"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

7/23/11


In her way of making history;she just fell down.





:D
می گما!این خودم هستم که الان باد کردم نه؟






:((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

7/19/11









There is nothing there,absolutely nothing !

زیر گریه زد
سرش را گذاشت روی شونه ی من

مثلا تولد بود
باید خوش می بودیم

نمی دونستم چی بگم
به کفش های پاشنه بلند تگاه کردم
که با رقص نور رنگ عوض می کردند



یه مادر و پدر احمقی فکر کردم
که مهمترین چیزها راازش گرفنتد
خصوصی ترین لحظاتش را
مردی که دوشتش داشت را



دنیا دیگه سفید نیست
بی رنگه
حتی برف گرم هم نمی یاد
از زمین بخارهای متعفن می زنه بالا






چقدر خسته ایم
:|





*A boy who live come to die

*U cant fight this war on ur own Mr.Potter!

*If u have to ask u never know,if u know need only ask.

*Dont pity the dead Harry!
pity the living and above all,
all those who live without love!









Bye Harry!:))

7/14/11

خوب عزیزم بیا با هم روراست باشیم
توی بهترین و بزرگترین و مارکدار ترین پاساز استانبول
دو تا نزاد خیلی زیاد هستند
یکی عرب ها یکی ترکها



اون وسط ها فکر کنم فقط ما 5تا ایرانی بودیم





:دی

7/8/11


دوشیزه جی الان نشسته
توی یک اپارتمان وسط یک شهری
که پر از دود و سر و صدا و 12میلیون جمعیت هست
فعلا داره از ذوق دیدن شهر کتاب به خودش می پیچه
چون شهر کتاب مرکزی یک جورهایی سایه ای از بهشت فرهنگی بوده تا حالا
سه روز گذشته را
هم پابه پای یک دختر بچه ی
هفت ساله ی مو زیتونی روشن بازی کرده
با گچ موزاییک چسبونده
با سنگ کاردستی درست کرده
بالا و پایین پریده
کتک کاری کرده
خندیده
با اقای برادر و خانم زن برادر
کلی حرف زده
لبخند زده
کیک خورده و لازانیا
با یک سگ 7ماهه کلی بازی کرده
رستوران رفته



کلا تو این مدت دوست داشته شده و کلی دوست داشته


فکر کنم فعلا حالش خوبه
فعلا خوشبخته


:((:

7/7/11


من باید حتما از خونه برم
شاید اون موقع مامانم بفهمه
که اون قدر بزرگ شدم
که برای چیزهایی مثل رنگ جورابم خودم می تونم تصمیم بگیرم








:D

7/1/11


من با اجازتون داشتم قبلش به این فکر می کردم
که مراقب مرد سالن چقدر خوش قیافه می باشند



کنکور؟من کنکور دادم؟هنوز شک دارم



:دی


من هنوز این جا نشستم
این وسط ها
نمی دونم چرا



:(:

قبول که خیلی خوبه ادم با سقوط هواپیما بمیره
هوایی می خوری
جسدی هم باقی نمی گذاری
تازه ممکنه ذرات بدنت
این دفعه توی هیمالیا یا صحرای گبی بیفته


ولی فعلا انصاف نیست
یعنی اخه من هنوز اقای دارسی را ملاقات نکردم





:D

6/28/11

برای زندگی کردن با مامان
فقط کافی بدونی که مواد و لواز بهداشتی و شوینده
توی کدوم کابینت هستند






:D

گفتم:تو اخرش اینهمه وقت هدر دادی
انرزی گذاشتی
که چی؟اخرش که نبردنت تیم ملی
بهتره تمومش کنی
برو دنبال رشته ات
تا حداقل دامپزشکی که دوست داری قبول بشی
گفتم می دونم نامنصفانه هست
درد داره
اما زندگی کردن توی اینجا خیلی وقتها
یعنی انتخاب و علاقه ی اصلی ات را بگذاری زیر پا
فقط برای اینکه حداقل
سایه ی زندگی را داشته باشی






چشمهاش پر از اشک شد
گفت خمیازه کشیدم اینطوری شدم



:(((

به همدیگر نگاه کردیم
لبخند زدیم
اون به جلو خم شد
پرسید خوبی؟اوضاع چطوره؟
عقب رفتم و به کاشی ها تکیه دادم
دستهام را توی جیب شلوارکم کردم
گفتم هوم!دارم سعی می کنم

اون هم به کاشی ها ی توی اینه تکیه داد
گفت:ناراحت نباش!من هم دارم سعی ام را می کنم

جلو رفتم که دقیق تر ببینمش
اون هم اومد جلو
چشمک زد
بعد دیگه نبود
واقعا مسخره است که هرروز ارزو می کنی
که فردا زودتر تموم بشه
همه اش منتظر هستی که فردا تموم بشه
هنوز امروزت را تموم نکردی
فردایی را شروع نکردی و امیدواری فردایی نباشه
من شبیه کی شدم؟
دارم از روی همه چیز می پرم و زندگی ام پر از حفره هست
پر از حفره هایی از روزها

6/23/11

I'm miss G
I'll Have a great exam on Thursday...
and all i can think about right now is that i'm
desperately in need of new earrings...

whats the connection between them??
i have no idea, they dont even start with a same letter...:D





دایی سوم
یک جوری حرف می زد که انگار با یک هیولا ازدواج کرده بوده
بعد کم کم می فهمی پشت اون نقاب خانواده ی خوشبخت و ثروتمند
و همه چیز دار و به همه چیز برس دختر دایی ها
یک عالم غصه و درد و ناراحتی هست

بعد هی حرف می زنند و می زنند و می زنند
و تو خجالت می کشی از این حرف ها

چون فقط زن دایی یادت هست
که بعد از مهد کودک می امد دنبالت
برایت کلی چیز می خرید
به کپه ی در هم ریخته ی پلو و مرغ و ماست
دست نخورده توی بشقابت فقط می خندید
یخمکی که اجازه خوردنش را نداشتی دستت می داد
و دختردایی ات را مجبور می کرد
مشقش را زود تمام کند و با تو باربی بازی کند
می بردت استخر
بهت یاد داد اهنگ تولد را با پیانو بزنی
و




دیوارها بیشتر و بیشتر دارند می ریزند پایین
یک موقعی فکر می کردم چرا هیچ اتفاقی نیست
خوب این هم اتفاق بچه
زن دایی هیولا

از این بهتر؟؟


:D

می دونی؟
من داشتم کلمات را دوره می کردم
بعد اسم دیگه ی نارنج را خوندم
بعد به ترنج رسیدم

بعدا یاد قصه ی نارنج و ترنج افتادم
که یک داستان محلی ایرانی خالص هست

بعد یاد بعد از ظهرها افتادم که مادربزگم
و من وتابان کنار هم دراز می کشیدیم
بعد مامان جون قصه تعریف می کرد


بعد من یاد یک کتاب قدیمی افتادم به اسم مکر زنان
که پر از قصه های عامیانه ی قدیمی در مورد زنهای باهوش بود
:دی

و یاد قصه ی دیگه ی مادربزرگم افتادم
یک مردی می خواست بره مکه
از زنش خواست تموم اون دو ماه که اون می ره و بر می گرده روی پشت بوم
منتظرش بشینه
زنه فقط تا مدتی که مشخص هست از دور اون بالا می شینه
بعد چندتا چوب بر می داره رویش یک چادر سوار می کنه
و می ره دنبال کارش
حاجی که بعد از 2ماه بر می گرده می بینه فیگور سیاه رو روی پشت بوم
به خودش می گه عجب زن وفاداری بین از بس که اونجا نشسته مثل چوب خشک و لاغر شده

:دی

کلا یاد مادربزگم افتادم و قصه ها که خیلی دوست دارم
و قصه قصه و قصه...می تونم محقق در امور ادبیات داستانی بشم
ادبیات داستانی گذشته

بد فکری نی



خوشم فکر کنم

:))))))))):





برای شین

...I know a sad little fairy;
she is living in a remote ocean.
And she is playing her heart
into a wooden flute
A sad fairy who dais every dusk.
She is reborn the day after
right at the dawn
from a slight kiss.


:))





این روزها بیشتر خودم داستانها را به وجود اوردم
دیدم نمی تونم تا اخر فقط صبر کنم تا داستانها برایم اتفاق بیفتند