"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

12/13/11

چرا رفتی مرمت؟
چون با مرده ها راحتر می شه کنار اومد

برمی گردم
قوز کرده توی تاریکی
با دست های زبر رنگی
با کیف ادیداس
فکر کنم اون هم دلش می خواد حرف بزنه

برای چی نمی خوا ی دیگه نقاشی کنی؟

چون که حرفی برای گفتن ندارم


دیوارهای اتاق لخت و سفید شده

روی تخت پر از نقاشی های پاره شده است

اون کف اتاق دراز کشیده

زل زده به لامپ و لوستر از سقف اویزون

کم کم کار را به جایی می رسونند

که تیکه کلامی در مذمتشون پیدا می کنی

این پسرها.....!



D:

12/3/11




برای شین







How happy iam that I am gone! My dear friend,
what a thing is the heart of man! To leave you,
from whom I have been inseparable, whom I love
so dearly, and yet to feel happy!


Sorrows of young Werther-Gothe

سر می کنم در کمد
تا ته
لا به لای لباس ها
از ته دل زار می زنم


ولی بعدش
هنوز اون گلوله
یک جایی پشت قفسه ی
سینه ام گیر کرده
عجیب دردناک

12/1/11

The story of a Pie-maker with magic finger that fells 
in love with a dead girl who is not dead..





love it!!!!!!!!!!!!!


فکر می کنی ممکنه همه چیز متفاوت بشه
نشستی بین دخترهایی که دوستات هستند
و مردان جوانی که یک روزی فقط دست زیر چونه نگاهشون می کردی
الان هم فرقی نکرده فقط دخترها.دوستات هم به جمع اونهایی که باید نگاهشون کنی پیوسته اند
2ساعتی فقط می شنوی که به هم تیکه می اندازند مسخره می کنند
 شوما ها را در مورد اینکه دهه ی هفتادی هستید
و یا وارد روابط احمقانه ای می شوند و نخ پشت نخ سیگار می کشند
اون وقت تو همه را مهمون می کنی
همینطور الکی
برای بگی تو هم اونجایی بین اونها
کسی هم اهمیت نمی ده
پس شیرشکلاتت را می خوری قورت قورت
و در حالی که تبدیل شدی به یک دودکش سیار بلند می شی
رو به ادمهایی که نمی بیننت سری تکون می دی
و می ری بیرون از کافه
ولی خوب چون کافه داخل حیاط کاشانه هست
در واقع بیرون نمی ری و می روی داخل
و منتظر معجزه ای یحتملا
یک نفر صدام می زنه
توی کوچه ها
توی خونه
شاید هم فقط یک زمزمه ی در گوشی باشه
من فقط می شنوم
مثل اکویی هست که ازگذشته می یاد
حرفهام را و فکرهام را ذخیره می کنم
 که بهترین وقت برای ادمی حرف بزنم
که بهم گوش بده و یک ذره جالب باشم برایش
یک عالم صبر می کنم 
ولی اخرش بدترین موقع با کسی حرف می زنم
که بربر نگاهم می کنه هیچی نداره که بگه


صبر کردم و صبر
نقاشی هام را به هیچ کس نشون ندادم
که موقع مناسب به اقای طراحی نشون بدم
بدترین موقع شد
همینطور ورق زد
با زنگ تلفن دفتررا داد دستم و بلند شد و رفت




هنوز بزرگ نشدم
:((((
Final paragraphs:
She walks with a limp to this day, although no one in the Stormhold
would ever remark upon it, any more than they dare 
remark upon the way she glitters and shines, upon occasion
, in the darkness.
They say that each night, when the duties of state permit
, she climbs, on foot, and limps, alone, to the highest peak of the palace
, where she stands for hour after hour, seeming not to notice the cold peak winds.
She says nothing at all, but simply stares upward into the dark sky and watches, 
with sad eyes, the slow dance of the infinite stars.


یک افسانه ی جدید بدون پایان خوش
بیشتر داستان تنهایی یک ستاره هست 
بر روی زمین
حتی اون موقعی که عشق را پیدا می کنه





11/27/11

پوف
این واقعا وحشتناک هست که چیزی برای گفتن ندارم
حتی برای خودم

فرقش فقط این شده
که مدرسه نمی روم و می روم دانشگاه



تف
اون:همچنان با کسی نیستی؟
جی:نه!؟
اون:پس به چی فکر می کنی؟ملیکا قبلا با کسی بوده حالا نیست ولی بهش فکر می کنه
خیلی دلم می خواد بفهمم تو به چی فکر می کنی؟! چی کار می کنی!؟
جی:لابد به این که با کسی نیستم فکر می کنم





:):

11/12/11

من یک شاعر کشف کردم
یک زن
یک جورهایی گوشه های تاریخ نشسته بود
یک برادر نقاش داشت
که در دوران خودش و سبکی که بهش می گفتند
پیش رافائلی معروف بود
مدل نقاشی هاش خواهرش بوده


We lack, yet cannot fix upon the lack:
Not this, nor that; yet somewhat, certainly.
We see the things we do not yearn to see
Around us: and what see we glancing back?
Lost hopes that leave our hearts upon the rack,
Hopes that were never ours yet seemed to be,
For which we steered on life's salt stormy sea
Braving the sunstroke and the frozen pack.
If thus to look behind is all in vain,
And all in vain to look to left or right,
Why face we not our future once again,
Launching with hardier hearts across the main,
Straining dim eyes to catch the invisible sight,
And strong to bear ourselves in patient pain?


from 'Later Life'-Christina Rossetti

تصمیم گرفتیم همین جا به همه چیز خاتمه بدیم
به چیزهایی که از اولش هم نداشتیم

11/8/11

باعث تاسف بوده
که تا الان با مرد جوانی مثل اون اشنا نشده بودم




:D
ممکنه یکهو نسلی که خانه و زمین را تحویل می گیرند
همه چیز را رها کنند و بروند
و روستا ی ده دوازده خونه ای باقی  بمونه
و یک عالم شن های روان



این کار یعنی زیر ماسه کردن روستا
زیاد هم طول نمی کشه
حدااکثر 2تا 3ماه




ممکنه زیر  اون تل های ماسه
روستاهایی باشند و
خاطره هایی


11/3/11

U are fighting over sth that is no longer ur's...