بحث ها پنهان می کند 
و ذره ذره در همین سکوت و نهفتگی است
که غرق می شود 
  
الف را می بینم 
چیپس و پنیر می خوریم و از دانشگاه ، زندگی ای که جا گذاشته ایم
و کتاب های تیاتر صحبت می کنیم 
و روزمان در دیوانگی فاجعه باری در اتاقک پرو
فروشگاه های بزرگ به پایان می رسد 
در حالی که عکس می گیریم و می خندیم 

11/30/16

And 
the 
world
is 
going 
to be 
a
hell
you just 
have 
to wait
for 
the 
war 
to happen
here,
to 
you.
نمی دونم چرا حساسیت پیدا می کنم به وقتی که کسی می گوید "هیچ تغییری نکرده ای"انگار بیش از اندازه به توصیفات از زن های جوان در کتاب ها معتاد شده ام که همه شان چشم های غمگینی دارند
که با تو صحبت می کند و عمق و ژرفایش رازهایی را در خود پنهان کرده است.





شدیدا دلم می خواهد یک کار دیوانه وار بکنم شین
از آن کارهایی که همیشه از بس ملایم و محتاط بوده ام 
فرار کرده ام از انجامش 
مثلا حرف تو را گوش کنم 
و ای میل بزنم به او
و بگویم برویم بیرون 


نیاز دارم به کتک شاید هم پفک




:))))
They always say "we can not imagine what you are going through.","it must be really hard for you." 
And I just want to scream that I don't pity myself or
 my life so I don't need you to do it for me.




But smiling is all I do
I have  butterflies in my stomach,with a heart heavy and beating anxiously,the tears start to run down my face and I'm reading "understanding of early Christian art".
 can't find the connection between the book and my tears.


:))))):
خانه ی سین بزرگ ،سفید و پر نور است 
پر از گیاه 
و لاله های چراغ قدیمی ،قرمز و پرخون 
ساعت ها در مورد خاطرات دانشگاه ، دیوانگی های ب و زندگی زناشویی حرف می زنیم 
بعد جلوی سماور می نشینیم ، سین چای می ریزد 
و در سکوت و نور آفتاب در پناهگاهش 
به دور از تمام شلوغی های دنیا به هم لبخند می زنیم.

11/29/16

They have changed dad's medications . I was right to think that there is no hope  for cure just endless years of drugs and injections to keep the cancer at its first stages . They all insist on; me, living my life to the fullest . They think I have to leave Iran ,finding  a new life ,new experiences to become  who I really am. They want me to study , to fall in love , to find myself.
But what is family but a part of my life,part of who I am?
I should at least try.
I owe this to myself,to them.
فردا قرار است سین را ببینم
بعد از پنج ماه
سین ازدواج کرده است 
با مردی سبزه رو و قد بلند که لهجه ی اصفهانی غلیظی دارد
و حرف هایی به من می زند که شدیدا آن روی زنانه ام را بالا می آورد و عصبانی ام می کند
روزهای گرم و پخته ی چهلستون را بیاد می آورم
 که ساعت ها در حالی که داخل دیوارها چسب تزریق می کردیم 
با سین بحث می کردم در مورد اینکه
 چرا حق طلاق و حق حضانت و تحصیل و خیلی حق های دیگرش را نمی خواهد 
چرا باید همه چیز را بپذیرد 
سکوت کند و لیست خواسته هایی که برای خودش داشته را تکه تکه کوتاه کند 
شاید من نمی فهمم ،درک درستی از وضعیت و شرایط آدمها ندارم.
 بیش از اندازه در جعبه ام فرو رفته ام که ببینم  واقعا چه چیزهایی برای بقیه مهم است.

11/28/16

زن جوانی است هم سن و سال من
با چشم های بی تفاوت و خسته ای که فکر می کنی 
هیچ وقت قرار نیست از شادی بدرخشند
با پوست آفتاب سوخته و دست های خشک و شکم برآمده از فرزند سوم
پسرکوچکش در بخش مراقبت های ویژه است
تمام خانواده اش در روستایی درصد کیلومتری نصف جهان
و خودش در شرف زایمان است
منتظر است آمبولانسی بیاید و برود به بیمارستان دیگری 
که بخش زایمان دارد
پرستارها در مورد اینکه چه کسی همراهش برود با همدیگر بحث می کنند
آنقدر هاله ی تنهایی و خستگی اش قوی است 
که نمی شود برای همدردی کنارش نشست و حرف های دلگرم کننده ی احمقانه زد 

امشب بعد از سی و سه سال 
آدمی از گذشته ها دوباره در زندگی مان پیدایش شد
از رفقای کمونیستی که در سال های اوایل انقلاب
 در بین شلوغی آدمها گم می شدند
و نمی شد به یافتنشان امیدی بست
پیغامش در فیس بوک به مادر گرام می رسد 
تمام گذشته برای هزارمین بار زنده می شود 
اشک هایش را نگاه می کنم و هیجانش برای زنده یافتن بخشی از گذشته
هرچند دور و رنگباخته
خیلی ها در گوشه های خاطرات منتظر نشسته اند که کسی پیدایشان کند

11/27/16

In my sleep i keep going back to that same place,
A house, old one,probably was built around the first decades of  Pahlavi period. 
everything is in black and white like old movies, there is no one, no movement,no sound.
standing there with a heart beating furiously i know something is going to happen but it never does.

شین ، واقعا لازم هست که دوباره رانندگی کنم
نیاز فاجعه باری دارم به  مکان های تنهایی
که در خواب نیمروزی زیر آفتاب نفس می کشند.

My obsession with women in old family photos 
is just a constant reminder of what kind of woman i want 
to be.