"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

12/31/16


خواب مادربزرگ را می بینم
زن آرام و ساکت زندگی ام
با چشم های سبز و موهای قهوه ای روشن
با تمام زن های فامیل که مرده اند
نشسته اند دور تا دور اتاق
هبچ کدام نگاهم نمی کنند
حتی مامان جون
همه چیز زیادی خاکستری
مه آلود و گرفته است
فقط همهمه ی آرامی
از حرف زدن
همزمان به گوش می رسد.


12/30/16

روز خوش
روز خوش 
روز خوش
روز
خوش
ر
و
ز
خ
و
ش

12/29/16


شبیه راهبه ای شده ام
که برای گناه نکردن
با میل جنسی اش مبارزه می کند
در اینجا مسئله دقیقا میل جنسی نیست

خارش و سوزش و میلی ته وجودم است
برای فکر کردن به تو
و صحبت کردن با تو
که سعی می کنم در عمیق ترین
قسمت های ذهنم پنهان کنم


"Though it is a hopeless act"





پسردایی دوم تا دو سال پیش
زبان کُره ای می خواند
عاشق بازیگر های کره ای 
فیلم ها
و داستانهایشان بود
قرار بود طراح بازی های کامپیوتری شود
و برود کره
از آنجا کارت پستال بفرستد
و دل ما را آب کند

و امروز با لپ های گل انداخته
در مورد اینکه 
برای دوست دخترش چه بخرد می پرسد


:))))

12/28/16





Back to real life.
Long nights 
Tones of unfinished works
Unsaid words
Unseen dreams
Untold stories



"Time is a healer but also a killer."
در مورد پ می نویسم در دفتر یادداشتم
بخش زیادی از زندگی 
گنج دفن شده ای زیر خروارها خاک است
در اعماق 
گرم 
گرم 
گ
ر
م
دستت را جلو ببری و گوشت و پوستش را حس کنی
از همه ی اینها رد بشوی
به قلب برسی به شش ها ، به حرکت هرآنچه سرخ است
و زنده
برای مدت کوتاهی 
بدون اینکه به ادامه ای فکر کنی 
به جلو رفتنی

برخلاف همیشه اینبار تمامش 
نه برای سرپوش گذاشتن بر احساس گناه
و عذاب وجدان
که برای خودم بود

12/27/16

یک بخشی از شناختِ بقیه
حرفهاشون در مورد خودشون هست
توصیفات و تعریفاتشون از "خود" و بخشی
حرف ها و رفتارها و کارهایی
که می بینیم ازشون
غیر ارادی و ناآگاه




"Think of it as a whole"

12/26/16












It was one of those days,hours,moments
That you wish life had a stop bottom
To freez the wind, the rain,the silence,the person;you are sharing all of those things with
To stop everything
To become infinite



But all you can do
Is taking  mental pictures
For the times you are lost and hopless again.

12/24/16

Can i trust myself 
to be my true self 
on that day?
شین عزیزم دیروز وسط 
حرف زدن هایت 
ع هم سرو کله اش پیدا شد
که از مریض شدن و حال روحی بدش حرف می زد
و بعد میم و ف 
در حالی که من در تلاش بودم
بر روی کار دانشگاهم 
تمرکز کنم
و جواب تو را درست و حسابی  بدهم
وسط همه ی این نقش مشاور بازی کردن
به روزی فکر کردم 
که در دبیرستان 
وقتی در مورد جعفر پناهی حرف زدی
 من به خودم گفتم
بلاخره پیدا کردم آدمی 
خارج از این حلقه ی روشنفکرهای دوستان
و خانواده را
که علاقه ی من به ادبیات و تاریخ و فیلم برایش
مسخره نیست
که برخلاف تمام دخترهای 
مدرسه است
کمی دیوانه است
عجیب و غریب است
آتشش تند است
و کم مانده همه ی ما را به سوختن دهد
باورکن این محیط های کوچک و بسته 
مثل مدرسه که می رفتیم
نه فقط در ونکوور خودشان 
را تکرار کرده اند
که در اینجا هم 
هزار باره تکثیر شده اند
حتی در میان این آدمهای سیگار به دست
که حرف از فلسفه می زنند
و به مارکسیسم باور دارند
یا زیادی مدرن هستند
و تمام سنت و تاریخ گذشته را زیر سوال می برند
و انگشت وسطشان رو به همه چیز و همه کس است
همه ی این آدمهایی که از آزادی دم می زنند
آنها هم بلد هستند
خوب همه چیز را کثیف کنند
پشت سر آدمها حرف بزنند
زندگی شان را با پرچسب ها تعریف کنند
آخرش باید فاصله ات را حفظ کنی
برای خودت جلو بروی
به دور از همه ی این هیاهو ها
و رنگ ها 
و کلمات درخشان 




 Sometimes i just dont want to understand
human mind 





The magnificent and fearful death




12/20/16

امشب با تصویر دوران کودکی ام
به پایان می رسد
از اسیر شدن خورشید به 
د ست اهریمن
و به درازا کشیدن شب
بی انتها
 تاریکی تا ابد 



صدای باران در این تاریکی

Then i promised myself i would never ever be that person again.
have i kept my promise?





پ.ن:"زندگی قرار بود رشته ای بی پایان از تصمیمات اخلاقی پی در پی باشد." ک.فوئنتس
ازدواج کردی ؟
از اولین سوال های راننده ی تاکسی بود که در ترمینال گرفتم
برای گشتن اطراف کاشان
داشتم به این فکر می کردم
که مطابق با تربیت و روش های مادر عزیزم در طی این سالها عمل کنم
که شامل باز کردن در تاکسی و پرت کردن خود به بیرون و یا استفاده از کوله پشتی برای کتک زدن
راننده می شد یا روش خودم را در پیش بگیرم
که آخرش روش خودم را در اختراع داستان به کار گرفتم
و از نامزد مرده در اثر سرطان صحبت کردم
ممکن است این وسط یکی دو قطره اشک هم ریخته باشم
که باعث شد دو، سه ساعت گشتن در اطراف کاشان
همراه شود با سخنرانی طولانی راننده 
درباره ی سرطان
و صحبت کردن با جزییات از دوستان و آشناهایی که 
همه به نحوی سرطان داشتند.



پ.ن:باید  باید باید رانندگی کنم
پ.ن:راننده های تاکسی شیرازم آرزوست 


:)))

Dad has this thing (obsession,interest?!!)about giving you life lessons by telling stories of his past with the addition of complete analysis on human feelings and behavior .today he was talking about his youth days when he first arrived in Tehran,how sensitive and shy he was.how  awkward he seemed to others when he stayed with my uncle ,the one who was mayor of Tehran at the time and lived a modern life among the rich and powerful .Dad felt humiliated facing all those glorious people and things so eventually he left uncle's house to escape that life style.He had difficulty talking to woman, acting all mighty and ignorant but this was all just a way to hide his shyness and interest ,to hide his fears.
i believe he was in love with a Russian girl in a Iran-Soviet Union institute and the girl was interested in him as well but he never got the courage to ask her out .all those things disappeared when he joined the left party and dissolved .
I've heard these tales all my life, they never get old ,just makes me wonder about how right i can be with my judgments when half the truth about human behavior is hidden?

12/18/16

بهترین بخش این هفته سفر تنهایی فردا به کاشان است
و ترسناک ترین بخش تصور همه در این مورد  است که اتفاقی برایم می افتد .
معلوم نیست بعضی آدمها واقعا نگران می شوند یا چون  عادت کرده اند برای خودشان نگرانی می سازند ؟! 

12/16/16

آقای دکتر
دکتر
دکتر
دکتر
د
ک
ت
ر

12/15/16



که
نود و ششمین گوشواره ام را خریدم
از همین الان احساس بهتری دارم نسبت به دنیا