"It was so gorgeous it almost felt like sadness."B.Y

6/14/11


می دونی؟
تقصیر من نبود که ابم توی یک جوب نمی رفت با معلم ها
و نمره ی عملی ام پایین بود

خانم طراحی 2که عملا بعد از عید به خودش زحمت نمی داد
همون نگاه معمولی و بی نظری که می کرد را بکنه
چون نمی تونستم مثل احمد وکیلی استادش توی دانشگاه تهران کار کنم
خطم و طراحی ام فرق می کرد

خانم عکاسی
تحقیق های دور و درازم را تشویق می کرد و می گفت معلومه حسی کار می کنی
برای همین معمولا عکس ها خوب نبود چون من تو حس نبودم حتما
نمی دونم چرا من را هم می خواست برای خودم توجیه کنه

خانم کارگاه گرافیک که درگیری داشت
که مثل یک گرافیست فکر نمی کنم
بعد هم سر جشنواره روی مخم یک پیاده روی حسابی کرد

خانم تصویر سازی
که سر کلاسش عملا یک دیوار بودم
چون افتاده بودم به تقلید کردن
و کارهام سایه ای لوس و بی معنی و بی روح
از کارهای بقیه بود

خانم خط در گرافیک و صفحه ارایی
در مورد موضوعاتی که انتخاب می کردم
باهام کلنجار می رفت همیشه

اره خلاصه دخترم!یکجورهایی جهنم بود
و گیر افتاده بودم توی کارهای تشویق شده و عالی بقیه
و یک مشت سایه تولید می کردم
به عنوان اثر هنری چون کارهای خودم بدرد نمی خورد


همه ی اینها با احتمال مطمئنانه از این گفته شد
که شاید واقعا کارهای شخصی ام هم ارزشی نداشتند




من الان دوشیزه جی هستم.در نقش مادربزگ
در حالت نشخوار خاطرات

6 comments:

shin said...

hichvaght fekr nemikardam be in badi bode bashe ? :/ ye jorayee fekr mikardam razi va khoshnodi ....zehi khiale bahet ;)

wall said...

مسلما همه فکر می کردند به من باید خوش بگذره چون بلاخره رشته ی مورد علاقه ام رفتم ولی وقتی یکهو ادم بین کارهای بقیه گیر می کنه و اینکه همه تشویق می شوند جز تو ناراحت کننده هست
اخه معلم ها بلد نبودند کار نقد کنند
یکسری روش بلد بودند از دانشگاهها و استادها ی بزرگ و چون جواب داده بود هی می خواستن که اون را اجرا کنی
نه جای تجربه بود نه خلاقیت
کسی هم که نمی فهمید تو چی می خوای دیگه بدتر
قالب هایی که ارائه می داند مد روز بود و پرطرفدار و پر از خلاقیت و خیلی جالب
و اخرش خلاقیت یکی دیگه بود
بعدش من از کار خودم راز ی نبودم و بقیه هی می گفتند هی خوبه و من بدتر احساس می کردم که راضی نیستم و هی همه چی قاطی می شد
:))))

wall said...

وای جونم!چه غلط های املایی!دیدم یک چیزی تو چشم می زنه! نگو راضی درسته نه رازی
:دی
شوما ببخش شین
اره زهی خیال باطل

Shin said...

خوب ميدوني واقعا هيشكي از دور نميتونه بگه كسي راضي هست يا نه ...يعني كلا خيلي سخته كه بتوني موقعيت يكي ديگه رو درك كني ...اصلا به نظر من نصف خوشحالي به رضايت درونيه و واقعا بخ اين نتيجه رسيدم كه اگه دورت بهشت و جهنم باشه باز هم تو ميتوني تو. ددنياي خودت حالا چه خوب چه بد باشي.....البته نميگم محيط بيرون مهم نيس ايس اما توي خود ادم يك حرف ديگه است.....اما اينكه همه ازت انتظار داشته باشن راضي باشي خوب ميدوني من فكر ميكنم ادم اگه با يك سيستم فكري مشكل داشته باشه شايد حتي اگه اون كاري رو هم كه دوس داره بكنه بازهم خوشحال نباشه چون به هر حال داره توي اون سيستم قضاوت ميشه كه هيچ جايي براي خلاقيت نداره....اوصلا ما توي همه چيز داريم اداي ادم هاي ديگه يا كشورهاي ديگه رو دو مياريم ....اما فكر ميكنم دركت كنم كه چرا خوشحال نبودي....براي ادمي عينه تو كه همه چيزش مخصوصه خودش و دوس نداره كپي كنه سخته مقابله با يك عالمه ادم كه ميگن همين كه ما ميگيم درسه و بس....يعني ما خودمون هم هنينطوريم تو بقيه چيزها...تحمل يك چيز كه از ما متفاوت رو نداريم......به هرحال الان ديگه تموم شده...البته حتنا چيزهاي خوبي هم باهاش بوده.....:)

wall said...

حق با شوماست رضایت درونی خیلی مهمه ولی من در کل قسمتی از رضایت درونی ام را محیط و ادمهای اطرافم می سازند که واقعا احمقانه است..بعد از رضایت اونها هم خودم راضی نمی شوم وبعد کلا همه چی قاطی می شه...هوه..اره مثل موقعی که رفته بودی کانادا همه انتظار داشتند و مطمئن بودند که تو رفتی بهشت و خیلی اونجا عالی هست..در حالی که واقعا نیاز به زمان داشت..هااین رضایت درونی به نظر می یاد چیزی باشه که تو هیچ وقت پیدا نمی کنی دخترم:دی ایده ال طلب هستی و از این حرفها...الان شبیه خودپسندها شدم ها ولی من توانایی هام می شناختم می دونستم واقعا یک جاهایی ضعیف و بی مقدار کار می کنم و مثلا می دونم با اینکه دیدن عکس را دوست دارم ولی عکاس خوبی نیستم یا اینکه نقاشی دوست دارم ولی کارم به تصویر سازی نزدیک تر هست یا واقعا نیمی از کارهام ضعیف بوده..ولی اوضاع هم جوری نبود که کمکم کنه خودم را جمع و جور کنم و کاری انجام بدم..من اولین سال هنرستان خطم توی طراحی ضعیف تر از بقیه بود.و معلم اون سال تشویق می کرد و کار می کرد و بهت اجازه می داد و در تو علاقه به وجود می اورد در نتیجه اخر سال خطم قوی شده بود و کارهام بهتر...به هر حال...مهم نی...راستی شین...پخته حرف می زنی ها..من هی یاد کلاس اجتماعی می افتم و اون تحقیق در مورد جنس دوم که اینقدر خوب حرف می زدی...وکیل خوبی می شی دخترم...:)))من بهت رای می دم حتما:دی

shin said...

نمیتونی تصور کنی که چه قدر توشته بودم در جواب کامنتت نوشته بودم و کامپیوتر به طرز احمقانه ای خاموش شد.....دوباره بر میگردم بی این پست