اولین شی تاریخی ام را می گیرم توی دستم
یک بشقاب برنزی
اواخر یک دوره ی دور
باید ترسیم کنم
انالیز کنم
توی دستم می چرخونم
لمسش می کنم
نوازشش می کنم
بو می کنم
بوی فلز
نه ساعت رویش کار می کنم
رفیقهای خوبی می شیم برای هم
توی اتوبوس
اهنگ گوش می دهم
بیرون را نگاه می کنم
دستهام را بو می کنم
بوی فلز می دهند
بوی برنز
بوی یک دوره ی طولانی
که با خودم
حمل می کنم

2 comments:
بوی فلززززز...و تاریخ
hala khobe baham rafigh shodin ;)
اون قدر پیش نرفتیم که ازدواج کنیم....اگر قرار باشه با تموم اشیای تاریخی که در اینده می یاد زیر دستم ازدواج کنم باید بیشتر از یک جرمسرا تهیه ببینم....:))))))
Post a Comment